تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: مقتل :.

حماسۀ حسینی شهید مطهری رو هر وقت بخونی انگار برای همون عصر و همون زمان نوشته شده. انگار دارن با بعضی آدمهای زمانت حرف می زنن. منظورم اینه که این کتاب مرگ نداره. انقضاء نداره. شاید فقط وقتی امام زمان بیان، منقضی بشه.

مهمترین اصلی که توش تأکید شده، فهمیدن هدف قیام امامه ، فهمیدن روابطه، فهمیدن آدمهای ماجرای کربلاس، فهمیدن خود واقعۀ کربلاس، فهمیدن دلیل شهادت امام حسینه، فهمیدن دلیل عزاداریه، فهمیدن دلیل اشک ریختنه و الخ.

وقتی کتاب رو می خونی، همینطور متأثر می شی، از وقایعی که در جریانه، از تحریفات، از یه سری حرف مفت که شهید مطهری " زهر ماری " ازش یاد می کنه و به عنوان پیاز داغ مجالس عزاداری استفاده می شه که بتونه اشک مردم رو در بیاره، یا یه سری از حرفهایی که اگر ائمه رو شاهد مجلس بدونی و اگر وسعت غم و وسعت فاجعه رو درک کرده باشی توان بیان یک کلمه از اونها رو نداری، چیزی که آقای فاطمی نیا تو مجالسشون رعایت می کنن، مثلاً وحشی گری های قبل و بعد و حین شهادت امام رو اصلاً توضیح نمی دن. فکر کنین امام باقر تا آخر عمر وقتی گوسفند می دیدن که دارن ذبح می کنن اشک تو چشمهاشون جمع می شده و می پرسیدن :" بهش آب دادین؟" تازه این که گوسفنده، و یا یه سری کارها و حرفهایی که امامی امام رو زیر سؤال می بره و...

مقتل، یک گزارشه از وقایعی که از اول سفر امام تا بعد از شهادتشون پیش میاد. به زبان ساده، چون به اندازه کافی مبحث ثقیل هست، و بدون "زهر ماری" (البته اگر تحریف شده نباشه). مقتل مثل خوندن تاریخه. فهمیدن این ماجرا و رواج دادن این دانسته ها و فهمیده ها، تأکید شده. تأکید شده که، تو مراسم عزاداری ها مقتل خوانی رو هم حتماً بگنجونید.

این ایام یه سری از هیئتها هم هستن که برنامه روز عاشوراشون رو اختصاص دادن به همین مقتل خوانی. فقط قبل از شرکت تو این مراسم توجه داشته باشین که گردانندگان از مقتل تحریف نشده و صحیح استفاده کنن که یه سری "زهر ماری" وارد ذهنتون نکنن.

اگر با این توصیفات تمایل پیدا کردین که اگر جایی برنامه مقتل خوانی دیدین شرکت کنین، باید خدمتتون عرض کنم یه جا رو سراغ دارم. خودم تا حالا نرفتم. اما نقلش رو شنیدم. جایی در قم. به آدرس : بلوار امین. بعد از راهنمایی رانندگی. بیست متری شهرداری. مسجد امام حسین علیه السلام.( ۸ صبح روز عاشورا)   

تاسوعا عاشورا هر جا بودین و به هر کاری مشغول بودین التماس دعا.

مهمترین دعای زمان رو هم لطفاً صدر دعاهاتون قرار بدین.

 

پی نوشت:

  • چند روز پیش که این پست رو نوشته بودم، تو بند 3 پی نوشت، آرزوی سلامتی کرده بودم برای آقای مجتهدی که چقدر دوستشون داشتم و چقدر صبحهای جمعه ازشون یاد گرفتم و ... اما حالا باید درگذشتشون رو تسلیت بگم. وزنه ای بودن!
  • این ایام از حدود 8:30 تا 9 و خرده ای، آقای فاطمی نیا تو "مردم ایران سلام "صحبت می کنن. ایشون از اون افرادی هستن که ده ثانیه هم صحبت کنن، آدم قد یه دنیا چیز بارش می شه.
  • الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم. هیچ دقت کردین که این یک جمله برای تمام اعیاد و عزاهامون به درد می خوره. هر بار یه کلمه اش و یه بخشش. خدایا چقدر خوبه که شیعه ام. چقدر خوبه که یه سری غم و شادی بزرگ برامون قرار داری. خدایا شیعه پلاستیکی ام. شیعه راست راستکیم کن.

نوشته شده در ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: توپ :.

یه توپ دارم قل قلیه.

سرخ و سفید و آبیه.

می زنم زمین هوا می ره.

می زنم زمین، هوا می ره.

می زنم، زمین، هوا می ره.

می زنم زمین هوا می ره.

زمین می زنی هوا می ره !. ...

آدم مثل توپه. می زنیش زمین هوا می ره.

لیلا نیست هنریه! توصیفات هنری به کار می بره، لیلا می گه :" هر وقت از خدا آب خواستم، بهم انار داد. بهم انار داد، بعد روش آبگیریش رو بهم یاد داد. بعد بهم لیوان داد. بعد داد بخورم و وقتی عطش داشت می کشتم از تشنگی رهام کرد. سیرابم کرد...".

 


نوشته شده در ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: صفا :.

فکر کنم سه چهار ساله بودم که اولین بار رفتم تعزیه. همون بار هم آخرین بار بود، یا حداقل دفعه دیگه رو به خاطر ندارم. تعزیه " دو طفلان مسلم" رو اجرا می کردن.

من و خواهر جون و خان داداش و حسن و حسین و مجید و مهدی بودیم. دستمون رو که به هم می دادیم کل پیاده رو رو می گرفتیم. رفتیم و نشستیم صف اول. سرا همه بالا که آخرش گردن درد گرفتیم.

یه سری صحنه ها یادمه. خارها و کتک زدنها اشک من رو هم در آورده بود. امروز که داشتم شبکه های تلویزیون رو می زدم، یه جا مداحی ای داشت که در مورد  " مسلم " بود. خیلی سوختم. بعد هم یاد این خاطره افتادم...

بلاخره محرم هم اومد. ماهیه که با تمام غمش آدم رو زنده می کنه. خدا کنه یه چیزی گیرمون بیاد. خیلی التماس دعا.


نوشته شده در ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: سیندرلا:.

طبقه بالا برای صرفه جویی تو سوخت، رسماً تعطیله، فقط شبا که من می خوام بیام اینترنت روی آدمیزاد رو به خودش می بینه. همینجور که منتظرم هر کدوم از صفحات با جون کندن بسیار باز بشن، به صداهای کوچه گوش می کنم:

صدای خداحافظی مهمونای همسایه ها که از این تعطیلات استفاده کردن و مهمونی ترتیب دادن، صدای صلوات همراه با صدای ببعی هایی که دارن سرشون رو می برن. صدای ... صدای گربه هایی که دارن ناله می کنن. صدای سگهایی که دارن با درد پارس می کنن و ...

انقدر این چند شب دلم می خواست تو پارکینگ بخاری روشن کنم و بگذارم بیان تو گرم بشن، یا برشون دارم بیارمشون تو خونه روشون پتو بندازم گرم بشن و هزار و یه خیال فانتزی این مدلی.

صبح که همه دور هم جمع بودیم، باز صدای ناله گربه شنیدیم. ناله ای از انتهای جیگر که دل آدم رو شرحه شرحه می کرد. مامان اعتقاد داشتن گرسنه شونه. بلاخره دست به کار شدیم.

یه بسته پای مرغ در آوردم گذاشتم روی بخاری یخش آب بشه، دو سه مشت هم برنج پختم و خان داداش پرید پای مرغها رو گذاشت تو نقاط تجمع گربه ها و برنج رو پشت پنجره های اتاق من و خواهر جون ریخت که از دست گربه ها در امان باشن و استخونهای غذای ظهر رو هم برد ریخت تو پارک برای سگه که می شناسیمش و رفیقمونه.

خلاصه اینکه قراره تا فردا شب که دختر پادشاه از این طرفها رد می شه، کفترها و گربه ها و سگها واسه خان داداشمون یه دست لباس پلو خوری مفصل بدوزن که برسه خدمت دختر عالیجناب ...


نوشته شده در ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: End Of Line :.

        -          حرف نزن

-          آخه

-          گفتم بی حرف. حرف نزن.

-          یعنی چی ؟ خب ...

-          دَ هـــَـــن. بــسـتـه.

همینجور که بهش خیره شده بود یک قطره اشک از چشمش سر خورد و افتاد. چشمهاش سوخت. بینیش سوخت. جیگرش سوخت. روش رو بر گردوند و رفت تکیه داد به دیوار و لیز خورد و اومد پایین. پاش رو تو شکمش جمع کرد و دستهاش رو دور پاهاش حلقه زد و سرش روشون گذاشت.

رفت به طرفش. نشست کنارش و دست برد زیر چونه اش و سرش رو گرفت بالا. دید تو همین چند ثانیه صورتش خیس خیس شده. قیافه جدیش، مهربون و دلسوز شد و آروم شونه هاش رو به سمت خودش کشید و در آغوش گرفتش.

-          آخه من که بدت رو نمی خوام عزیزم.

-          ...

-          وقتی دیگه کاری نمی شه کرد بهتره حرفی زده نشده.

-          ...

سرش رو گذاشت رو شونه اش و این بار با صدای بلند و از ته وجود های های گریه کرد. بعد سرش رو از رو شونه اش برداشت و بهش نگاه کرد. لبخند کمرنگی زد و همینجور که حرف می زد باز لبش لرزید و اشک از چشمهاش سرازیر شد.

-          همه چی تموم شد!

-          آره.

-          ...

-          ...


نوشته شده در ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: زمان، مکان، ... :.

یه داستان دیگه.

کاملاً حسیه و به قواعد نخواستم توجه کنم.

تک قسمتیه.

طولانیه.

نمی دونم شاید متوجهش نشین چون خیلی رو جزئیات تأکید نکردم.

تمایلی هم نداشتم.

یکی دو نفر اگر متوجهش بشن برام کافیه.

دوستایی که حوصله خوندن متن بلند رو ندارن لطفاً به "ادامه مطلب" تشریف نبرن.

اصلاً اشکالی هم نداره نخونینش.

سی خودم نوشتم.

ممنون.

موفق باشید.

یا علی.


ادامه مطلب

نوشته شده در ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: نوشته ای از یک آدم یخی :.

شب که طبق عادت قبل از خواب پرده رو کنار زدم، سرمای شیشه صورتم رو یخ کرد. هوا سرخ بود. پرده رو کامل کشیدم و پتو رو انداختم روی بخاری تا حسابی داغ بشه و بعد انداختمش رو تخت تا حسابی جام گرم بشه و بخاری رو کم کردم و بعد پریدم تو تخت.

صبحها از رو حرکت خورشید می تونم ساعت رو تشخیص بدم. اگر خورشید تو پنجره اولی باشه یعنی ساعت 8:30- 9 صبحه، اگر بره پشت دیوار بین دوتا پنجره یعنی ساعت 10 و وقتی از دیوار بزنه جلو  و من هنوز خواب باشم، ساعت 11 به بعده.

صبح خوابم تکمیل  شده بود و هنوز آفتاب به پنجره اولی هم نرسیده بود. شب ساعت 2 خوابیده بودم، یکمی عجیب بود. پاشدم پرده رو زدم کنار. چشمم رو به شدت نور زد. تنگشون کردم که بهتر ببینم. دیدم به. تمام حیاط و زمین و زمان رو بیست سانت برف پوشونده. این برف، سه یا چهارمین برف امساله. اما قبلیا به این ساعت که می رسید نیمه جون می شدن. ساعت؟ به ساعت نگاه کردم. 9:30. دیرم شد.

جلدی پریدم بساط صبحانه رو آماده کردم. وسایلم رو جمع کردم. صبحانه خوردم و 10 بود که از خونه زدم بیرون. های و هوی نوه های خانم ترابی رو که تو حیاط شنیدم، فهمیدم امروز دبستان ها رو تعطیل کردن.

بلافاصله که رفتم تو ایستگاه، اتوبوس اومد. جا هم داشت. می رفتم مترو. اینکه خونه ما برف بیاد و بشینه اصلاً بعید نبود، اما اینکه تمام شهر برفیه، تمام بچه ها تو خیابونن و برف بازی می کنن و  به اتوبوسها و مینی بوسها گلوله برفی پرت می کردن و خوشن، برام خوشحال کننده بود.

عصر که داشتم بر می گشتم، هنوز برف، سنگین و با وقار می اومد و روی برفهای قبلی می نشست. هر چی هم از برفها استفاده می کردی، باز هم بود که بیاد و روی قبلی ها بشینه و جای خالیشون رو پر کنه.

تو اتوبوس تا خونه، داشتم از سرما به رحمت ایزدی می پیوستم. لباس گرمم شامل یه مانتو گرم و یه شال بود. فکرش رو نمی کردم انقدر سرد بشه. اصولاً اینجوریه دیگه، وقتی برف میاد هوا گرم تر می شه. منم از همیشه لباس بیشتری تنم بود. گرسنگی و سرما دست به دست هم داده بودن تا...

از اتوبوس که پیاده می شدم، خدا رو شکر می کردم. خدا رو شکر می کردم که کفشم سالمه و توش آب نمی ره، خدا رو شکر می کردم که الآن دارم میرم به جایی که می دونم گرمه، توش غذا پیدا می شه، در بدترین شرایط، حداکثر تا نیم ساعت دیگه یه لیوان چای داغ دستمه، چهار نفر آدم توشه که با مهربونی منتظرتن و  هزار و یه چیز دیگه که زبانم قاصره ...

                      

                      


نوشته شده در ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.:2008:.

تولد حضرت مسیح رو یادم رفت تبریک بگم.

اما حالا آغاز سال جدید میلادی رو تبریک می گم.

 


نوشته شده در ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: ... علی (ع) امام اول :.

 

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی بن ابی طالب علیه السلام

عیدتون مبارک

با این امید که:

غدیر رو درک کنیم

و در ترویج آن بکوشیم

 

الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

...


نوشته شده در ساعت 3:32 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: Big :.

" بزرگ " خیلی فوق العاده بود. خیلی ازش زده بودن اما با این حال یه سری سکانس فوق العاده داشت که  نواختن موسیقی از اون جمله بود. بازی تام هنگس هم حرف نداشت. بعد از مدتها یه فیلم خارجی دیدم که کلی خوشم اومد.

 


نوشته شده در ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: :.

اگر شراب خوری جرعه​ای فشان بر خاکبرو به هر چه تو داری بخور دریغ مخوربه خاک پای تو ای سرو نازپرور منچه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پریمهندس فلکی راه دیر شش جهتیفریب دختر رز طرفه می​زند ره عقلبه راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باککه بی​دریغ زند روزگار تیغ هلاککه روز واقعه پا وامگیرم از سر خاکبه مذهب همه کفر طریقت است امساکچنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاکمباد تا به قیامت خراب طارم تاکدعای اهل دلت باد مونس دل پاک


نوشته شده در ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: یلدا :.

امیدوارم تعداد جوجه های اول و آخر پاییزتون تغییری نکرده باشه.

زمستان آغاز می شود و بهار، نزدیک است.

منتظرتم.

بِرس.

با تمام قوا بشتاب.

و بیا ...


نوشته شده در ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |