.: مُسَکن :.
در با صدای قیژژژژ باز و بسته شد. کسی داخل نبود. به قسمت تحویل دارو رفت.
"ببخشید آقا. من یه مسَکن می خواستم."
" چی بدم خدمتتون"
" عرض کردم. مسکن"
مسئول تحویل دارو که سرش به یک دفترچه گرم بود، سرش را بالا آورد و با دقت به مرد که خیلی جدی به نظر می امد نگاه کرد.
" دردتون زیاده؟ "
مرد از سوال جا خورد. چند بار به تنش دست زد و با گیجی پرسید:
" درد؟... درد؟..."
بعد انگار که متوجه شده باشه. دو آرنجش رو روی پیشخون گذاشت و آروم گفت:
" آ. درد. بله. خیلی. "
" خب با بروفن کارتون راه می افته؟"
" بروفن؟"
" بله. اگه به مسَکن اعتیاد نداشته باشین بروفن و حتی کدئین می تونه کمکتون کنه. کدوم رو بدم خدمتتون؟"
" اعتیاد"
مسئول تحویل دارو که از سوال جواب با مرد پریشون شده بود ادامه داد:
" آآآ. منظورم اینه که اگر دائم مسکن استفاده نمی کنین با توجه به دردتون کدئین بدم خدمتتون! "
" آ. بله. من اصلاً مسَکن ندارم "
" یعنی تا به حال مصرف نکردین؟ "
" مصرف؟"
مسئول تحویل دارو بلند و با عصبانیت گفت:
" مرد حسابی مثل بچه آدم حرف بزن چی می خوای. اگه نمی دونیَم به سلامت"
مرد با شنیدن این حرف چشمهاش برق زد. لبخندی زد و با لحن خیلی آروم گفت:
" خب. ظاهرش خیلی مهم نیست. اما ... می دونین. همین که گفتم. دوست دارم مسکن باشه. خوب آروم کنه. هیچ غم و دردی دیگه برام نگذاره و ... "
مسئول تحویل دارو از پاسخ مرد متعجب شد، کمی مکث کرد. بعد، از عصبانیت خون به زیر پوست صورتش دوید و رگهای گردنش زد بیرون و خیلی آروم با صدای گرفته گفت:
" بیرون "
مرد که برای گرفتن جواب چشم به دهان مسئول تحویل دارو دوخته بود، از شنیدن این حرف شکه شد.
" بیرون؟ یعنی چی آقا "
" گفتم بیرون "
مرد کمی این پا و اون پا کرد. مسئول تحویل دارو از پشت پیشخون بیرون اومد و بازوی مرد را محکم فشرد و او را که هیچ مقاومتی برای راه رفتن نمی کرد به سمت در خروجی هدایت کرد. در را باز کرد. قیژژژژژژژژ. مرد را بیرون کرد. در را بست. قیژژژژژژژژژ. با کلیدی که داخل جیب روپوشش بود درِ شیشه ای را قفل کرد. مرد بیرون در، دست در جیبهای پالتوی بلندش فرو کرده بود و به مسئول تحویل دارو نگاه می کرد.
مسئول تحویل دارو چند ثانیه ای به چشمان مرد خیره شد. سری تکان داد و از پشت در کنار رفت.
مرد سرش را پایین انداخت و سنگی که مقابل پایش بود را با نوک کفش به جلو پرت کرد. سرش را بلند کرد و با خود زمزمه کرد:
" خب. اینجام که ... نبود "
نفس عمیقی کشید و به چپ و راست نگاه کرد. راهش را به سمت راست خیابان ادامه داد ...
پی نوشت:
- (الف)وقتی خیلی کوچولو بودم. خیلی یعنی خیلی ها! در اصل درست بعد از به دنیا اومدنم. تو یه روز خوب اردیبهشتی، من رو بردن مسجد جامع قلهک. آقای توسلی اونجا پیش نماز بودن. من که یه دختر خانم ناز و کوچمولوی مامانی بودم رو بغل می کنن. آروم کلاه کوچولوی سفیدی که روی سرم بوده رو بر می دارن و سرم رو به چپ می گردونن. سکوت مطلق بوده. منم آروم بودم ببینم چی پیش میاد. سرشون رو به سمت گوش راستم میارن و با طمأنینه در گوشم اذان رو زمزمه و من رو مسلمون می کنن. می تونم حال خودم رو اون موقع حس کنم. یه نوری ریخته شده تو قلبم. لابد سنگین شدم و بعدش مفصل خوابیدم. همیشه اولینها برام مهم بوده و این مهمترین اولینِ زندگیمه. امروز خیلی دلم گرفت وقتی خبر فوتشون رو شنیدم.
- (ب)هوا رو دیدین چی شده؟ وای دارم حال می کنم. امروز که بیرون بودم همه پرنده ها ریخته بودن رو درختها و آواز می خوندن. هنوز یه ماه مونده اما خبر داده :" دارم میام. زود. خیلی زود. گول برف روی زمین رو نخور! "
- (ج)چون از تکرار بدم میاد، موسیقی رو برداشتم. عذر. نمی خواستم برام عادی بشه.
نوشته شده در ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |