زن پرده مهره ای را کنار می زند. از راهروی کوچک رد می شود و از داخل چشمی به بیرون نگاه می کند.
مرد است با دستهای پر. در را باز می کند و با خنده می گوید:
" آقاجونت می گفت، مرد باید همیشه وقتی میاد خونه دستش پر باشه. با پا در رو بکوبه و بیاد تو، با پا هم در رو ببنده، که همه متوجه بشن مرد خونه با دست پررررررر اومده" هر دو می خندند. کمک می کند و بارها را از دست مرد می گیرد و با هم وارد آشپزخانه می شوند.
مرد لباس خانه می پوشد و بر می گردد.
" یک روز در جوار بانو. در خدمتگذاری حاضرم. چه کمکی می تونم بهتون بکنم؟"
" قربون شما. فعلاً بشین نفس تازه کن تا من اینها رو جا به جا کنم"
از داخل یخچال پارچ آب در می آورد و با لیوان روی میز می گذارد.
" شربت نداریم"
" چرا." و شیشه سرخ شربت آلبالو را از داخل کابینت در می آورد و شربت درست می کند و به مرد می دهد." ممنون."
بعد مشغول می شود و وسایل خریداری شده را سر جای خود می گذارد. میوه ها را داخل سینک می ریزد و کیسه ها را جمع می کند. مرد سمت ظرفشویی می رود که زن می گوید:
" نه اون رو من انجام می دم. شما بی زحمت مبلها رو بکش این طرف زیرش رو تی بکش که بیام جارو بکشم."
مرد از کنار پنجرۀ تراس تی را بر می دارد. به سرش دست می زند، تر است. از آشپزخانه خارج می شود و صدای قیژ قیژ کشیده شدن و جابه جا کردن مبل می آید.
زن از زیر ظرفشویی سبد برمیدارد و کنار سینک می گذارد. در پوش سینک را می بندد و آب را باز می کند. مواد ضد عفونی کننده را می ریزد و بر می گردد تا به غذا سر بزند و برنج را آماده کند. بعد میوه ها را می شوید و سبد میوه ها را روی میز می گذارد. شعله زیر برنج و خورشت را کم می کند. درِ تراس را باز می کند و از روی طناب سیمی پارچه های کتان سفید را بر می دارد.
جا میوه ای را از پخچال بیرون می آورد و یکی از پارچه ها را داخلش پهن می کند و با دیگری میوه ها را با دقت خشک می کند و بعد همه را سر جایشان می گذارد. صدای جارو برقی از اتاق پذیرایی می آید. سر بلند می کند و به مرد نگاه می کند.
" خودم جارو می کردم "
مرد نگاهش می کند و با سر علامت می دهد که مشغول باش. ماشین لباسشویی خاموش می شود. لباسها را در می آورد و پهن می کند. سری بعدی لباسها را می ریزد اما روشن نمی کند.
" فردا چی می خوای بپوشی؟ "
" چی بپوشم؟ "
" همه لباسات تمیزن فقط باید اتوش کنم."
" نمی دونم"
و وارد آشپزخونه می شود.
" اینجا تی نمی خواد؟"
" نه صبح هم جاروش کردم هم تی کشیدم"
سر تی را در می آورد و در ظرفشویی می شوید و سر جایش می گذارد و با اسکاچ سینک را تمیز می کند. زن به اتاق خواب می رود و دستمالهای خشک و تر جامانده روی میز آرایش را بر می دارد و به اتاق کار می رود.
" اتاق خواب و اینجا رو هم جارو کردی؟"
مرد جلوی در می ایستد. زن در حال گردگیری میز کار و کامپیوتر است.
" نه. جارو کنم؟"
" آره. دو سه هفته اس دست به اینجا نزدیم"
کاغذهای روی میز را مرتب می کند. کتابها را در کتابخانه می چیند و سطل زباله را از اتاق خارج می کند. مرد اتاق را جارو می کند، گوشه به گوشه با وسواس. زن سطل زباله خالی را بر می گرداند.
" سه هفته اس به خونه دست نکشیدیم؟"
"اوضاع خونه اینو نشون می ده؟..."
" ئوووووم. نه"
" این اتاق رو سه هفته اس دست نزدیم! بقیه جاها رو سه شنبه که زودتر اومدم گردگیری کردم. "
" سه شنبه چی شد زود اومدی؟ "
" مهندس اخوی کارها رو تحویل گرفت. منتظر موندم مهندس حقی بیاد راجع به پروژه سامان صحبت کنیم که زنگ زد گفت نمیام. کار دیگه ای نداشتم زود برگشتم."
" پروژه سامان چیه؟"
" طراحی داخلی. به من پیشنهادش دادن. مال شرکت سر کوچه اس، تابلو سبز بزرگه!"
" سبز بزرگه؟ آها. اونی که اصلاً نمی شه تابلوش رو خوند؟ با خط چی نوشتن اصلاً معلوم نیست چیه؟"
" عرشیای ریز. اتفاقاً درشتش کنن خطش خوبه."
" شرکت چی هست حالا؟"
بالشتکهای روی کاناپه دست ساز را مرتب می کند و روکشش را صاف می کند.
" شرکت تبلیغاتی"
" پس طرح از خودشونه!"
" نه مسئله همینجاس که طرح رو هم واگذار کردن به خودم "
" پس کار سخت و پر استرسی در پیش داری. بمیرم واست. راضی کردن این هنریا از کار حضرت موسی در مقابل بنی اسرائیل سخت تره"
زن ساعت را از روی دیوار بر می دارد تا پاکش کند. " آره والا ... وااای. 2 شد. " مرد با جارو به اتاق خواب می رود. زن دستمالها را داخل آشپزخانه می گذارد و به اتاق خواب می رود. از داخل کمد لباسها، دو دست لباس برای خود و مرد بر می دارد و روی میز اتو می اندازد.
به داخل راهروی جلوی در ورودی می رود و لباسهای مرد را از روی جالباسی می آورد. جیبها را خالی می کند. گوشی و پول خرد و کیف پول و کلیدها را روی اُپن می گذارد. مجدد گوشی را برمیدارد و به صفحه آن نگاه می کند. لبخند می زند و لباسها را داخل ماشین لباسشویی می اندازد. از زیر ظرفشویی ماده شوینده بر می دارد و دستکش به دست به سمت راهرو که دستشویی در آن است بر می گردد. هنوز مهره های پرده آرام نشده اند که مجدد به تکاپو می افتند.
از داخل دستشویی می گوید:" کارِت تموم شد؟"
" آره جارو تموم شد"
" وان و روشویی حمام رو می شوری؟"
" ... آره... شوینده کجاس ؟ "
" اینجا"
آب را باز کرده و دور تا دور را آب می گیرد. کمی که آب می رود پودر می ریزد و ظرف را به مرد می دهد. و مشغول سابیدن می شود. بعد هم داخل روشویی و دیور اطراف. آب را ملایم باز می کند و انگشتش را سر شلنگ می گیرد و آب با فشار، کفها را می شوید. بوی شوینده بینی اش را به خارش می آورد و پشت هم چند عطسه می کند. از آن طرف هم صدای عطسه می آید.
به آشپزخانه می رود. دستمالهای نظافت را بر می دارد و به دستشویی بر می گردد و مهره ها مجدد به صدا در می آیند. دستۀ شان می کند و به گیره پرده وصل می کند. آینه دستشویی را تمیز میکند و از داخل کمد آینه خمیر دندان نویی را جای خمیر دندان تمام شده می گذارد. حوله را بر می دارد. داخل ماشین لباسشویی می اندازد. به اتاق خواب می رود . از داخل کشو حوله تمیز سرخابی رنگی برمی دارد، سرش را داخل حمام می کند. " عافیت باشه؟ "مرد سرگرم آبکشیست. سرش را با تعجب بالا می آورد،" چی؟ ... اوووووه ... سلامت باشی " و لبخند می زند.
زن به دستشویی بر می گردد و حوله تمیز را روی جاحوله ای مرتب می کند. برق را خاموش می کند و وارد پذیرایی می شود. مرد را می بیند که روی کاناپه ولو شده است.
ادامه دارد...