
داستان رفتن به قشم مفصله. فقط اینکه از شیراز به بعد هر کی از نیتمون برای سفر به قشم با خبر می شد هر تمهیدی رو برای بیخیال شدنمون به کار می برد. همه می گفتن شلوغه گرونه. برین کیش. گرمه نرین. 24 ساعت باید بمونین تو صف نرین. حال اینکه ما اصلاً قصد بازار رو نداشتیم. ما قصد گشت و گذار تو طبیعت قشم رو داشتیم. از صف چندین کیلومتری هم شنیده بودیم اما نمی دونستیم برای رفت هست یا برگشت.
بعد از نماز صبح یه کوله وسایل اولیه برداشتیم به هوای اینکه ماشین رو پارک کنیم بندر پل و با قایق بریم قشم. اما دیدیم اااا ماشین رفت رو شناور. بدون اینکه بخوایم. کلی ذوق کردیم که ای ول دیگه ترافیک نیست.
خلیج بسیار زیبا و آروم بود. ماهی های ریز و درشت اطراف شناور. آبی ِنقره ایِ آب. مرغهای ماهی خوار و بندر لافت و خروج از شناور و 1 کیلومتر. 2، 3 و 15 کیلومتر ماشین توی صف قبل از بندر بود برای برگشت...
همون اول راه، تو سه راهی درگهان ماشین خراب شد.
شهر قشم. کنار دریا شلوغ بود به شدت. هوا گرم بود اما نه اون طور که اذیت بشی یا حتی بخوای عرق کنی. مطلوب بود. مخصوصاً که باد خوبی هم می اومد.
اولین سیاه پوست هموطن رو تو هلال احمر دیدم. اینها لهجه ندارن. یه زبون دارن که اگر بخوان به غیر اون حرف بزنن می شه فارسی معمولی. اهواز و آبادان اما آدم حال می کنه از حرف زدنشون. دلت می خواد همش ازشون حرف بکشی و بشنوی.
دره ستاره افتاده (ستارگان). انقدر زیبا بود که بابا با صندل و مامان حاضر شدن سختی گشت و گذار توش رو بپذیرن و تا بالای بالاش رفتیم و یه عالمه فسیل و شقایق دریایی و صدف دیدیم.
ظهر شده بود. می خواستیم اول نماز بخونیم. اولین جا برای نماز مسجدی بود یک مناره ای. از جلو درش باید کفشهامون رو در میاوردیم. محل نماز خانمها تو ایوون روی حصیر بود. تو اون گرما بادی می اومد که روح و جانت رو جلا می داد.
بابا رفت داخل جماعت خوند. کلی ذوق کرده بودن. بعد از نماز، با نرجس رفتیم سخنرانی بعد از نماز رو گوش بدیم. امام جماعت داشت از فضائل ع م ر ... ( به قول اونها رضی الله) می گفت. انفاق و این حرفها... روز تولد پیامبر (صلوات الله علیه) و امام صادق (علیه السلام)بود.
جزایر ناز. خلوت خلوت. تندی جورابامو در آوردم رفتم تو آب. گوش ماهی های صورتی پر بود. باورت نمیشد. رنگها و طرحها هیچ کدوم عین هم نبود. خلیج صرمه ای بود. تا بی نهایت. آب گرم. موجها منظم و کوچیک. ترسی که از دریای شمال داشتم رو اینجا نداشتم. ملایم و آروم.
نهار رو خوردیم خوابیدم. وقتی بیدار شدم اوووه کلی آب رفته بود جلو. جذر.
کلی جا مونده بود که بریم. نگران برگشت بودیم. زود رفتیم درگهان. به قصد خرید نرفته بودیم، فقط سر زدن. هیچ حس خوبی تو بازار نداشتم.
12 شب رفتیم تو صف درست زیر تابلوی " لافت 15 کیلو متر" تا صبح من و محمد و بابا نوبتی نشستیم. نماز رو کنار جاده خوندیم. اولین نفر من بودم. بعد که هوا داشت روشن می شد همه ماشینها. فضای قشنگی بود سمت راست ِماشینها، نماز. سمت چپ نامردی و دعوا و خون و خونریزی و شیشه شکسته. یه سری آدم زیادی زرنگ...
8 صبح رو کشتی بودیم. با سرعت می رفت. زیبا ترین بخش دریا، زیر کشتی بود و اون لحظات. اونجا که کشتی آب رو می شکافت و می رفت جلو.
قراره انشالله فصل تخمگذاری لاک پشتها دوباره برگردیم. این بار با هواپیما.
پی نوشت:
فکر کنم اشتباه برداشت شده. پی نوشتها به متون اون پست ربطی نداره ها!!!