تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: مُسَکن :.

در با صدای قیژژژژ باز و بسته شد. کسی داخل نبود. به قسمت تحویل دارو رفت.

"ببخشید آقا. من یه مسَکن می خواستم."

" چی بدم خدمتتون"

" عرض کردم. مسکن"

مسئول تحویل دارو که سرش به یک دفترچه گرم بود، سرش را بالا آورد و با دقت به مرد که خیلی جدی به نظر می امد نگاه کرد.

" دردتون زیاده؟ "

مرد از سوال جا خورد. چند بار به تنش دست زد و با گیجی پرسید:

"  درد؟... درد؟..."

بعد انگار که متوجه شده باشه. دو آرنجش رو روی پیشخون گذاشت و آروم گفت:

" آ. درد. بله. خیلی. "

" خب با بروفن کارتون راه می افته؟"

" بروفن؟"

" بله. اگه به مسَکن اعتیاد نداشته باشین بروفن و حتی کدئین می تونه کمکتون کنه. کدوم رو بدم خدمتتون؟"

" اعتیاد"

مسئول تحویل دارو که از سوال جواب با مرد پریشون شده بود ادامه داد:

" آآآ. منظورم اینه که اگر دائم مسکن استفاده نمی کنین با توجه به دردتون کدئین بدم خدمتتون! "

" آ. بله. من اصلاً مسَکن ندارم "

" یعنی تا به حال مصرف نکردین؟ "

" مصرف؟"

مسئول تحویل دارو بلند و با عصبانیت گفت:

" مرد حسابی مثل بچه آدم حرف بزن چی می خوای. اگه نمی دونیَم به سلامت"

مرد با شنیدن این حرف چشمهاش برق زد. لبخندی زد و با لحن خیلی آروم گفت:

" خب. ظاهرش خیلی مهم نیست. اما ... می دونین. همین که گفتم. دوست دارم مسکن باشه. خوب آروم کنه. هیچ غم و دردی دیگه برام نگذاره و ... "

مسئول تحویل دارو از پاسخ مرد متعجب شد، کمی مکث کرد.  بعد، از عصبانیت خون به زیر پوست صورتش دوید و رگهای گردنش زد بیرون و خیلی آروم با صدای گرفته گفت:

" بیرون "

مرد که برای گرفتن جواب چشم به دهان مسئول تحویل دارو دوخته بود، از شنیدن این حرف شکه شد.

" بیرون؟ یعنی چی آقا "

" گفتم بیرون "

مرد کمی این پا و اون پا کرد. مسئول تحویل دارو از پشت پیشخون بیرون اومد و بازوی مرد را محکم فشرد و او را که هیچ مقاومتی برای راه رفتن نمی کرد به سمت در خروجی هدایت کرد. در را باز کرد. قیژژژژژژژژ. مرد را بیرون کرد. در را بست. قیژژژژژژژژژ. با کلیدی که داخل جیب روپوشش بود درِ شیشه ای را قفل کرد. مرد بیرون در، دست در جیبهای پالتوی بلندش فرو کرده بود و به مسئول تحویل دارو نگاه می کرد.

مسئول تحویل دارو چند ثانیه ای به چشمان مرد خیره شد. سری تکان داد و از پشت در کنار رفت.

مرد سرش را پایین انداخت و سنگی که مقابل پایش بود را با نوک کفش به جلو پرت کرد. سرش را بلند کرد و با خود زمزمه کرد:

" خب. اینجام که ... نبود "

نفس عمیقی کشید و به چپ و راست نگاه کرد. راهش را به سمت راست خیابان ادامه داد ...


پی نوشت:

  • (الف)وقتی خیلی کوچولو بودم. خیلی یعنی خیلی ها! در اصل درست بعد از به دنیا اومدنم. تو یه روز خوب اردیبهشتی، من رو بردن مسجد جامع قلهک. آقای توسلی اونجا پیش نماز بودن. من که یه دختر خانم ناز و کوچمولوی مامانی بودم رو بغل می کنن. آروم کلاه کوچولوی سفیدی که روی سرم بوده رو بر می دارن و سرم رو به چپ می گردونن. سکوت مطلق بوده. منم آروم بودم ببینم چی پیش میاد. سرشون رو به سمت گوش راستم میارن و با طمأنینه در گوشم اذان رو زمزمه و من رو مسلمون می کنن. می تونم حال خودم رو اون موقع حس کنم. یه نوری ریخته شده تو قلبم. لابد سنگین شدم و بعدش مفصل خوابیدم. همیشه اولینها برام مهم بوده و این مهمترین اولینِ زندگیمه. امروز خیلی دلم گرفت وقتی خبر فوتشون رو شنیدم.
  • (ب)هوا رو دیدین چی شده؟ وای دارم حال می کنم. امروز که بیرون بودم همه پرنده ها ریخته بودن رو درختها و آواز می خوندن. هنوز یه ماه مونده اما خبر داده :" دارم میام. زود. خیلی زود. گول برف روی زمین رو نخور! "
  • (ج)چون از تکرار بدم میاد، موسیقی رو برداشتم. عذر. نمی خواستم برام عادی بشه.

نوشته شده در ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.:.:.

.I think that it is the best time

Do it.

Come on.J


نوشته شده در ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: Soul :.

Some times I suffer of myself for my relationship with some people who enter to my life. Just for my soul.

MY "soul" is the most important thing in my life. I do any work for my soul that doesn't be in torture. Or it doesn't be sad.

Some times "the soul" will be mixed with "my wishes" mistakenly. "My wishes" might be wrong but "the soul" never is wrong.

Now, I fill my soul wasn’t according to my wishes that it is shouting.

 Sima said that "entering people to your life was just because helping you to grow".

Yes, Their Kindness, helps, treats and opinions was so well in my growth, my peeling off. But now I must understand that their duty was that. Now every thing was finished and I must think to continue my way to butterfly.

My God, please help me…  


Footnote

YMr. Kapasand, Every thing that I have is from you …Y

Soul :man's nature

Whishes: concupiscence

 


نوشته شده در ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: -..---..----... :.

 

ü    اول از همه، دهه فجر و 22بهمن رو به خودم تبریک می گم، به خاطر قدردانی از خودم. برای تشکر از خودم که روحم رو خراب نکردم و واسه آرامشم برای راحت زیستنم انتخاب درستی کردم. آفرین به من. حالا برام دست بزنین.

بعد هم به هر کسی که دوست داره تبریک بشنوه(بخونه)، تبریک می گم. انشا الله که بتونیم به مملکت خدمت کنیم و نقصها و کاستی هاش رو رفع کنیم. یا حداقل یه دردی به دردهای این مملکت اضافه نکنیم.

ü    دهه فجر امسال فوق العاده بود. دائم پایین سر کامپیوتر بودم و تلویزیون روشن و از این شبکه به اون شبکه، مستندهای فوق العاده ( "روح الله" و "در کنار فراعنه") رو می شنیدم.

ü    امسال تو جشنواره چهارتا فیلم بیشتر وقت نکردم ببینم. سه تا خارجی، یک ایرانی. که  "سرزمین شبروان" محصول پرتغال، به نظرم عالی بود. یه عالمه تصاویر " آبی بی انتها " ی محشر داشت اونم رو پرده بزرگ سینما، که نفس رو بند می آورد.

در کل اوضاع جشنواره ای امسالم خیلی توپ نبود چون سرم شلوغ بود و نمی تونستم فیلمهای مورد نظرم رو ببینم. ولی باز هم خدا رو شکر. ( پارسال چه حالی کرده بودم. دیگه تو سال اصلاً سینما نرفتم! )

ü    نمی دونم. فعلاً توپه خورده زمین. ولی بدجور فیلم Slow-Motion هست و هنوز معلوم نیست له می شه یا می ره بالا. نه. اصلاً انگار فیلم رو Pause کردن.

ü    انقدر بی قرارتم. انقدر بی قرارتم که فقط خود خدا می دونه. بی قرار همین حضور کوتاهت که تمام سالَم رو تأمین می کنه تا سال بعد بیای. انتظارت_حضورت_غم فراقت. سیر زیبایی داره.

آخ اگه بدونی. آخ اگه بدونی که چه حالی می شم وقتی پامچال می بینم. وقتی باغبون می بینم. وقتی هوا گرم می شه و بوت از خاک و درخت و زمین و آسمون بلند می شه. بزن تو گوش این سرمای لعنتی و بیا دیگه. د آخه یکم به این عاشق دلسوخته ات هم اهمیت بده. بگذار بگذار بگذار...

ü    .-...-----.---....-.....------.-....-....-------.-.--.-.----.-....-.---..-..-.-....-.-.-...-.-.-.....-.-.-.....-.-..--.-.......---..-.-...-....--....-.

 

--..---..----...


نوشته شده در ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: در ادامه جریان توپ چند پست پیش :.

فقط خدا خدا می کنم که وقتی کوبیده شد به زمین، با اینهمه فشاری که روش هست، له نشه و بره بالا، انقدر که ضربه شدیده، انقدر که قدرت داره زننده اش.


نوشته شده در ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: بدون شرح :.

سلام عزیز.

حالم؟ خوب؟ بد؟ نه. نمی دانم چه گونه ام. بروم سر اصل مطلب که تا بیایم بفهمم خوبم یا بد، ... ، شاید... ولش کن.

حرفهایم زیاد است. اما توانی نیست و دوست داشتم حرف بزنم. مثل همیشه که پر چانگی می کنم. اما چه کنم که نه توانی هست و نه ... هیچ. بگذریم.

دوست داشتم این روزها را در کنارم بودی. دوست داشتم با من بودی و به جای گفتن من، خودت می دیدی.

می دانی؟! دوست داشتم ...

هیچ.

آخ که دلم داغ است. دلم پر است از تمام حرفهای نگفته ناگفتنی.

گاهی این روزها آرامشی خاص، به رویم آغوش گشود، اما رهایش کردم. زود. خیلی زود.

عزیز!

می دانی دیروز چه خوابی دیدم؟

دیدم پشت پنجره نشسته ام. قد خانه انقدر بلند بود که تمام اطراف را می دیدم و از دور ...  از افق غرب. جایی که خورشید باید غروب کند، ... ولش کن. بعداً در ِگوشَت، به خود خودت فقط، می گویم.

داشتم چه می گفتم؟

نه. چیزی نمی گفتم.

اصلاً چرا وقتت را گرفتم؟

ولش کن. بگذار به حساب اینهمه در هم بر همی مغزم که از دو هفته یخ زدن آب خانه بهناز اینها تا تمام شدن مهلت ولی تمام نشدن کار تا شکستن ناودان و دیوارِ خانم خاکپور  تا نوار غزه و نوزادان نارس داخل دستگاه در حال مرگ تا تا تا تا ... نشأت گرفته.

چندتا سوال کنم عزیز؟ فکر می کنی بتوانی جوابم را بدهی؟

چه کنم با دل تنها؟

چه کنم با غم دل؟

چه کنم با این درد؟

ولش کن. فقط بدان که ناتوانم از درمان. برایم دعا کن.

اصلاْ اشتباه کردم حرف زدم!

 

پی نوشت: 

تقدیم به : " الف ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی" که من را در نوشتن یاری می کنند.


نوشته شده در ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: سپاس :.

سلام.

خوبین؟

عزاداریاتون قبول.

فقط الآن می خوام یه عالمه، قد ستاره های آسمون، از (حبیبه و نجمه و آهو) عزیز تشکر کنم ،و عذر خواهی به خاطر مزاحمتهای وقت و بی وقتم.

هر چند که از نتیجه ماجرا با خبر نیستم. اما به هر حال تا همین حد که حد کمی هم نبود، خیلی در حقم لطف کردن. ایشالا که بتونم جبران کنم.

تابعد.

یا علی.


نوشته شده در ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |