تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: 12- مهارلو، سروستان ، آباده :.

   

                                    سرو ...

شهر سرو. یا همون بته جقه. حالی کردیم. عاشقشم. سرو رو می گم.

قبلش هم دریاچه مهارلو رو دیدیم، صورتی بی انتها. نمک خالص.

                              دریاچه نمک مهارلو. روز کاملاً صورتیه

و بعد هم شیراز که نوشته ام قبلاً و بعد روز سیزده راه افتاده بودیم. ماشین نیاز به یه رسیدگی کوچیک داشت. کلی، دو جا، ایران خودرو سر کار گذاشتمون. بعد هم بی خیال راه افتادیم. رسیدیم به آباده. لنت تموم کرده بودیم. هیچ جا باز نبود. دیگه خدا خواست که ما از اون شهر اومدیم بیرون.

7-8 تا موتور سوار دوترک هم تو شهر ایجاد نا امنی کرده بودن (دزدی) که جلو روی ما تحت تعقیب قرار گرفتن. کلی هیجان انگیز بود.

بعد از شهرضا که قبلاً نوشته بودم اصفهان شب سردی رو گذروندیم و در نهایت هم قله دماوند و شهر زیبا و تمیز خودم و میلاد کوچولو و ... فقط 13 روز اینجور تمیزه. حالا دوباره کثیف شده.


پی نوشت:

  1. تولد امام حسن عسگری (ع) مبارک.
  2. سفرنامه عید تموم شد.
  3. در این لحظه تا اطلاع ثانوی پایان مجوز ورود حال بد را اعلام می کنم. سه چهار روز باید پاک بود قبل از ...

نوشته شده در ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 11- داراب :.

                                 بهار نارنج

تا به داراب برسیم کلی زحمت کشیدیم. نصف شب بود. برا بابا از کتابهایی که خونده بودم می گفتم که خوابمون نبره. بقیه خواب خواب بودن.

وارد داراب که شدیم مست شدیم از بوی بهار نارنج. تمام شهر پر بود از درخت مرکبات. حالی بود. حالی بود.

برای اسکان دچار مشکل شدیم. آقایی برای بدرقه مهمانهاش اومده بود دم در. ازش آدرس مسجدی جایی رو خواستیم. ماشینش رو برداشت. جلو راه افتاد و بردمون جلو محل اسکان و برگشت... مآآآآآآ

بعد از گرفتن اتاق آقای مسئول موتور رو برداشت و ما رو به خانه معلم رسوند. همینجور ماتمون برده بود. مآآآآآآآ

وارد که شدیم مونده بودیم تو اینهمه امکانات مآآآآآآآآ. خونه بزرگ مبله. آشپزخونه مجهز. در اتاق رو که باز کردیم کف بر شده بودیم. پتوی گلبافتی که هنوز مارک داشت. بالشتهای تمیز و خوشگل و نرم. مآآآآآ

صبح 9 فروردین داراب بودیم. دقیقاً احساس اون روز صبح زود رو داشتم.

بیدار شدیم با اینکه همه مقصدشون شهر بعدی بود، اما هیچکی راه نمی افتاد. همه صفا کرده بودن. به زور راه افتادیم. تو شهر اومدیم گشت بزنیم از دو تا پسر موتور سوار خواستیم که جاهای دیدنی شهر رو بهمون بگن بریم بگردیم. جلوتر می رفتن و همه شهر رو بهمون نشون می دادن که گم نشیم. تا همه جا رو نشون ندادن خیالشون راحت نشد.

آدمهای داراب دلنشین ترین آدمهای این سفر بودن.


پی نوشت:

باورم نمی شه که... اصلاً باورم نمی شه...


نوشته شده در ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 10- بندرعباس :.

                      بندرعباس

باز نه گرما و نه گرونی ای که می گفتن رو اینجا هم شاهد نبودیم. کلی هم خرید کردیم جای شما خالی. شلوغ بود. سر ظهر رسیدیم. در ماشین رو که باز کردیم بوی ماهی زد به صورتم.

بازار ماهی فروشها و ماهی های عجیب غریبش. ماهی گوشت قرمزی که هنوز هم نمی دونیم چیه. مثل گوشت گاو بود. هوور هم که جزو لذیذ ترین ماهی های جنوبه، دلمون می خواست. مامان نهار درست کرده بود نمی شد خرید. نمی تونستیم هم ببریم. خراب می شد.

خلیج فارس پر از کشتی بود. دورترها خارجی بودن. زود سیر شدم از دیدنش.


پی نوشت:

پشت کوه یا زیر پل یا ناکجا آباد ۲ در ادامه مطلب


ادامه مطلب

نوشته شده در ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 9- قشم :.

                       لنچ بر روی خلیج همیشه " فارس"

 داستان رفتن به قشم مفصله. فقط اینکه از شیراز به بعد هر کی از نیتمون برای سفر به قشم با خبر می شد هر تمهیدی رو برای بیخیال شدنمون به کار می برد. همه می گفتن شلوغه گرونه. برین کیش. گرمه نرین. 24 ساعت باید بمونین تو صف نرین. حال اینکه ما اصلاً قصد بازار رو نداشتیم. ما قصد گشت و گذار تو طبیعت قشم رو داشتیم. از صف چندین کیلومتری هم شنیده بودیم اما نمی دونستیم برای رفت هست یا برگشت.

بعد از نماز صبح یه کوله وسایل اولیه برداشتیم به هوای اینکه ماشین رو پارک کنیم بندر پل و با قایق بریم قشم. اما دیدیم اااا ماشین رفت رو شناور. بدون اینکه بخوایم. کلی ذوق کردیم که ای ول دیگه ترافیک نیست.

خلیج بسیار زیبا و آروم بود. ماهی های ریز و درشت اطراف شناور. آبی ِنقره ایِ آب. مرغهای ماهی خوار و بندر لافت و خروج از شناور و 1 کیلومتر. 2، 3 و 15 کیلومتر ماشین توی صف قبل از بندر بود برای برگشت...

همون اول راه، تو سه راهی درگهان ماشین خراب شد.

شهر قشم. کنار دریا شلوغ بود به شدت. هوا گرم بود اما نه اون طور که اذیت بشی یا حتی بخوای عرق کنی. مطلوب بود. مخصوصاً که باد خوبی هم می اومد.

اولین سیاه پوست هموطن رو تو هلال احمر دیدم. اینها لهجه ندارن. یه زبون دارن که اگر بخوان به غیر اون حرف بزنن می شه فارسی معمولی. اهواز و آبادان اما آدم حال می کنه از حرف زدنشون. دلت می خواد همش ازشون حرف بکشی و بشنوی.  

دره ستاره افتاده (ستارگان). انقدر زیبا بود که بابا با صندل و مامان حاضر شدن سختی گشت و گذار توش رو بپذیرن و تا بالای بالاش رفتیم و یه عالمه فسیل و شقایق دریایی و صدف دیدیم.

ظهر شده بود. می خواستیم اول نماز بخونیم. اولین جا برای نماز مسجدی بود یک مناره ای. از جلو درش باید کفشهامون رو در میاوردیم. محل نماز خانمها تو ایوون روی حصیر بود. تو اون گرما بادی می اومد که روح و جانت رو جلا می داد.

بابا رفت داخل جماعت خوند. کلی ذوق کرده بودن. بعد از نماز، با نرجس رفتیم سخنرانی بعد از نماز رو گوش بدیم. امام جماعت داشت از فضائل ع م ر ... ( به قول اونها رضی الله) می گفت. انفاق و این حرفها... روز تولد پیامبر (صلوات الله علیه) و امام صادق (علیه السلام)بود.

جزایر ناز. خلوت خلوت. تندی جورابامو در آوردم رفتم تو آب. گوش ماهی های صورتی پر بود. باورت نمیشد. رنگها و طرحها هیچ کدوم عین هم نبود. خلیج صرمه ای بود. تا بی نهایت. آب گرم. موجها منظم و کوچیک. ترسی که از دریای شمال داشتم رو اینجا نداشتم. ملایم و آروم.

نهار رو خوردیم خوابیدم. وقتی بیدار شدم اوووه کلی آب رفته بود جلو. جذر.

کلی جا مونده بود که بریم. نگران برگشت بودیم. زود رفتیم درگهان. به قصد خرید نرفته بودیم، فقط سر زدن. هیچ حس خوبی تو بازار نداشتم.

12 شب رفتیم تو صف درست زیر تابلوی " لافت 15 کیلو متر" تا صبح من و محمد و بابا نوبتی نشستیم. نماز رو کنار جاده خوندیم. اولین نفر من بودم. بعد که هوا داشت روشن می شد همه ماشینها. فضای قشنگی بود سمت راست ِماشینها، نماز. سمت چپ نامردی و دعوا و خون و خونریزی و شیشه شکسته. یه سری آدم زیادی زرنگ...

8 صبح رو کشتی بودیم. با سرعت می رفت. زیبا ترین بخش دریا، زیر کشتی بود و اون لحظات. اونجا که کشتی آب رو می شکافت و می رفت جلو.

قراره انشالله فصل تخمگذاری لاک پشتها دوباره برگردیم. این بار با هواپیما.


پی نوشت:

 فکر کنم اشتباه برداشت شده. پی نوشتها به متون اون پست ربطی نداره ها!!!


نوشته شده در ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 8- بندر خمیر :.

                           درختان حرّا

قبل از ورود به شهر، صحنۀ تصادفی رو دیدیم و یه نیسان نیرو انتظامی که پشتش 8 تا پا از زیر پارچه ای که روش کشیده بودن زده بود بیرون...

سه راهی بند خمیر و بندرعباس رو به روی پاسگاه که رسیدیم یه پژو دیدیم که درش کامل رفته بود تو. سر نشینها سالم بودن اما همه زن و مرد یه بند زار می زدن. بدجور ترسیده بودن. اتوبوسها رو کامل می گشتن. به شدت تو این قسمت نیرو انتظامی در حال فعالیت بود. یاد " داستان یک شهر" احمد محمود بودم.

به سمت بندر خمیر که می رفتیم، سمت چپمون جنگلهای حرّا بود و خلیج همیشه فارس. البته نمی شد تا تهش رو دید. غبار و مه تمام اون چند روز مانع دیدن وسعت خلیج فارس بودن.                           

تو مسیر چپ و راست جاده پر بود از مساجدی که یه مناره داشت. مسجد سنی ها.

پوشش خانمها هم عوض شده بود. شلوارهایی که دمپای تنگ دارن با اون نقابهای مشکی و پارچه ای به عنوان چادر که انقدر نازک بود هیچ حجابی به حساب نمی اومد که دور تا دور سر می پیچیدن و اگر باز می شد شده بود دیگه...

ستاد اسکان بهمون اتاق که داد کلی از بدی اوضاع و بی امکاناتی نالید. وقتی وارد اتاق شدیم و باد خنکِ کولر گازی به صورتمون خورد همینجور مونده بودیم ...

آبشون گرم و شور بود و تو روز اصلاً نمی شد به آبشون دست زد بس که داغ بود. مسواک هم که می زدی دل و روده ات می اومد جلو چشمت، ...

بعد شیراز انقدر از گرونی آب و نون و شلوغی بندر شنیده بودیم که شب با نرجس و بابا راه افتادیم ببینیم اینجا هم همونجوریه، که شکر خدا خوب بود. همون قیمت خودش. آبِ، آب شیرینکن ها هم لیتری 10 تومن. بعد از تفحص رفتیم اسکله. پر بود قاچاقچی. البته بعد فهمیدیم. اول فکر می کردیم ماهیگیرن. اونجا اگر کسی قاچاق نیاره زندگیش نمی گذره واسه همین یه امر کاملاً طبیعی بود. حالا ما انقدر هیجان زده شده بودیم که نگو. یکمی هم می ترسیدیم. اسم قاچاقچی کلاً رعب آوره.

شب که برگشتیم دلم گرفته بود. از اذان مغرب و عشای سنی ها. از نماز جماعتشون. دلم داشت می ترکید. تازه اینها هموطنن معاند هم نیستن، کلی اسم برو بچه هاشون حسن حسین و علی فاطمه اس. خدا قسمتم کنه برم حج اونجا چی کار کنم؟؟؟

قیمت اجناسش هم خب بود. هم قیمت قشم یا حتی خیلی کمتر. هواش هم ظهر اصلاً قابل تحمل نبود. تا ساعت 5-6. بعد عالی. اینجا برای اولین بار قوطی حلبی بزرگ کره بادوم زمینی دیدم. چرا نخریدم؟؟؟


پی نوشت:

هر چی میام خانم باشم. فکرهای خوب بکنم. برداشت خوب داشته باشم نسبت به این موضوع. نه خیر نمی شه که نمی شه... من واقعاْ اصولاْ بد بین نیستم. اما در این مورد.........................


نوشته شده در ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 7- لارستان :.

                         

                                          بازار قیصریه لار

ستاد نوروزی فعالی داشت. تنها جایی که هلال احمرش مثل هلال احمری های پارسال بود. یه بسته راهنمایی دادن شامل سی دی، بروشور، نقشه و حلوا لاری لقمه ای.

اسم امام زاده ای که توش مستقر شدیم یادم نیست، اما نوه بی واسطه امام سجاد (ع) بودن. غروب شده بود. نماز رو خوندیم. همه می گفتن شب حرکت نکنین. بنابراین تو همون صحن حرم جایی که صبح آفتاب نیفته، چادر زدیم و شب موندیم. امام زاده زیبا و شیکی بود.

بخش قدیم شهر هیچ گونه نظافتی نداشت. اما بخشهای جدید زیبا بود. گل کاغذی گل مرسوم این نواحیه. رنگش از گل کاغذی های شمال خیلی غلیظ تر و پر رنگ تره، به قول ثنا Sharp.

صبح تو مدتی که وسایل رو تو ماشین بگذاریم، با راضیه و مرضیۀ 7 و 11 ساله آشنا شدیم. خیلی خوب و مؤدب و سنجیده صحبت می کردن. عصر، حنابندون عمو مهدیشون بود. دستهاشون رو حنا بسته بودن مدلی که تهران برای عروسها حنا می بندن. یکیشون که ساده کار شده بود 500 و اونی که کار ظریفتری داشت 1500 تومن( تهران خداتومنه). فرداش عقد و پس فرداش عروسی بود. عمو مهدیشون 3-22 ساله به نظر می اومد.

رسم دست بوسیدن غشقایی ها برام جالب بود. به جای روبوسی، تعدادش هم بستگی به جواب تو داشت. گاهی به سه تا ختم می شد گاهی به بیست سی تا هم می رسید. ما خب همچین کاری رو خوب نمی دونیم. وقتی دستم رو بوسیدن مو به بدنم راست شد. حس کردم خیلی پستم. بعد دیدم اینجا رسمه. تازه جواب دستبوسی شون رو هم ندادم. بلد نبودم خب.

غشقایی ها با هم ترکی حرف می زدن با ما شیرازی. ترک شیرازی جریانش اینه. دخترهاشون خدایی خوشگل بودن. چشم ابرو مشکی، موها اصولاً خیلی بلند. پوست سبزه اما زیبا. قامت کشیده.

لباسشون هم دیگه هیچی. پارچه های برقی برقی. رنگهای فوق العاده. یه چیزی مثل تونیک بلند با چاک بلند، رو. زیر یه دامن پُر پُر پُر پُر چین بلند که رو زمین می کشه. چادر مشکی می پوشن، رنگی هم می پوشن. روسری نخی و ساتن هم می پوشن. خیلی اینها سنتی نمونده.

بازار قیصریه لار فوق العاده اس نه برای خرید. نه، حتی برای خرید، همه چیز مفت و زیباست. بازار وکیل شیراز رو از روی اینجا ساختن. اینطور می گفتن. پارچه فروشی هاش، برق برق پارچه ها و رنگهاش مسحورت می کرد. هر چقدر که بدت بیاد از خرید و پارچه.

ادویه ها و خواروبار جدید هم دیدیم. ماهی و میگو خشک برای دم کردن لای پلو. میوه هایی که تا حالا ندیده بودیم. کُنار. زیتون( یه نوع میوه اس)و ... و تنباکو و یادی کردیم از دودیهای گروه.

کشک لار رو حتماً امتحان کنین.


نوشته شده در ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 6- جهرم :.

                         نخلستون

من ِ ندید بدید ِ نخل، اینجا که رسیدیم دائم داشتم جیغ می زدم. تصاویر عالی بود. از کنار جاده تا بالای کوه تو یه ردیف به عرض 7-8 تا نخل، نخلستون بود و کنارش باغ مرکبات با همون طول و عرض نخلستون. بو عـــــــــــــــــالی بود، بهار نارنج. تصویر فوقالعاده بود. سبز کمرنگ،سبز پررنگ. کلی چپ و راست از نخلها و نخلستون عکس گرفتم.

برای نماز رفتیم یه امام زاده، دیدیم ختمه. اینجا رسمه که ختمِ خانم، خانمها و ختمِ آقا، آقایون شرکت می کنن. می خواستیم بدونیم اینجا با چی پذیرایی می کنن. بابا به شوخی گفت آقا ما هوس خرما کردیم، به این هوا که برن خرمای ختم رو بیارن که ببینیم. آقاهه گفت "به چشم" و رفت. تو این مدت رفتیم پیش چند آقای دیگه، برامون توضیح دادن که اینجا به هیچ وجه تو ختم خرما نمی دن. روز اول حلوا سر مزار. یه روز میوه. یه روز هم کیک و ساندیس. از انواع خرما گفت و ... که یه دفعه آقاهه با دوتا بسته خرمای بزرگ اومد و داد دست بابا. ما رو می گی... " مآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ".

گفت: " تو که به من نگفته بودی بسته خرما برات بیارم. رفتم و آوردم پس اسمت روش نوشته شده بوده. مال تو بوده. سهمت بوده." مرام کش شدیم شدید. خرمایی که داد اسمش "خرمای شاهانی"بود. بهترین نوع خرمای جهرم.


پی نوشت:

میشولک بهار با اون لپاش دیدنی بود ماشا الله.


نوشته شده در ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 5- شیراز :.

                        دروازه قرآن

وارد شهر که شدیم، دیدیم مثل قارچ از زمین چادر در اومده. هر جایی که میشد چادر زد، زده بودن. باشگاهها و سوله ها هم همه لب به لب. ما قرار بود فقط یه شب بخوابیم بقیه راهمون رو بریم و وقت برگشت بریم سراغ فامیل. با این وضع نمی شد جایی تو خیابون موند. خدایی شد جا گیرمون اومد، صبح ادامه مسیر دادیم.

برگشت اما چهار روز موندیم. همه دلخور شدن. فقط به عیادت رسیدیم و به قول اونا سُک سُک کردن. سیزده به در هم همه رو پیچوندیم. خیلی خسته بودیم. با اینکه دلمون راضی نشده بود، اما توان بیشتر موندن رو نداشتیم.

سد میر احمد(شاه چراغ) اونقدری بهم حال نداد که سد میر محمد. صفاش بیشتر بود. سر مزار شهید دستغیب هم شکایت کردم. می گیره. اینطور می گن. چند نفری به یادم اومدن. دعاشون کردم. دروغ نمی گم. همه رو دعا نکردم. خواص فقط.

                        به قول شیرازیها "سد میر احمد". ولی همون شاهچراغ خودمون.


پی نوشت:

گور بابای بعضی ها شدیـــــــــــــــــــــــــــــــــد.

دلم می خواد یه روز بگم. چرا؟ نمی دونم. اما خدایی ارزشش رو نداره. ولش. همین تو بمونه بپوسه بوی گندش در نیاد بهتره. چون از دل سوخته بر میاد، بدجور خواهد سوزاند. چه فایده؟ اگه هنری هست تو دل نسوزوندنه. هر چقدر هم سوختی........................


نوشته شده در ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 4- سعادت شهر :.

                          روز نجوم در سعادت شهر مقابل رصدخانه. کلی از ردیف اولیها خارجیهای آشنا و بچه های تهران هستن.

سعادت شهر به ناسلامتی تو باشگاه نجوم، "شهر نجوم" معروفه. شهری که روز نجوم برق شهر رو قطع می کنن و رصد عمومی می گذارن، بستنی و نون مجانی می دن، اگه عروسی ای تو یه شب نجومی باشه خانواده های عروس داماد می رن جایی که رصد هست و ...

وارد شهر شدیم که نهارمون رو ساعت 9 شب بخوریم. از یه آقایی آدرس جای مناسبی رو پرسیدیم و در ادامه از نجومی بودن مردم شهر سوال کردیم. نه اون و نه چند نفر دیگه که همصحبتمون شدن چیزی نمی دونستن و فقط می دونستن تو این شهر یه رصد خونه هست.

مِن بعد اگه کسی اومد حرفی از نجومی بودن سعادت شهریها بزنه اونم با این غلظت، مخالفت خواهم کرد. اونجام حتماً علاقمندانی به نجوم داره، حتی شاید خیلی زیاد. اما این غلوّ بخشودنی نیست. (آخه به شدت روی تمام سعادت شهریها مانور می دن)


نوشته شده در ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 3- پاسارگاد :.

تصویر بالا، فرشته نگاه دارنده محدوده پاسارگاد هست با دو شاخ و چهار بال در حال نیایش در دروازه شهر

پاسارگاد اسم روستایی هست که مقبره کوروش داخلش قرارداره. وقت ورود که تو صف طویل متوقف بودیم، آقای جوانی بهمون گفت :" در شهر خبری نیست. نرین! ". اولاً که به زور اونم چون دیگه مهلت تموم شده بود بیرونمون کردن وگرنه مونده بودیم همچنان، ثانیاً که خیلی هم جالب بود. یکی از چیزهای جالب جهت دفن کوروشه. اسلامی دفن شده بوده. به جهت قبله. درضمن الآن اونجا نیستها. دزدیدنش. اوووووه. یه عالمه سال قبل.

تو محوطه پاسارگاد 7-8 تا کاخ و مقبره و چیزهای دیگه هم هست. حتماً هم باید با ماشین برین چون فاصله هاشون از هم زیاده. اما از آب و زیر آب رفتن و این چیزها خبری نبود. خشکسالی مطلق... آسمون زیبا و بکری هم داره.


نوشته شده در ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 2- شهرضا :.

                       امام زاده رضا و مزار شهدا و " شهید همت "

رفت و برگشت قد یه نماز توقف داشتیم.

رفت، فقط به خاطر دل من بدون اینکه بدونم، بابا وارد شهر شد و بعد با نرجس رفتیم سر مزار شهید همت...

اول فکر می کردم که شبه قبر باشه. وقتی از شهر خارج شدیم و بروشور شهر رو خوندیم دیدیم نه مزارشونه. دلم گرفت.

وقت برگشت زمان جوری شد که به مغرب خوردیم و نزدیکترین مکان برای نماز اونجا بود.

نتونستم باور کنم. اعتقاد دارم هر جا که اراده کنم اونجا محل حضورشونه. اصلاً مزار برای شهید معنی نداره...


نوشته شده در ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 1- اصفهان :.

                      پل خواجو

چهار روز اول و روز آخر سفر رو اونجا گذروندیم. همه جا رو سال جنگ عراق دیده بودیم و این بار فقط به خاطر همراهامون موندیم. از اصفهان فقط این رو بگم که از رانندگیشون به خدا پناه می برم. البته روز آخر که دیگه تعطیلات تموم شده بود دیدیم که خوب رانندگی می کردن و اون طرز رانندگیشون فقط مهمان نوازی ای بیش نبود. مثل صف نون و میدون امام و فروشنده هاش و ...

می دونم دارم گور خودمو با این حرف می کنم، اما کلاً از این شهر و همه چیزش بدم میاد. البت جز صنایع دستیش.


نوشته شده در ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: نوروز 87 :.

سفر 17 روزمونم تموم شد. طول ایران رو به یه خط مستقیم گرفتیم و رفتیم پایین.

پلیس راه مثل پارسال گله به گله یافت نمی شد.

هلال احمر به باحالی پارسال نبود.

از ایران خودرو هم چیزی نگم.

اما، اما ستاد اسکان به نسبت پارسال کارش عالی بود. رسیدگی، نظارت و ... .{البته تو رادیو شنیدم که 50 میلیون نفر امسال به سفر رفتن ، اگه جمعیت ایران 70 میلیون نفر باشه، احتمالاً همه تون اینهایی که نوشتم رو می دونین.}

اما چیزی که نمی دونین:

.:. از اول سفر چون همه چیز یهو جور شده بود و ما هیچ کاره بودیم، قرار گذاشتیم خودمون رو بسپریم به دست قضا و قدر و هر چه پیش آید خوش آید و اینکه همونی که تا حالا ساخته بقیه اش رو هم می سازه و واقعاً نتیجه داد.

.:. سال تحویل کنار زاینده رود بودیم، مقابل پل خواجو. خیلی شلوغ بود، حسهام تو شلوغی کشته می شن و بنابراین یه سال تحویل فوق معمولی رو گذروندم. دعا و آرزو ...

.:. فروردین تمام شهرهای مسیر اردیبهشت بود و سر سبز. از شکوفه و جوونه گذشته بود.

.:. اکثر صبحها، دوهفتا سیزده تای شبکه جوان رو گوش می دادیم که واقعاً عالی و جدید بود.

.:. روزهای آخر انقدر خسته بودیم که دعوت قوم و خویش رو برای سیزده به در لبیک نگفتیم و این بدجور عجیب بود.

.:. به شدت جاده و ماشین زده ام و تا اطلاع ثانوی هر جا برم پیاده گز خواهم کرد.

.:. الان خوب شدم. به شیراز که رسیده بودیم مثل سیاه پوستها بودم. کف دست سفید روی دست سیاه سیاه، صورتمم بماند.


پی نوشت:

یه چیز کمی از هر شهر نوشتم که انشاالله هر شب تندتندآپ می کنم.(11 پست) یا علی مددی.


نوشته شده در ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |