تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: رؤیا :.

وقت خواب همینجور رد نوری که از چراغ تو کوچه افتاده بود روی دیوار اتاقم رو نگام می کردم و به این فکر می کردم که الآن به چی احتیاج دارم تا از این پریشون حالی در بیام...

یه خونه کاهگلی که صورتی باشه، مثل خونه های ابیانه، بالای یه ده، تو طبقه دوم که طبقه اول یه خانواده روستایی و شاد زندگی کنن. از پله های کاهگلی که رفتی بالا و پاگرد رو به سمت چپ رد کردی یه در دو لنگه نیلی رنگ با پنجره هایی که وسط هر کدوم یه به علاوه خورده و چوبیه باز بشه. تو اتاق دو تا فرش پشمی و زبر قرمز پهنه. یه تاقچه که روش آینه و شمعدان و قرآنه رو دیوار مقابله. دور تا دور مخده چیده شده. چهارتا پنجره کوچیک دو لنگه، دوتا ضلع شمالی دو تا جنوبی هر دو تا چوبی و به علاوه وسطش، به رنگ نیلی. وقتی پرده های سفید کوچولو رو زدی کنار و پنجره های شمالی رو به داخل باز کردی، یه آسمون بزرگ آبی آبی با ابرهای تیکه تیکه تپل که زیرشون کوههایی با قلۀ پوشیده از برف قرار داره رو ببینی که بازتاب نور برف چشمهات رو اذیت کنه انقدر که نزدیکه، پنجره جنوبی رو که باز کردی آفتاب رو ببینی بازم تو متن آبی آسمون با همون ابرهای ضلع شمالی و پایین، یه دشت سبز و زمینهای زراعی که از وسطش خیلی دور، رودخونه ای خورشان عبور کرده و تلألو نور خورشید بر سطحش از دور به چشم  می خوره. نه، دور نه. نزدیک. صداش تو خونه حتی با درهای بسته هم شنیده بشه. صدای رود و پرنده ها. گاهی هم " ماااا ماااا" ی گاو سیاه سفید که زیر درخت بزرگ وایساده و چرا می کنه و از دورتر هم صدای گله گوسفندها که به قول آهو مثل دونه تسبیح دنبال هم راه افتادن و صدای زنگوله هاشون و " هی هی " چوپانشون به گوش می رسه.

سرد نباشه. گرم هم نباشه. هواش مثل روزهای نِشِل یا سنگِ چال باشه. مطبوع و ولرم. همینجوری که از پنجره بیرون رو نگاه می کنی بوی شمعدونی های قرمزِ تازه آب خوردۀ روی هره پنجره بیهوشت کنه. انقدر هوا برای تنفس زیاد باشه که ریه و ششها کم بیارن و درد بگیرن.

بعد صدای در بیاد. بری جلو در، دختره صاحب خونه لبخند به لب و معصوم، با یه سینی غذا جلو روت ایستاده باشه. ماست محلی و  نون داغ محلی از این کلفت نرم خوشمزه ها که بوش مست کننده اس ، با تخم مرغ محلی که زرده اش واقعاً مزه زرده بده، رنگش زرد متمایل به نارنجی باشه. بو داشته باشه، با یه بشقاب نعناع و پونۀ تازه ...

نور آفتاب که به چشمهام خورد و بازشون کردم دلم می خواست یه سقف چوبی ببینم و صدای مرغ و خروس و "کیلی کیلی جاجا" ی دختر صاحب خونه اولین صداهایی باشن که می شنوم و صدای رود...


نوشته شده در ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: عید فطر :.

خیلی خوش گذشت. خیلی...

عیدتون مبارک

 


نوشته شده در ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: خداحافظ رفیق :.

خیلی زشته که شب قدر آدم بیاد اینجا چیز بنویسه اما به شدت نیاز داشتم و جریانی داشت که از این قرار بود : ذهنم مشغول این بود که یه همسر شهید چه خصوصیاتی باید داشته باشه، چه جوری باید تحمل کنه و با هزاران هزار مشکلی که داره کنار بیاد و هزار و یه چیز دیگه، و بالطبع ذهنم مشغول شهدایی که حالا دیگه حداقل اسمهاشون رو می دونم هم شده بود، تا اینکه ....

تا اینکه "خداحافظ رفیق" رو دیدم. ربطی به فکرم نداشت اما تو حال و هوام بود. تقریباً هر دیالوگی که گفته شد مو رو به بدنم راست کرد و ، و تحلیل و توصیفِ آخر فیلم که مربوط به "سینما ماوراء" بود و شرح اپیزوت چهارم که از فیلم حذف شده بود..... که کاش نمی شد....

"بهزاد بهزاد پور" فعلاً که داغونم کرده. امشب بهم حسهایی داد که تمام ماه رمضون منتظرش بودم و چه به موقع.

کاش همه مثل بهزاد پور می دیدیم........ چیزهایی که هست و باید ببینیم رو....  

دلم پرپره. دلم شرحه شرحه اس. دلم یه جوریه. خدایا بازم خوب موقعی به دادم رسیدی.

ملت این شبها التماس دعا. یا علی.

 

پی نوشت: سینما ماورا فردا عصر تکرار داره ولی متاسفانه خبری از تحلیلش نیست.

 


نوشته شده در ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |