.: خیال کن که غزالم :.

میشه کنج حرمت گوشه قلب من باشه؟
میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی؟
عید همه مبارک
نوشته شده در ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

میشه کنج حرمت گوشه قلب من باشه؟
میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی؟
عید همه مبارک
نوشته شده در ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
زن در را باز می کند، مرد را می بیند که وسط تخت، دستها زیر بالشت، بین پتو و ملافه و بالشت گم شده و خواب است. بالشت دیگر را از زیر زانوی مرد بیرون می کشد و لب تخت می نشیند و با بالشت آرام روی سر مرد می کوبد.
" پاشو دیگه بابا ظهر شد. چند بار دیگه بیام صدات کنم؟ یه روز جمعه اس و اینهمه کار. وقت نمی کنیما... بعد تمام هفته باید شور بزنیم. تازه این هفته دیگه حتماً خونه مامانامونم باید بریم"
مرد غلت می زند و با یک چشم نیمه باز به زن نگاه می کند. زن لبخند می زند. مرد باز دوباره چشمش را می بندد. زن بی تفاوت بلند می شود. پنجره و در تراس را باز می کند و باد سر پاییزی می وزد و پرده سفید را به جنبش در می آورد. بر می گردد و پتو را از لای دست و پای مرد بیرون می کشد و می تکاند و تا می کند. بالشت و پتو را سر جایشان می گذارد و ملافه سفید را روی تخت می کشد. مرد همچنان زیر ملافه خواب است. زن از اتاق بیرون می رود. مرد ملافه را با شدت کنار می زند. به ساعت روی عسلی نگاه می کند. 10:30صبح. بلند می شود و روی تراس می رود. نفس عمیقی می کشد و سرش را پایین می برد و به درختهای حیاط نگاه می کند. وارد اتاق می شود. در و پنجره را می بندد. اما پرده را کامل کنار می کشد. نور تمام اتاق را پر می کند. ملافه را مرتب روی تخت می کشد و از اتاق بیرون می رود.
زن در آشپزخانه در حال رفت و آمد است و میز صبحانه را می چیند. مرد را می بیند که ایستاده و کش و قوس می آید و نگاهش می کند.
" سلام پسرم. خوبی؟ صبح پاییزیت به خیر."
مرد، کسل لبخند می زند و با سر سلام می کند. سمت دستشویی می رود. زن چای را داخل لیوانهای بلور می ریزد و روی میز می گذارد. نان را از داخل فر در می آورد و داخل سبد نان می گذارد و پارچه را رویش می کشد. می نشیند و چای را شیرین می کند. مرد در حالی که دست لای موهایش می کشد وارد آشپزخونه می شود.
" سلام "
" سلام. چاییت سرد شد."
می نشیند و چای را هم می زند.
" برنامه امروز چیه؟"
" یه عالمه کار. اول باید بری خرید. بعد که اومدی بقیه رو می گم. عصر هم حتماً باید یه سر خونه مامانامون بریم"
زن ظرفهای صبحانه اش را داخل ظرفشویی می گذارد. برنج پاک می کند و می شوید. گوشت و سبزی را از داخل فریزر در می آورد و لوبیا پاک می کند، می شوید و در قابلمه می ریزد و روی گاز می گذارد و روشنش می کند. بعد متوجه مرد می شود که همچنان صبحانه را با اشتها می خورد.
" پاشو دیگه بابا. انقدر نخور سیر می شی بعد من می خوام نهار بخورم می گی سیرم"
" لقمة الصباح مسمار البدن"
" نقل از ؟"
" شوهرُ المعظمک"
" خوبه خوبه. بدو. ساعت رو ببین از 11 گذشت."
و مربا و کره را با هم بر می دارد و داخل یخچال می گذارد. مرد بلند می شود و در جمع کردن مابقی سفره کمک می کند و بعد ظرفها را می شوید.
زن با سبد لباسهای کثیف می آید، آنها را تفکیک می کند و داخل لباسشویی می ریزد. مرد لباسهایش را عوض می کند و لیست خرید که روی اُپن است را بر می دارد و از خانه خارج می شود.
زن مشغول درست کردن غذا می شود. بعد دستمال تر بر میدارد و سمت اتاق پذیرایی می رود. روی قابها، میزها، دسته مبلها و تلویزیون را دستمال می کشد. داخل اتاق خواب می رود. میز عسلی ها و میز آرایش را تمیز می کند. بر می گردد و دستمال خشک و شیشه شوی را از زیر ظرفشویی بر می دارد بر می گردد و در شیشه ای تراس و آینه میز آرایش را تمیز می کند. زنگ در به صدا در می آید.
ادامه دارد...
نوشته شده در ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم " لطیف" را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم. خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمی شدم. اما زمین تیره بود. کدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و شد دیوار. دیگر نور از من نمی گذرد، دیگر آب از من عبور نمی کند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام بهشت است و از لطافتش، چند قطره اشک است که گوشۀ دلم پنهانش کرده ام. گریه نمی کنم تا تمام نشود، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریز ببارد.
یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک، سنگ ریزه شود و روح، سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم، وقتی سراپا کدریم، به چشم می آییم و دیده می شویم. اما لطافت هر چیز که حد بگذرد، ناپدید می شود
یا لطیف! کاشکی دوباره، مشتی، تنها مشتی ازلطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و میوزیدم و نا پدید می شدم، مثل هوا که ناپدید است، مثل خودت که نا پیدایی... یا لطیف مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش...
پس نوشت:
در سینه ات نهنگی نهفته است، ار عرفان نظر آهاری.
نوشته شده در ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
تازمانی که ظرفیت حرف شنیدن رو پیدا نکردم و همچنین اعتقاد پیدا نکردم که اینجا ملت حرفم رو درست می فهمن این مدلی نمی نویسم.
مشکل از منه در طرز بیان و اصلاً بیان موضوعات.
آخ جلال خدابیامرزتت که گفتی: " طوری برخورد کنین که برخوردتون توضیح عملتون باشه." انگار نتونستم حرفت رو رعایت کنم.
این دو پست آخر هم با اینکه حرفم بود، اما چون درست تفهیم نشد پاک می شود.
نوشته شده در ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
قـرار بود یه پست دیگه اینجا باشه. گزارش یه سفر دیگه. یه سفری که تمام ملکولهام میخواست که بره. تمام وجودم پرمی کشید. برای شن. برای دریاچه. برای سرما و برای آسمون کویر. نشد. نشد که بشه. دقیقه ۸۹ موجباتی فراهم شد که مجبور شدیم کنسل کنیم. درست بیست دقیقه قبل از حرکتمون. خیر است انشا الله. امیدوارم اونایی که رفتن بهشون خوش بگذره و وقایعی هم که پیش بینی می کردیم اتفاق نیفته. انشا الله.
نوشته شده در ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
همه تون این screen saverویندوز رو دیدین که تو یه صفحه مشکی یه عالمه نقاط سفید در حرکت رو به شما هستن (starfield) .
تا حالا دقت کردین که چه برداشتهای متفاوت و متعددی می شه ازش داشت؟
چند موردش که من هر بار طبق حسم می بینمشون رو براتون می گم. شمام بگین دیگه چی میشه حس کرد و دید.
اولیش که به رشته ام مربوطه، از همه هم بی مزه تر و زشت تره، یه صفحه با بک گراند مشکی هست که توی اون یه سری پیکسل به طور رندمایز روشن (سفید) می شه. تا زمانی که به آخرین طول و عرض مختصات صفحه برسه، تو یه حلقه می افته که هر بار به مختصات طول و عرض نقطه یک رقم اضافه می کنه و بعد در آخر صفحه بالطبع نقطه خاموش (مشکی) می شه.
دومیش مثل اینه که تو فضا با یه شاتل رو به جلو حرکت کنید و اون نقاط سفید هم ستاره ها و اجرام دیگه و حتی زباله های فضایی هستن که در اطراف شما ثابتن.
سومیش مثل اینه که شما ثابتید و یه سری گلوله ریز سفید که حتی می تونه نک سوزن، یا میخ یا هر چی مثل این باشه که یه شب تو خیابون به سمتتون پرتاب یا شلیک میشه.
چهارمیش که برای من از همه هیجان برانگیزتر، زیباتر، ذوق مرگ کننده تره اینه که فکر کنین سرتون رو تو یه شب سرد زمستون بالا گرفتید و رو صورتتون برفهای ریز و نرم داره می باره. فقط برای دیدن این منظره سرعت و تعداد رو بسته به علاقه که بارش برف تند باشه یا آروم، سنگین باشه یا سبک تغییر بدید.
نکته!: مواظب باشید سرما نخورید. دستکش و کلاه و پالتو فراموش نشه.
نوشته شده در ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
خدایا اگر جایی زندگی می کردم که همیشه زمستون بود، اگر جایی زندگی می کردم که همیشه تابستون بود هیچ وقت طعم زندگی رو می فهمیدم؟ شیرینی بهار رو، دلچسبیش رو، نه. عمراً.
نوشته شده در ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
صبح قرار بود بریم گردش با بچه ها که اون تألم خاطر که مربوط به پست قبلیه، پیش اومد و تا چند ساعت، حالمون گرفته بود.
10 بود که آماده شدیم و حرکت کردیم. اول به خاطر اینکه محل دوربرگردونها یکمی عوض شده بود گیج زدیم، ولی در نهایت بلاخره به دارآباد رسیدیم، حالا باید بچه ها رو پیدا می کردیم...
بعد از یه عالمه تماس می گفتن :" اول سربالایی هستیم." حالا دار آباد تمامش سربالاییه. آخرش حدود مسیر رو فهمیدیم. رفتیم به جایی که هزار بار ازش رد شده بودیم، توقف کرده بودیم و پیاده هم شده بودیم. مهندس می گفت همینجاس. من اما چون اثری ازشون نمی دیدم موافق نبود. از طرفی هم نگران معطل شدنشون بودم، مهندس پیاده شد. شدت عصبانیتم قدری بود که علناً داد می زدم. مهندس هم با آرامش می گفت: " آخی این سگه رو ببین چه ناز خوابیده... وای اینجا چه خوشگله و ..." من هم که داشتم منفجر می شدم رفتم نشستم تو ماشین که برم زنگ بزنم به بچه ها بگم برین خوش باشین ما نمیایم. هر چی تو ماشین منتظر موندم نیومد. برگشتم دیدم با مریم داره میاد.
کوله رو برداشتم و رفتم سمتشون. واقعاً که. رفتن لای دار و درخت اون پایین مایین ها نشستن انتظار دارن... دیگه خلاصه فقط سلام کردم و از ماچ و بوسه خبری نبود. این از این.
بعد رفتیم پیش بچه ها دیدم ای ول. جز خودمون دخترها(مریم، الهه، سمانه)، باقر و امیر فقط هستن. حرکت کردیم. از بین رود و جنگل و سنگ رفتیم و رفتیم تا بلاخره بعد از چند بار جا عوض کردن، به مکان مطلوبی دست پیدا کردیم. کنار رود و صداش و مسیری پر از درختهای نیمه پاییزی. بسیار زیبا. بسیار زیبا.
بین راه کلی خندیده بودیم. عصبانیتم همون اول کاملاً فروکش کرد. نماز خوندیم و حرف می زدیم. امیر هم موسیقی موبایلش رو می گذاشت که حدس بزنیم مال چه فیلمیه. فقط باقر بلد بود. بعد از حرف و شوخی و خنده و کلی فیلم به زبان افغانی بازی کردن و یافتن شبکه های داخلی- خارجی و گزینه های متعدد، رفتیم سراغ نهار.
نهار رو تو جو گرمی خوردیم. واقعاً لذت بردیم. بعد هم تنقلات و باقر رفت ...
هر چی منتظرش موندیم برنگشت. 3:30 بود که یواش یواش وسایل رو جمع کردیم و عکس و حرکت به سمت پایین. بین راه هر بار یکی خورد زمین. خیلی خطرناک نبود. خدا رحم کرد.
پایین دم دستشویی کلی کلی کلی به باقر خندیدیم و اذیتش کردیم. بعد رفتیم دم ماشین، بساط چای رو آماده کردیم و یه چای مفصل خوردیم که به نظر من اگر نبود بدجور خستگی به جونمون می موند. 4:30 سوار ماشین شدیم. نحوه قرار گرفتن تو ماشین خیلی خنده دار بود. انقدر که باید می چپیدیم و آروم آروم جا به جا می شدیم. مهندس جلو، روی پای مریم نشست. عقب الهه روی پای سمانه کنارشون باقر و امیر.
تو راه دو سه تا از این ساندویچ های خیلی بزرگ کف خیابون(سرعت گیر) گیرمون اومد که خب اولی رو سرعت داشتیم که سر عقبی ها کوبیده شد به سقف بقیه اش رو هم به یاد اولی کلی خندیدیم انقدر که به بچه ها گوشزد کردم بس کنن چون کنترل ماشین واقعاً از دستم داشت خارج می شد. مخصوصاً که از پشت و دست راست هم اصلاً دید نداشتم. خلاصه، بعد از ترافیک عصرگاهی و روان اتوبان صدر بلاخره به مترو رسیدیم، صحیح و سالم الحمدلله. روز کوتاه و عالی ای بود. شاید 6 ساعت هم با هم نبودیم. اما با این حال خیلی خوش گذشت.
وقت برگشت به سمت خونه، مهران دوستی از قیصر می گفت...
نوشته شده در ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
دیشب داشتم رختخواب فرشته رو می انداختم نشستم کنار کتابخونه، مجموعه اشعارشون رو باز کردم. خط قاطی پاطیشون که کتاب رو تقدیم کرده بود بهمون....
...
خیلی حالم گرفته شد. خیلی.
تسلیت می گم به خودم. به یاس. به فرشته. به تمام کسایی که قد من دوستشون داشتن.
***
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم!
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمرده ایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
پی نوشت:
نوشته شده در ساعت 7:50 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
استاد جوان ریاضی، انسانی جذاب، خنده رو، در عین حال با شعور... پای تخته دائم می نوشت و پاک می کرد و دائم می نوشت " تمرین" و داد دانشجوها در می اومد که
_ " استاد شد 47 تااااااا"
_ " استاد اینها می خواد حل بشه ها"
_ " استاد بابا کوتاه بیاین"
_ " استاد خسته نباشین"
_ " استاد اینها همه اش مال خونه اس؟؟" و ...
با آرامش و لبخند به دانشجوها نگاه می کند.
_ " نه می تونین تو سلف، تو لیموزینی که میاد دم در دنبالتون. تو اتوبوس. تو آژانس هم بنویسین. هیچ اجباری نیست حتماً ببرین خونه. اصلاً بدین راننده تون براتون حل کنه"
کلاس دوباره شلوغ می شه. بین خنده هر کس چیزی می گوید.
استاد پشت میزش می نوشیند که بالای آن روی دیوار با گچ نوشته شده " جا استادی".
_ " چند روز پیش یه ماجرایی رو خوندم، جالبه براتون بگم"
همهمه و شوخی و خنده دانشجو ها ناشی از شادی بحث خارج از درس، در جریان است.
_ " انیشتین تو زندگیش یه بار بیشتر رانندگی نکرد. جریانش هم این بود:
انیشتین راننده ای داشت که وقتی می خواست برای سخنرانی به دانشگاههای مختلف بره، می اومد دنبالش. همیشه هم تو همه جلساتش شرکت می کرد و یه گوشه با دقت به حرفهاش گوش می داد. می بینه همیشه در مورد یه سری موضوع مشخص و ثابت صحبت می کنه و انقدر گوش داده حفظ شده.
یه روز وقتی می ره در خونه انیشتین، می گه :" جناب. اجازه بفرمائید من امروز به جای شما سخنرانی کنم. انقدر پای صحبتهاتون نشستم که همه رو از بر هستم". انیشتین قبول می کنه و پیشنهاد می ده به جای او رانندگی کنه و او برای سخنرانی به بالای سن بره.
سخنرانی به خوبی پایان می پذیره. بدون نقص و تحسین همه رو در بر داره. نوبت پاسخ به سوالات می رسه.
دانشجوها سوالاتشون رو می پرسن، راننده تقریباً هیچ چیز از سولات متوجه نمی شه، رو به جمعیت می کنه و می گه: " برای من عجیبه که شما سوالات انقدر سطح پایین براتون پیش اومده که اومدین از من می پرسین. انقدر که حتی راننده من هم می تونه پاسخگوی شما باشه.........""
کلاس که در سکوت کامل بود و کلمات رو از دهان استاد ریاضی می ربود ترکید:
_ " ای ول بابا"
_ " حقا که همنشین انیشتینی"
_ " اااااااااااااااااااااااا...."
استاد ریاضی ادامه می دهد:
_ " حالا این سوالات که اصلاً در سطح شما ها نیست! بدین راننده هاتون براتون حل کنن." ...
پی نوشت:
نوشته شده در ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
خدایا اگر خواهرم رو بهم نمی دادی من الآن کجا بودم؟ واقعاً می گم. خدایا امشب فقط به خاطر دادن یه خواهر، که در اصل من اومدم که خواهرش باشم ...، شکرت می کنم. وقتی بهم نیاز داشته هیچ وقت پیشش نبودم و اون برعکس. همیشه پشتم بوده.
امشب خراب بودم. خراب خراب. مدتها بود به این حال نیفتاده بودم. هر آنچه که فکر می کردم و دوست داشتم و می خواستم، جلو روم پودر شده بود. از غبار ریزتر. فقط دو کار کرد. یه کوچولو بغلم کرد گفت: " این نیز بگذر. بسپرش به زمان. " و آرامش رو بهم ترزیق کرد. هر کس دیگه این کار رو می کرد تأثیر این رو برام نداشت.
اگر خودش بدونه تو زندگی من چه نقشی داره... خدایا براش خیر بخواه. خیر به کارش بیار. دعای شب و روزمه. فقط همین...
نوشته شده در ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ