تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: آخرین پست سال 1386 :.

چه تیتر غم انگیزی! بگذریم...

آخر سال پر کار و پر مشغله ای رو گذروندم.

به هر حال تموم شد. 86 هم گذشت. یه ســــــــــال. هفته آخرش ... هنوز هم گاهی تو لحظه هام پر می کشم و گاهی هم ...

سال عالی ای بود. کارم و زندگیم خوب گذشت. درد و مرضی، غم و غصه ای نداشتم. دو تا فرشته به خانوادمون اضافه شدن، بهار و معراج. کلی از جوونامون رفتن سر خونه زندگیاشون، دوستهام. سفرهام. خدا رو شکر کلهم اجمعین.

امسال انگار گوش شیطون کر داریم زودتر از هر سال بار سفر رو می بندیم. برای اولین بار تو عمرم سال تحویل سر سفره هفت سین، نیستیم و خدا می دونه کجائیم.

                                                           * * *

می خوام به همه قدم نورسیده بهار رو تبریک بگم.

آرزوی بهترینها رو برای شماها که بهترینین بکنم.

آرزوی عاقبت به خیری و هدایت به راه راست.

و در آخر آرزو می کنم بلاخره خدا یه کاری کنه شرمنده نشیم...

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

وقت سال تحویل حســـــــــــابی التماس دعا

 


نوشته شده در ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: ... پنج کَلوم :.

  • یه رأی خوشگل دادم به خوشگلیه...
  • دفتر تلفنم گم شده، به طرز عجیبی. انگار نباید پیدا بشه. دیگه دنبالش نمی گردم.
  • بهار هم اومد و من دارم می رم...
  • نمی دونم. شاید...
  • مرموز شدم؟؟؟ ول کن بابا!

نوشته شده در ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: داغووون و له :.

برگ اول:

من رو در گیر خودت کن

تا جوونم زیر و رو شم

تا سکوت هر شب من

با هجومت رو به رو شه

بی هوات، بدون مقصد

سمت طوفان تو می رم

من رو در گیر خودت کن

تا که آرامش بگیرم

با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظۀ من

پر تصویر تو می شه

با من غریبگی نکن

با من که درگیر تو ام

چشماتو از من بر ندار

من مات تصویر توام

با من غریبگی نکن

با من که در گیر تو ام

چشماتو از من بر ندار

من مات تصویر تو ام

من مات توصیر تو ام ...

تو همینجایی همیشه

با تو شب، مثل یه رویاس

آخرین نقطۀ دنیا

تو جهان من همینجاس

تو همینجایی و هر روز

من به تنهایی دچارم

منو نزدیک خودم کن

تا تو رو یادم بیارم

با خیال تو هنوزم

مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه من

پر تصویر تو می شه

با من غریبگی نکن

با من که در گیر تو ام

چشماتو از من بر ندار

من مات تصویر تو ام.

من مات تصویر تو ام...

 

*** 

برگ آخر:

خوب خوبم.

هیچ دردی ندارم.

ایجا سرزمین غریبیست.

نمی توان آن را شناخت.

باید آن را زندگی کرد.

دلم می خواهد همیشه اینجا بمانم.

دلم می خواهد همیشه اینجا بمانم.

دلم می خواهد همیشه اینجا بمانم...


پی نوشت:

دلم که خوبه، همه وجودم شهر بازیه...


نوشته شده در ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: اربعین :.

از امام سجاد می پرسن کجا برای شما از بقیه جاها تو طول اسارت سخت تر و سنگین تر بود، فرمودن : " شام ".

سیما از لحظه ای که اومد، دائم می گفت، دمشق سیاهه. آدم آروم نمی گیره توش. آدم در عذابه. جز حرمها که همه چیزش از فضاش بگیر تا طرح و نقشش که می گه کاملاً به شخصیتهای افرادی که توش دفنن می خوره (از لحاظ طرح و رنگ)، ما بقی جاها هیچ لطفی نداشته. جز...

جز حلب که دشمنای امام حسین رو راه ندادن. می گه زیباست، آرومه. شاده . نمی دونم. نرفتم که اظهار نظر کنم. اما مگه چیز بعید و عجیبه؟

خدایا می بینیم که چه جور شادی و غم ائمه ازمون روی نسلمون هم می تونه تا سالیان سال تأثیر بگذاره، دریاب مارو.

 اربعین هم رسید. حالا تازه اول غمه. اووووووه. اینهمه؟؟؟

. : از امروز به بعد تا آخر صفر، هر روز رو تسلیت می گم. بسیار عمیق :.


نوشته شده در ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: معراج :.

قدش به نسبت هم سناش بلنده. سرش اندازه یه مشت آب. پوستش قرمز مثل  گل سرخ و لطیف، مثل حریر.

بوی آشنایی می داد. بوی فرشته مهربون. بوی بهشت. داشت خواب می دید. انگار تو باغ بزرگ بودن و داشتن بازی می کردن، گاهی اخم می کرد. گاهی لبخند می زد. گاهی ابرو بالا می انداخت. انقدر خوابش بهش چسبیده بود که هر چی تکونش دادم، هر چی صداش زدم. هر چی نازش کردم بیدار نشد.

بیدار بشه که چی؟ فرشته مهربون بهتره یا یه عالمه آدم مشتاق به زیارت؟ باغ با درختها و گلهاش بهتره یا اتاق با یه عالمه اسباب اثاثه ای که نمی دونه اصلاً به چه درد می خوره؟ بازی با دوستهاش بهتره یا شکلک در آوردن برای یه سری آدم که دارن باهاش ور می رن.

ول کن بابا بگذار بخوابه.

فقط:

.: کوچولو! به دنیای دیوونه دیوونه خوش اومدی :.


نوشته شده در ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: سایه :.

صبح که برای نماز بیدار شدم، یادم افتاد ااا امروز خسوفه. پتو پیچ، دوربین رو برداشتم و رفتم تو حیاط، هنوز خواب دست از سر چشمام بر نداشته بود که سرما به صورتم خورد و خواب رو فراری داد. هرچی گشتم پیداش نکردم. ماه رو می گم. یهو چشمم خورد به افق، به لبه دیوار شرقی خونه، که یه هلال باریک داشت نازک و نازک تر می شد.  دوربین رو گذاشتم رو چشمم و دیدمش. ]همینجوری که نگاهش می کنی، با چشم غیر مسلح، فکر می کنی ماه مال اول یا آخره ماهه ، اما از پشت دوربین دقیق سایه بودنِ سیاهی و حتی رنگ سایه رو هم می تونی تشخیص بدی. از اون گذشته، ماه رو دیگه گردالی سفید نمی بینی. یه کره سفید_خاکستری معلق تو فضا می بینی که روش کنده کاری شده[. سایه اینبار چون نزدیک افق بود، دودی و قرمز به نظر می اومد. یهو یاد اولین خسوفی که پشت تلسکوپ دیدم افتادم، دار آباد. من و بابا و خواهر جون و خان داداش، سرما. همه بودن. تمام کسایی که الآن می شناسمشون و باهاشون دوستم. اونموقع خیلی به نظرم آدم مهم می اومدن، نه اینکه الآن نباشن. اون شب انقدر از دیدن سایه، نه سیاهی، به وجد اومده بودم که خدا می دونه. ]چرا باید برای همچین پدیده زیبایی نماز آیات که معمولاً برای چیزهای ناخوشایند استفاده می شه خوند؟[

خیلی حوصله نداشتم وایسم، اصلاً اینکه تا به این مرحله هم تو خواب ناز بودم کلی باعث تأسفه. حتی نکردم یه زنگ بزنم علی ببینم کجا می رن با ماشین بیفتم دنبالشون مثل ده نمک. خلاصه اینکه تنبل شدم به شدت.

اومدم بالا و وضو گرفتم با آب سرد، به نیت رصدهامون، ]ببینم وضو گرفتن با گلاب باطله، با  "یخ در بهشت" وضعیتش چه جوریه؟[

وایسادم نماز صبحم رو خوندم و نوبت رسید به نماز آیات. هر چی فکر کردم یادم نیومد یه شکلی بود،سوره اول باید هفتا تیکه می شد یا سورۀ دوم پنجتا. که دومی درست بود. اومدم وایسادم رکعت اول رو خوندم و سر رکوع سوم بود که یاد تبریز افتادم و چشمهای گشاد باقر از اینجور نماز خوندم. یهو گفت:"چرا اینجوری می کنی تو؟" و بعد چقدر خندیدیم سر نماز خوندن خودش. ]چندبار خوند(ن)؟ نمی دونم. یادمه یه عالمه بار باطل شد.[


پی نوشت:

.: عاقل دوبار از يه سوراخ گزيده نمی شه :. 

 


نوشته شده در ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |