تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: Yahoo Beta :.

اولی : آخه پدرت خوب. مادرت خوب. یاهوی بتا به چه دردت می خوره؟ ای بنده خدا . قشنگ با همون یاهوی کلاسیک میلهات رو چک می کردی. می رفتی تو مسنجر. راحت میل میزدی. به کامپیوتر هم گند نمی زدی. آخه این چه کاری بود؟

دومی: شیطون گولم زد.

اولی: ای بابا. شیطون کیلو چنده. خودت یه پا شیطون رو درس می دی. هی می گه شیطون شیطون.

دومی: خب آخه باحال بود. راحت میلها اتچ میشد. وقت آدم گرفته نمی شد که هی ورق بزنه و بَک کنه و هزار و یه دردسر بکشه. اصلاْ از کجا معلوم مال اینه که بتا شدم؟

اولی: خودت می گی.

دومی: من چی می گم؟

اولی : خودت می گی رفتی میلت رو بتا کردی کلی حال کردی. بعد اومدی مسنجرت رو هم بتا کنی که اینجوری شد.

دومی : با اینحال بازم مطمئن نیستم.

اولی: ولش بابا. می ریم دکتر صلواتی بالذات رو میاریم، رو به راهش می کنه.

دومی: اووووووه. کو تا اون سرش خلوت شه بیاد؟

....

پی نوشت: با عرض معذرت از همه دوستان. به سلامتی زدم کامپیوتر رو به این ترتیب داغون کردم. نه میل. نه جی میل. نه مسنجر. نه ۳۶۰ درجه. نه هیچ جایی که آدم بتونه با دنیای بیرون ارتباط داشته باشه ام باز نمی شه. این هم مکالمه خودم با خودمه. مهندسم می دونین که...


نوشته شده در ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: ای خدا :.

نخلستان.عرب خوزستان.شیعه.نخودکشمش.کودک نوازی.زارزار.چاه.زارزار.شیعه.زارزار.و و و

صدایم کن. صدایم کن. صدای تو خوب است

... 


نوشته شده در ساعت 1:44 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: با خودم واسه خودم :.

    1. چهارشنبه خیلی بهم برخورد. من بودم، اون هم بود. وقت گذاشته بودم اومده بودم. تازه نه برای خودم. اما خب این برخورد برام خوشایند نبود. دو کلمه "فعلاً نه" می تونست اوضاع رو بهتر از این بکنه.
    2. همه چیز مرضیه فوق العاده بود. برام سواله چی می شه آدم تو شادترین لحظه غمگین باشه اونم واسه خاطر ... ولش.
    3. فکرش رو هم نمی کردم انقدر گرم باشه. حالا دیگه نه تنها ازش بدم نمیاد. دوستش هم دارم. به خودم به خاطر این تغییر، تبریک می گم.
    4. نمی دونم آدم تو این مواقع باید چی کار کنه. من نه می تونم -4K باشم نه +4K... چی کار کنم خدایــــــــــــــا؟!؟!؟!
    5. گزارش بارش شهابی جوزایی در قصر بهرام رو می تونین در " ادامۀ مطلب" بخونین.

ادامه مطلب

نوشته شده در ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: نقد :.

خب جمعه بلاخره تموم شد و تو این پست می خوام یکمی بحث کنیم و نقد و بررسی. اگه دوست دارین باهام همراه باشین.

چند نفری بهم پیشنهاد داده بودن که شروع کنم یواش یواش داستان نوشتن رو امتحان کنم. همیشه سر اینکه در مورد چی بنویسم مشکل داشتم. کتاب هم که می خوندم کلی متعجب و شگفت زده می شدم که این موضوعات رو از کجا میارن.

یکی دوتا مناسبتی نوشتم. بدک نشد. اما خب مناسبتی بود. هر زمان دیگه می خوندین تو ذوقتون می خورد. خلاصه. یه روز جمعه که داشتیم تمیز کاری می کردیم، یهو این داستان به نظرم رسید: داستان زن و مرد کارمندی که یک روز رو تو خونه هستن، و زن تلاش می کنه این روز رو با هم خوش بگذرونن. هر بار به یه بهانه و این بار به بهانۀ کمک تو کارهای منزل. این قسمت ( هر بار به یه بهانه) به مرور از داستانم حذف شد، چون توضیح اضافی به نظرم اومده بود، قبلاً بین دیالوگها نوشته شده بود که هفته پیش کوه بودن و هفته قبلش با خانوادۀ مرد پارک و ... ، که خب این کاستی، نقص داستان هست به نظر خودم.

مرد داستان، این رو می دونه کار خونه وظیفۀ زن نیست. با این حال گاهی، دقت کنین که گاهی تو کارهای خونه به خانمش کمک می کنه و سعی داره به نوبه خودش خانمش رو خوشحال کنه. این رو اونجایی که از اینکه سه هفته اس اتاق تمیز نشده تعجب می کنه، می شه متوجه شد. چون همیشه این کار رو انجام نمی ده، فقط گاهی. این جواب اون آقایون و خانمهایی که ناراحت بودن که مرد زیاد زحمت می کشه و یا مرد رویایی ای هست و ... ( کلاً متأسفانه)

مشکل دیگه اینکه " وای چقدر خونه کوچولوی اینها کار داره ! "، باید بگم که تصورم این بود، تو این داستان، زن و مرد، زمانهای کمی تو خونه هستن و احتمالاً اگر باشن در حال استراحت هستن. به همون دلیلِ کم تو خونه بودن، کمتر هم خونه کثیف می شه و نیاز به نظافت داره، مگر گرد گیری که اشاره شد، زن هر وقت فرصت می کرد انجام می داد. اما خب بلاخره ماهی یه بار، دو ماه یه بار که به نظافت کلی نیاز داره ، و دست بر قضا این جمعه ای که من نوشتم، روز نظافت خونه بوده و خب بالطبع کار هم زیاده. تعداد لباس کثیف هم باز به همون ماجرای بالا، کمتر فرصت لباس شستن دارن، اشاره میشه.

دیگه اینکه، کلاً این داستان فقط جریان معمولی یه روز این زوج رو قرار بوده نشون بده. فقط همین. حالا عین گزارش شده خب یه نقص دیگه اشه دیگه.

خب اینها توضیحاتی بود که به نظرم رسید شاید ایجاد ابهام کرده، درست هم همین ایجاد ابهام نشون دهندۀ نقصهای داستان هست که به موضوعات، خووب و کافی نپرداخته. به هر حال من ادعای نویسندگی نکردم. چون واقعاً هم چنین نیست. من، فقط می نویسم.

اما دوستان نویسنده: آهو، موج اف ام، آقای بزرگمهر و دوستان دیگه، خوشحال میشم اشکالاتم رو بهم تذکر بدین که اگر باز هم خواستم چیزی بنویسم، سعی کنم اشکالاتم رو رفع کنم. اگه خیلی زیاد هم هست و حالش رو ندارین یه جمله کافیه:

" بی خیال بابا "

پیشاپیش تشکر می کنم چه از بی خیال باباهاتون چه از نکاتتون.

 

پی نوشت: داستان آشنایی من و رضوان جالبه. یه روز می نویسم. حتماْ. الآن حالم یه جوریه که نمی تونم در اون مورد حرف بزنم. فقط اینکه شرمنده فرموندن لینکم کردن کنار. لینکی که بعد از ما هست هم که کنار ...

انقدر یه جوریم که خدا می دونه. انقدر حالی به حالی ام که خدا می دونه. باورم نمی شه یه وبلاگ که مخاطب زیاد داشته باشه مثلاً یه جا 14۶ تا، وبلاگ قابل خوندنی باشه. اونم چی؟ من او ...

لینکش رو برای دوستای " من او " ئیم فرستادم. دلم نیومد. شمایی هم که " من او "یی هستین و من نمی دونم ازش استفاده نکنین.

                                  " تاکید می کنم که فقط اونایی که هستن نه بقیه "

یه تست بزنین و یه دو سه تا پستش رو بخونین. فکر نکنم چیزی از دست بدین اگه چیزی به دست نیارین.

رضوانم، ممنونم


نوشته شده در ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: جمعه -4 :.

صدای باز شدن در می آید. برق روشن می شود. زن و مرد خسته، پرده مهره ای را کنار می زنند و به سمت اتاق خواب می روند.

زن مشغول وصل کردن لباسها به چوب لباسی و مرتب کردن اتاق است. مرد به اتاق کار می رود.

" ضلع شمالی برج صدف نیست!"

" پشت میزه. لوله کردم کنج دیواره"

" ضلع شمالی. این جنوبیه"

زن وارد اتاق کار می شود. به سمت دیوار می رود که لوله های کاغذ به آن تکیه داده شده است. می گردد و یکی را بیرون می کشد. باز می کند " بفرما اینم نورث برج صدف"

" ااا دیدم که ... نبود ... تو جادوگری! " زن چپ چپ نگاه مرد می کند و از اتاق خارج می شود.

مرد به سمت دستشویی می رود. زن در حال مسواک زدن است.

" فردا ماشین رو تو می بری؟" زن با سر اشاره می کند که نه.

زن بیرون می آید. به ساعت نگاه می کند. 1 نیمه شب است.

" وای خدا صبح خواب نمونیم خوبه. خیلی دیر شد"  بر می گردد سمت دستشویی" راستی. اگه تا ظهر اومدی شرکت، ماشین رو ظهر به بعد می خوام وگرنه که هیچی."

مرد صورتش را با حوله خشک می کند :" نه نمی رسم. فردا کارگر جدید هم میارن. باید کار رو زودتر تحویل بدیم. شاید شبم دیر بیام."

" نه که حالا خیلی زود میای... راستی گوشیت رو یادت نره روشن کنی. از صبح خاموشه."

" تو خاموش کردی؟ بازم؟ "

زن چشمک و لبخند می زند.  "بعله" و تندی به سمت اتاق خواب می رود و در را می بندد.

مرد چند ثانیه به در اتاق خواب خیره می شود بعد حوله را  به سرعت  به جا حوله ای وصل می کند. با خود زمزمه می کند" چطور نفهمیدم؟" و به سمت تلفن می رود. گوشی را بر می دارد همزمان به ساعت نگاه می کند، منصرف می شود و گوشی را سر جایش می گذارد. " حالا این وقت شب چی کار می شه کرد؟ " با صدای بلند می گوید:" واقعاً که این زنها موجوداتی هستند....." و آروم مشت می کوبد روی اُپن. زن از اتاق خواب بیرون می آید و ادامه می دهد :" قابل تقدیر... قرارمون چی بود برای جمعه ها؟  " و  به اتاق بر می گردد. مرد سرش را تکان می دهد. شانه ها را بالا می اندازد. چراغ دستشویی که روشن مانده و برق پذیرایی را خاموش می کند و به اتاق خواب می رود.

" حالا غضب آلودی؟"

" نه"

" مرسی"

" که غضب آلود نیستم؟"

" هم که غضب آلود نیستی هم واسه خاطر کمکات."

" خواهش عزیزم... حالا اتفاقی نیفتاده باشه؟"

" تلفن که قطع نبود... اگر خبری بود زنگ می زدن، به گوشیت که زنگ می زنن فقط مزاحمت ایجاد می کنن... یه جمعه با همیم"

" ... آره ..."

" آره به گوشیت زنگ می زنن مزاحمت می شن یا آره فقط یه جمعه با همیم؟"

" هر دوش... "

" شبت به خیر"

"شب به خیر "

 

پابان


نوشته شده در ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: سردار هور :.

وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای. وای...

وای از قصه های جنگ. وای از محمدعلی فارسی. وای از سردار هور. وای. وای. وای. وای.

 

پی نوشت:

خدایا الآن تو بغلته نه؟ خدایا بگو که یک ثانیه هم اسارت نکشیده. خدایا بگو که جاش خوبه. خدایا می خوام یه کاری بکنم. چی کار کنم؟؟؟

خیلی حالم بده. خیلی...

 


نوشته شده در ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: اوفـــــــــــــــــــــــــــــــــی :.

حداقلِ حداقلش اینه که، تکلیف روشن شده و  آسودگی خاطر ایجاد کرده. این خیلی می ارزه.


نوشته شده در ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: سفر در آغوش من آ :.

این یه ماهه، پنج شنبه ظهرها ماتم سراس خونه. از بعد اذان ظهر، که "ایران بهشتی دیگر" شروع می شه، تا بعد از اجرای پانتومیم بهرام خان ریحانی ...

 

پی نوشت:

  • تو " اتوبوس شب "  بین 38 تا فقط دوتا، تو کتم نمی ره. اینکه حالا چندتاس رو نمی دونم اما می دونم که بیشتر از دوتاس. حالا نه حتماً حزبی، جورای دیگه. زیباست اما.
  • " گاو " رو بلاخره دیدم. یادش به خیر. داستانش رو تو " عزادارنِ بَیَل " نوشتۀ مرحوم غلامحسین ساعدی خونده بودم. مو به مو عین کتاب. 
  • آخ خدا تو می بینی من رو دیگه؟ خیالم راحت باشه دیگه؟ خب باشه...

 


نوشته شده در ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: جمعه -3 :.

" پاشو یا اول نمازتو بخون برو حموم یا برو حموم بیا نمازت رو بخون می خوام ماشین رو روشن کنم، لباسات رو بریزم توش."

مرد که سرش را به پشتی کاناپه تکیه داده است، بی حال جواب می دهد:

" اول می رم حموم... اصلاً جون تو تنم نیست نماز بخونم"

زن لبخند می زند و کنار مرد می نشیند و دست لای موهای مرد می کند" کوچولوی من خسته شده؟"

" تو نشدی؟ "

" نه. چون هنوز یه عالمه دیگه کارم مونده"

مرد دستش را روی شانه زن می گذارد و سرش را به بازوی زن تکیه می دهد و چشمهایش را می بندد. در گوش زن زمزمه می کند:" اینجاس که رضا صباحی ذهنم می گه این زنها موجوداتی هستند ..."

با هم می گویند :" قابل تقدیرررررررررر"

می خندند و هر دو با هم بلند می شوند. زن به آشپزخانه می رود و دستمالهای خاکی را داخل سطلی از آب تاید می خیساند و می شوید و در تراس پهن می کند. به اتاق خواب می رود و با لباس خانۀ مرد می آید و آن را در ماشین می اندازد. به خورشت، آبغوره اضافه می کند، هم می زند و میچشد. کتری را آب می کند و روی گاز می گذارد.

به اتاق خواب می رود و نماز می خواند. بعد مشغول اتو کشی لباسها می شود. صدای سوت کتری بلند می شود. اتو را خاموش می کند و به آشپزخانه می رود. زیر غذاها را خاموش می کند. چای دم می کند. مرد در حالی که موهای سرش را خشک می کند وارد آشپزخانه می شود.

"صحت آب گرم.عافیت باشه. مشت و مال نمی خوای؟"

" سلامت باشین. نه. چایی داریم؟"

" بــــــــــــله" و دولیوان چای می ریزد و با قندان می گذارد روی میز. چای می خورند. مرد در ظرفشویی وضو می گیرد و به اتاق خواب می رود .

"بگذار لباسام رو خودم اتو می کنم. "

"باشه"

"شلوار جین آبی روشنه کجاس؟ سردم می شه با این"

" نمازت رو بخون می گذارم برات."

ظرفهای نهار را می چیند. ظرفهای خشک شده سبد ظرفشویی را سر جایشان می گذارد. از داخل یخچال سبد سبزی و کاسۀ زیتون را بیرون می آورد و روی میز می گذارد. مرد سر میز می نشیند.

" تو گشنه ات نیست دختر؟"

" چرا"

" صبح اونجوری که تو به من گفتی، گفتم 12 نهار می دی. الآن نزدیک چهاره. من دارم ضعف می کنم"

" تازه اونقدر صبحانه خوردی اینی"

" تو که چیزی نخوردی چی ای"

می خندند. زن دیس برنج را روی میز می گذارد.

" اینجاس که باز رضا صباحی ذهنم می گه این زنها موجوداتی هستند ..."

با هم می گویند" قابل تقدیررررررر".

زن بشقاب خورشت را روی میز می گذارد و می نشیند. مرد برای زن برنج می کشد.

" کارها تموم شد؟"

" لباسات رو اتو کردی؟"

" نه. بعد از نهار... شلواره رو بذار، با این سردم می شه اون بالا"

" باید بگردم. خیلی وقته نپوشیدیش. نمی دونم کجاس... فقط مونده برم حموم، لباسارو بشورم و پهن کنم و قبلیها رو بردارم و جا به جاکنم. بعد نماز بخونیم بریم "

" خب کجا می ریم عصر"

" اول اینوریها بعد اونوری ها"

" خیلی خوب شده مزه اش. ممنون."

" نوش جان... کمکم نمی کردی حالا حالا ها کارا تموم نمی شد. مرسی"

مرد با مهربانی لبخند می زند و موهای روی صورت زن را کنار می زند " آخه گناه داری! "

ظرفها را جمع می کنند و داخل ظرفشویی می گذارند. زن غذاهای اضافی را جابه جا می کند و در یخچال می گذارد و با هم به اتاق خواب می روند. مرد مشغول اتو کشیدن لباسش می شود و زن در کشوها و کمد دنبال شلوار می گردد و در نهایت زیر لباسهای روی چوب لباسی پیدایش می کند و روی میز اتو می گذارد و به حمام می رود.

از حمام که بیرون می آید مرد را روی تخت می بیند که دراز کشیده و از خستگی به خواب رفته است. پتوی تا شده را باز می کند و آرام رویش می کشد و به آشپزخانه می رود، لباسشویی روشن است. طناب رختِ تراس خالیست. به اتاق خواب بر می گردد. مرد روی تخت غلت می زند. کشوهای میز آرایش را باز می کند و می بیند لباسهای شسته شده مرتب در کشو چیده شده اند. زن به چهره مرد که معصومانه خواب است نگاه می کند، لبخند می زند و دراز می کشد.

با صدای آلارم پایان کار لباسشویی هر دو از خواب می پرند. هوا تاریک است. زن پرده سفید اتاق را می کشد. برق را روشن می کند و به ساعت روی عسلی نگاه می کند. 6 عصر. به آشپزخانه می رود. زیر کتری را روشن می کند. لباسها را از ماشین در می آورد و پهن می کند. مرد ظرفها را می شوید. زن چای دم می کند. وضو می گیرند و با هم نماز می خوانند. چای عصرگاهی می خورند و آمادۀ رفتن می شوند. قبل از خروج، زن پرده که به گیره پرده وصل است را رها می کند. برق خاموش و در بسته می شود. صدای پردۀ مهره ای آرام آرام خاموش می شود.

ادامه دارد ...


نوشته شده در ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: تنگسیر :.

داستانی از خطه گرم جنوب.

از مردم دلربایش.

به قلم" صادق چوبک " با نام " تنگسیر " و چاپ شده در انتشارات " نگاه ".

تنها یک کلام :

تنگسیر خواندنیست.

استفاده کنید.


نوشته شده در ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: سرماخوردگی :.

کی گفته بود: " بدترین درد سرماخوردگیه " ؟؟؟ خدا عمر و عزتش بده که خوب گفت.

تن درد. استخون درد. سر درد. خوابای برفکی. کرخی. مور مور. تب. لرز. وقت رکوع و سجده تو  نماز اگه بتونی تعادلت رو حفظ کنی، حس می کنی تو یه سراشیبی ایستادی و انگار هر لحظه ممکنه مغزت درسته از حلقت بپره بیرون.  مزه مزخرف و عوض نشدنی دهن. سرفه های خراشاننده. حالت تهوع و ... حالا طعم عوض شده به خاطر تبِ، سوپ و آش و شلغم. بدبختی قورت دادن قرصها. سوزش دور لب بعد از خوردن لیمو شیرین. گرسنگی، آخ گرسنه ای ها اما هیچی از گلوت پایین نمی ره و ... هم بماند.


نوشته شده در ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: جمعه -2 :.

زن پرده مهره ای را کنار می زند. از راهروی کوچک رد می شود و از داخل چشمی به بیرون نگاه می کند.

مرد است با دستهای پر. در را باز می کند و  با خنده می گوید:

" آقاجونت می گفت، مرد باید همیشه وقتی میاد خونه دستش پر باشه. با پا در رو بکوبه و بیاد تو،  با پا هم در رو ببنده، که همه متوجه بشن مرد خونه با دست پررررررر اومده" هر دو می خندند. کمک می کند و بارها را از دست مرد می گیرد و با هم وارد آشپزخانه می شوند.

مرد لباس خانه می پوشد و بر می گردد.

" یک روز در جوار بانو. در خدمتگذاری حاضرم. چه کمکی می تونم بهتون بکنم؟"

" قربون شما. فعلاً بشین نفس تازه کن تا من اینها رو جا به جا کنم"

از داخل یخچال پارچ آب در می آورد و با لیوان روی میز می گذارد.

" شربت نداریم"

" چرا." و شیشه سرخ شربت آلبالو را از داخل کابینت در می آورد و شربت درست می کند و به مرد می دهد." ممنون."

بعد مشغول می شود و وسایل خریداری شده را سر جای خود می گذارد. میوه ها را داخل سینک می ریزد و  کیسه ها را جمع می کند. مرد سمت ظرفشویی می رود که زن می گوید:

" نه اون رو من انجام می دم. شما بی زحمت مبلها رو بکش این طرف زیرش رو تی بکش که بیام جارو بکشم."

مرد از کنار پنجرۀ تراس تی را بر می دارد. به سرش دست می زند، تر است. از آشپزخانه خارج می شود و صدای قیژ قیژ کشیده شدن و جابه جا کردن مبل می آید.

زن از زیر ظرفشویی سبد برمیدارد و کنار سینک می گذارد. در پوش سینک را می بندد و آب را باز می کند. مواد ضد عفونی کننده را می ریزد و بر می گردد تا به غذا سر بزند و برنج را آماده کند. بعد میوه ها را می شوید و سبد میوه ها را روی میز می گذارد. شعله زیر برنج و خورشت را کم می کند. درِ تراس را باز می کند و از روی طناب سیمی پارچه های کتان سفید را بر می دارد.

جا میوه ای را از پخچال بیرون می آورد و یکی از پارچه ها را داخلش پهن می کند و با دیگری میوه ها را  با دقت خشک می کند و بعد همه را سر جایشان می گذارد. صدای جارو برقی از اتاق پذیرایی می آید. سر بلند می کند و به مرد نگاه می کند.

" خودم جارو می کردم "

مرد نگاهش می کند و با سر علامت می دهد که مشغول باش. ماشین لباسشویی خاموش می شود. لباسها را در می آورد و پهن می کند. سری بعدی لباسها را می ریزد اما روشن نمی کند.

" فردا چی می خوای بپوشی؟ "

" چی بپوشم؟ "

" همه لباسات تمیزن فقط باید اتوش کنم."

" نمی دونم"

و وارد آشپزخونه می شود.

" اینجا تی نمی خواد؟"

" نه صبح هم جاروش کردم هم تی کشیدم"

سر تی را در می آورد و در ظرفشویی می شوید و سر جایش می گذارد و با اسکاچ سینک را تمیز می کند. زن به اتاق خواب می رود و دستمالهای خشک و  تر جامانده روی میز آرایش را بر می دارد و  به اتاق کار می رود.

" اتاق خواب و اینجا رو هم جارو کردی؟"

مرد جلوی در می ایستد. زن در حال گردگیری میز کار و کامپیوتر است.

" نه. جارو کنم؟"

" آره. دو سه هفته اس دست به اینجا نزدیم"

کاغذهای روی میز را مرتب می کند. کتابها را در کتابخانه می چیند و سطل زباله را از اتاق خارج می کند. مرد اتاق را جارو می کند، گوشه به گوشه با وسواس. زن سطل زباله خالی را بر می گرداند.

" سه هفته اس به خونه دست نکشیدیم؟"

"اوضاع خونه اینو نشون می ده؟..."

" ئوووووم. نه"

" این اتاق رو سه هفته اس دست نزدیم! بقیه جاها رو سه شنبه که زودتر اومدم گردگیری کردم. "

" سه شنبه چی شد زود اومدی؟ "

"  مهندس اخوی کارها رو تحویل گرفت. منتظر موندم مهندس حقی بیاد راجع به پروژه سامان صحبت کنیم که زنگ زد گفت نمیام. کار دیگه ای نداشتم زود برگشتم."

" پروژه سامان چیه؟"

" طراحی داخلی. به من پیشنهادش دادن. مال شرکت سر کوچه اس، تابلو سبز بزرگه!"

" سبز بزرگه؟ آها. اونی که اصلاً نمی شه تابلوش رو خوند؟ با خط چی نوشتن اصلاً معلوم نیست چیه؟"

" عرشیای ریز. اتفاقاً درشتش کنن خطش خوبه."

" شرکت چی هست حالا؟"

بالشتکهای روی کاناپه دست ساز را مرتب می کند و روکشش را صاف می کند.

" شرکت تبلیغاتی"

" پس طرح از خودشونه!"

" نه مسئله همینجاس که طرح رو هم واگذار کردن به خودم "

" پس کار سخت و پر استرسی در پیش داری. بمیرم واست. راضی کردن این هنریا از کار حضرت موسی در مقابل بنی اسرائیل سخت تره"

زن ساعت را از روی دیوار بر می دارد تا پاکش کند. " آره والا ... وااای. 2 شد. " مرد با جارو به اتاق خواب می رود. زن دستمالها را داخل آشپزخانه می گذارد و به اتاق خواب می رود. از داخل کمد لباسها، دو دست لباس برای خود و مرد بر می دارد و روی میز اتو می اندازد.

به داخل راهروی جلوی در ورودی می رود و لباسهای مرد را از روی جالباسی می آورد. جیبها را خالی می کند. گوشی و پول خرد و کیف پول و کلیدها را روی اُپن می گذارد. مجدد گوشی را برمیدارد و به صفحه آن نگاه می کند. لبخند می زند و  لباسها را داخل ماشین لباسشویی می اندازد. از زیر ظرفشویی ماده شوینده بر می دارد و دستکش به دست به سمت راهرو که دستشویی در آن است بر می گردد. هنوز مهره های پرده آرام نشده اند که مجدد به تکاپو می افتند.

از داخل دستشویی می گوید:" کارِت تموم شد؟"

" آره جارو تموم شد"

" وان و روشویی حمام رو می شوری؟"

" ... آره... شوینده کجاس ؟ "

" اینجا"

آب را باز کرده و دور تا دور را آب می گیرد. کمی که آب می رود پودر می ریزد و ظرف را به مرد می دهد. و مشغول سابیدن می شود. بعد هم داخل روشویی و دیور اطراف. آب را ملایم باز می کند و انگشتش را سر شلنگ می گیرد و آب با فشار، کفها را می شوید. بوی شوینده بینی اش را به خارش می آورد و پشت هم چند عطسه می کند. از آن طرف هم صدای عطسه می آید.

به آشپزخانه می رود. دستمالهای نظافت را بر می دارد و به دستشویی بر می گردد و مهره ها مجدد به صدا در می آیند. دستۀ شان می کند و به گیره پرده وصل می کند. آینه دستشویی را تمیز میکند و از داخل کمد آینه خمیر دندان نویی را جای خمیر دندان تمام شده می گذارد. حوله را بر می دارد. داخل ماشین لباسشویی می اندازد.  به اتاق خواب می رود . از داخل کشو حوله تمیز سرخابی رنگی برمی دارد، سرش را داخل حمام می کند. " عافیت باشه؟ "مرد سرگرم آبکشیست. سرش را با تعجب بالا می آورد،" چی؟ ... اوووووه ... سلامت باشی " و لبخند می زند.

زن به دستشویی بر می گردد و حوله تمیز را روی جاحوله ای مرتب می کند.  برق را خاموش می کند و وارد پذیرایی می شود. مرد را می بیند که روی کاناپه ولو شده است.

ادامه دارد...


نوشته شده در ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |