تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: باز آمد بوی ماه مدرسه :.

تابستون هم تموم شد. یه اول مهری اومد که می تونم تو خونه بشینم و به صدای از جلو نظام بچه های دبستان دم خونه گوش کنم، به صدای "باز آمد بوی ماه مدرسۀ" زنگ تفریح و ... ، خیابونها خوشرنگ شده کلی. جوجه های صورتی و نارنجی و سبز و زرد و همه رنگ که دستهاشون تو دست هم هست و کوله های تپل مپل خالی شون از سبکی بالا پایین می شه و از خیابون رد می شن. نازیییییییییی.

به یاد اولین روز مدرسه و اولین روز دانشگاهم. اولین روز مدرسه، روپوش شلوار طوسی روشن با مقنعه سفید تنم بود با کتونی. پرپر می زدم برای رفتن سر کلاس. کلاس بندی کردن. 6تا کلاس بود . منم از شانسم کلاس یکِ شیش بودم و چون اول فامیلم صاد هست تقریباً آخرین نفرات بودم. { تصور کنین یه جوجه رو که داره پرپر می زنه بره سر کلاس بعد یه میلیارد جوجه دیگه هم کنارش باشن هیچ کدوم اندازه اون نخوان برن سر کلاس و زار بزنن ولی همه اسمشون خونده بشه و برن تو صف و اون جوجه جزو ده دوازه نفرِ آخر یه میلیارد جوجه دیگه باشه....... کمر درد و پا درد و نق زدنهام یادم نمی ره} بعد که اسمم رو خوندن یه مداد ته پاکنی بهم دادن و با منگنه سمت راست مقنعه ام یه شکوفه ریز سبز زدن که یعنی معرِف کلاس یکِ شیش. یادم نیست اون روز و اون موقع دلم می خواست چی کاره بشم. اما همیشه پرستاری رو خیلی خیلی دوست داشتم. اگر هم موردی پیش می اومد، خوب از پسش بر می اومدم.( امشب تو اخبار تفاوت شغلهای مورد نظر زمان خودم رو با بچه های الآن دیدم، استاد دانشگاه، فوتبالیست، مهندس متالوژی، مدیر، مدیر عامل و ... در حالی که زمان ما شغلها از معلمی و دکتری و پرستاری و خلبانی فراتر نمی رفت... )

روز اول دانشگاه، شب خوابم نبرد از ترس خواب موندن. برای کلاس ساعت 8، باید ساعت 5 بیدار می شدم چون اولین اتوبوس ساعت 5:30 حرکت می کرد.  وقتی از خونه اومدم بیرون هوا تاریک بود. کفش عروسکیم رو که پوشیدم، سرم رو آوردم بالا، قلبم ریخت، هیجان زده شدم، لرزیدم و کلی حال کردم. مقابله زهره و هلال ماه بود. گفتم نشون خوبیه، شگون داره و خیره...

 

دلم تنگ شده........

                                          


نوشته شده در ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: حس خوب نمایشگاه:.

حسم خیلی خوبه. این شش روز خیلی خوش گذشته. یا مهمون داشتیم یا کتاب خوندم یا مشغول نمایشگاه و خط بودم. از این به بعدش هم انگار همینجوریه. خوشحالم که خونه نیستم یا اگر هم هستم کاری برای انجام دادن دارم. از خوابیدن و الاف و بی کار بودن تو این ماه خیلی بدم میاد.

بیشتر این پست رو نوشتم که از حس و حالم تو نمایشگاه قرآن بگم. به خاطر کارهایی که با سیما برنامه ریزیش رو کردیم باید حتماً یه سری چیز یاد می گرفتم، که یکی از اونها خطه! خودش آموزش داشت، من هم از فرصت استفاده کردم و چند روزی هست که مشغول شدم، خیلی سخته...

نمکایشگاه امروز به نسبت روزهای دیگه خیلی شلوغ بود. خیلی بیشتر کلافگی داشت به همون اندازه هم خوش گذشت. انقدر جو، شاد و دوستانه و صمیمیه که اصلاً انگار نه انگار که من انقدر جدیدم تو اینها. حالا دیگه وقت خداحافظی تقریباً با نصف ملت بخش کارگاههای هنری خداحافظی می کنم.

اومدم خونه کلی با شور و شعف از وقایع و آدمها تعریف کردم، خانواده همدیگر و نگاه کردن رو به من گفتن:" دوستهای جدید؟!؟!؟!" بعد کلی خندیدیم. چقدر آدم تو مغز من به عنوان دوست وجود داشته باشه، خوبه؟

...

دیدین یه وقتهایی که به یاد کسی هستین یا باید باشین یا اون به یادتونه هی یکی مثل اون رو می بینین؟ امروز من کچل شدم از بس شبه دوستهام رو دیدم. سیما که اتفاقاً خیلی هم باهام موافق بود تو شباهتها، آخر کار نزدیک بود پرتم کنه بیرون. ولی خلاصه کلی دعا کردم واسه اون ملت.

امسالم تا به حال که خیلی خوب بوده و راضیم. می دونم که همینجوری و به همین خوبی هم تموم می شه. امیدوارم واسه همتون اتفاقای خوب بیفته و حسابی از این مهمونی لذت ببرین.

فقط لطفاً شاد باشین. لطفاً.  

 

                     


نوشته شده در ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: آخ جون. بازم مهمون بازی:.

سلام

اول اول اول حلول ماه رمضان رو تبریک می گم. خدا توفیقمون بده که حسابی استفاده کنیم و با اعمال مورد قبول و دل صاف و روح جلا خورده و هزار و یک چیز دیگه از این ماه فارغ بشیم. {خدایا ممنونیم که یه سال دیگه ما رو سر سفره لطف و رحمتت راه دادی. ان شاء الله حسابی این ماه ببینیمت.}

خب دوم اینکه امروز دانشگاه رفته بودم و بر حسب اتفاق دیدم ثبت نام بچه های ورودی خودمونه. اونایی که باقی موندن و دست بر قضا نه داد و بیدادی، نه چشم پف کرده از بی خوابی ای، نه بساط مواد شیرین و شور و آب خنکی، نه ناله و نفرینی نه هیچی. از همه عجیب تر خندان و راضی بودن بچه ها بود.

{اول تأییدیه مالی که اگر نداشتی ............ . بعد یه راست کارنامه، بعد برگه انتخاب واحد و سه سوت نوشتن انتخابها و ثبت. کلاً روی هم 10 دقیقه هم نمی شد.}

گرفتین مطلب رو؟

همیشه همینه. هر وقت ما از جایی بار سفر بستیم، همه چی گل و بلبل شد.

فرنیچرعوض کرده بودن. گل و گیاه گذاشته بودن. مسئولین دلسوز گذاشته بودن. صندلی های کلاسها رو عوض کرده بودن.

دلم خیلی سوخت به حال بیداری ها و حرص خوردنها و جنگ اعصابها و بیچاره گی هایی که به خاطر وظیفه نشناس بودن مسئولین زمانمون، سرم اومد. خلاصه کلی حرص خوردم برگشتم خونه.

اما عیب نداره. ایشالا برای بقیه راه کمکمون می کنه. اون موقع بیشتر نیاز دارم.

خب.

اینم از این.

خیلی التماس دعا وقت سحر و افطار.

منم اصولاً به یاد بیشترتون هستم. نیاز به التماس نیست.

آخ اینو بگم.

یه بار به آقا جلال گفتم التماس دعا، گفتن کتاب دعا که داری. خودت بشین دعا کن التماسم نکن. کلی خندیدم.

حالا شمام لازم نیست التماس کنین، به یادتون هستیم. مهم اینه که قبول بشه. ها؟                       

 

                    

 


نوشته شده در ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: یادگاران:.

                        به بهانه خوندن "کتاب خارک" از مجموعه کتابهای یادگاران

 


حاج سعید:" نرو جلو. نرو سید"

سید: " نه حاجی نمی شه باید برم. تو بچه ها رو بکش عقب"

سید بدو بدو می ره جلو و همینجور رگبار می بنده به بی نهایت که ... (همینجور که صدای رگبار رو در میاره آب دهنش این ور و اون ور پرتاب می شه، بعد هم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ می گه و X  میشه روی زمین)  

Slow motion حاج سعید که داره به سمت سید می ره و بچه ها سعی در نگه داشتنش دارن.

حاج سعید تنها مونده و دو رو برش پر هست از جنازه های همرزماش، پهن شتر هم که آتیش زدیم و این طرف و اونطرف می گیریمش و دودش کلی صحنه رو واقعی و حسی کرده( کاملاً خیالی). با خدا راز و نیاز می کنه و اینجا هاش که می رسید من همیشه جیغ می زدم که " اَه بسه دیگه گریه ام در اومد" و از من اصرار و از حاج سعید انکار که نه باید به آخرش که X شدنش هست حتماً برسیم. تندی دست به اسلحه می برم و گلوله رو تو سر حاج سعید خالی می کنم و اونم تندی X می شه و بازی تموم می شه و میریم سراغ داستان نارنج و ترنج.

جوانی کجایی که یادت به خیر.

***

حالا به دور از شوخی، انقدر کتاب تأثیر گذار بود یا اینکه من خوب رفتم تو حس که بوی نفت و شرجی و گوشت کبابی و مزه شوری و لباس از عرق به تن چسبیده رو می دیدم و حس می کردم. مرسی و خسته نباشی حاج سعید.

 


نوشته شده در ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: آخرین جمعه تعطیلات :.

نکته: این پست رو یه بار تا نصفه نوشتم بعد برق رفت ...

راس ساعت 7 طبق قرار قبلی زنگ زدم به مریم و گفت یک ساعت دیگه بریم سر قرار.

تا راه بیفتیم طول کشید. 8:15 سر قرار رسیدیم. نبودن. رفتیم زنگ زدیم گفتن که سر قرار منتظرمونن.

سوار شدم موحد رو دیدیم که خیلی خوشحالم کرد، چون قرار بود برگرده و تو لیست نبود. بعد جلال با یه گریم جدید، و بعد هم بقیه و … طه… همه از دم چشمها پف کرده، خواب خواب.

یکمی نشستیم و شیطونی و حرف زدیم و ...

باید می رفتیم دنبال روح الله. چندین بار زنگ زده بود و کلی ساعت معطل شده بود. همه شاد و شنگول بودیم و تو سر و کله هم می زدیم جز طه. آروم و پکر و سرماخورده.

رسیدن به روح الله کلی ماجرا داشت، قرار بود سر جاده کرج روبه رو مترو صادقیه بریم دنبالش حالا بچه ها یا اشتباه شنیده بودن یا توجه نکرده بودن که ما رفتیم تو جاده و اونم دم به دقیقه زنگ می زد و جویای حال می شد .... بلاخره بهش گفتیم بره زیر پل فردیس منتظر باشه تا برسیم. طه به شدت نگران بود.

توی راه همون برنامۀ سفرهای همیشه در جریان بود. پر شور و حال تر. بچه ها هم تا تهران خوب خوابیده بودن و شرایط کاملاً مناسب بود. همه چیز می تونست جو رو شاد تر از اینی که بود بکنه. از دوچرخه سوار جاده تا بوق کامیونها...

جایی که باید می رسیدیم به روح الله رو اشتباه دور زدیم و محمد این طرف داد می زد :" آی آقا داری اشتباه می ری!" و راننده بی خیال می رفت. دیگه انقدر داد و بیداد کردیم که نگه داشت. هر چی به روح الله زنگ می زدن جواب نمی داد. طه پیاده رفت سمت پل، مریم دنبالش. بچه ها هم پیاده شده بودن و تفریح می کردن. روح الله پیدا شد و سوار شدیم و برگشتیم سمت جاده صحیح تا به احمد و سید احمد رسیدیم. ناراحتی از دیر کرد چندین ساعته رو فقط با تکون دادن سر از روی تأسف نشون دادن... . رضا آخرین فردی بود که باید سوار می شد. بعد رفتیم به سمت برغان. ( خدا پدر جمالزاده رو بیامرزه که اگه آلو برغون تو درس کباب غاز دوم دبیرستان نداشتیم عمراً بلد بودم چه جوری نوشته می شه)

پیدا کردن جای مناسب احوالاتمون سخت ترین بخش ماجرا بود. برای همه و از همه مهم تر برای مریم و احمد که لیدر بودن. باید یه جوری اینهمه آدم رو راضی می کردن. در نهایت تو یک باغ خانوادگی که ورود افراد مجرد به اون ممنوع بود جای خوبی گیر آوردیم، کنار رود زیر دار و درخت، امکاناتش خوب بود.

اولین کاری که بچه ها کردن، روشن کردن آتیش برای درست کردن و چای و ذغال قلیون بود.

مریم و الهه به شدت خیس خیس شدن. توسط کی، رو نمی دونم اما من خیسی مطلق رو دیدم.

بعد دیگه هرکی به کار خودش مشغول بود و هر کی یه گوشه داشت حرف می زد. نماز رو که خوندیم نهار رو آماده کردیم. این بین مریم و سید احمد و احمد و رضا رفتن تو رودخونه همدیگرو خیس خیس خیس کردن. لباسها رو عوض کردن گذاشتن خشک بشه و خدا رو شکر که محسن لباس اضافه همراهش بود. کاپشن امیر هم اینجا خوب به درد خورد.

برای نهار مریم کلی زحمت کشیده بود. بیشتر کار اون بود. الهه هم کشک بادمجون آورده بود که ته ظرف رو هم نون کشیدن خوردن از بس خوشمزه بود.

بعد از نهار یه سری رفتن واسه خودشون بازی کردن یه سری هم این طرف پانتومیم بازی کردیم. چند نفر هم خوابیدن.

کاملاً هنگ کرده بودیم. هم من هم مهندس. موضوعات خیلی به نظر ساده بود. جونمون بالا اومد. در عوض بقیه فوق العاده بودن. سمانه. سید احمد. احمد. شیخ جعفر. خلاصه همه جز ما دوتا! بعد از اینکه همه یه دور اجرا کردیم رفتیم سراغ چای وهندونه و تار. حسابی که حالمون جا اومد، حسابی که عوض تمام روز که آروم بودیم شلوغ کاری کردیم، حسابی که دیر شد، جمع کردیم و حرکت کردیم.

می شه گفت تقریباً راه برگشت به سکوت گذشت. بیشتر دو به دو با هم حرف می زدن.

پسرها می خواستن برن ورزشگاه آزادی واسه پیکان- پرسپولیس. دیگه رفت تا بچه ها رو افطار روز قدس خونه امیر اینها ببینیم تازه اونم نه همه رو. ( هر کی خواست بیاد یه آف بگذاره بگذاریمش تو برنامه، جیب ما که نیست، جیب امیره و البته جیب ما و امیر هم نداره).

بعد از ترافیک جاده کرج، پیاده شدن ما هم کلی درد سر داشت. می تونستیم جاده کرج پیاده بشیم، نشدیم و رفتیــــــــــــــــم تا حرم امام.

جلال و محمد همراهمون تا مترو اومدن، ما رو به مترو سپردن و خودشون برگشتن. تو مینی بوس فقط این دوتا و مریم و امیر و محسن( فکر کنم) مونده بودن از اوووون همه آدم.

ما (محسن، الهه، سمانه و من و مهندس)  هم خیلی خوب جا گیرمون اومد و راحت رسیدیم به خونه هامون.

تو اتوبوس سیما رو دیدیم که خیلی هیجان انگیز بود. کلی تعریف وقایع و روزی که گذرونده بودیم تا خونه سرگرممون کرد.

9:30 مِیِت رسیدیم خونه و تازه نشستیم سر یانگوم ...


نوشته شده در ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: Tranquility:.

آهنی که تو کوره گذاشتن رو در نظر بگیرین وقتی می ره تو آب چه صدایی می ده، پیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس. بعد فکر کردین تو این لحظه آهنه چقدر آروم شده، راحت شده! اصلاً شاید تمام رگهای گرفتۀ قلبش باز شده، یا شایدم بار یه عالمه سختی و مشکلات از رو دوشش برداشته شده، به یه آرامش مطلق رسیده.

دقیقاً دقیقاً دقیقاً حس همون آهن رو دارم.

باورم نمی شه. خیلی حس عالی و خوبیه.

به گفته ملت گوش دادیم رفتیم سجده شکر به عمل آوردیم طوری که جای مهر رو پیشونیمون نیم ساعت موند ;)

وقتی به این فکر می کنم که چند تا کلمه که یه جمله رو تشکیل می دن بتونن اینقدر به یه آدم کمک کنن تا به یه آرامش مطلق برسه، دلم می خواد در برابرش سر تعظیم فرود بیارم.

 

                       


نوشته شده در ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: تراژدی سنگ و شیشه :.

صبحها آفتاب دست گرمش رو روش می کشید و نوازشش می کرد تا از خواب بیدار بشه. بیدار که می شد یه نسیم ملایم می وزید و خنکش می کرد تا سر حال بیاد. وقتی نسیم یکمی شوخیش می گرفت تندتر و فقط از یه جهت می وزید، یه طرفش رو انقدر میسابید تا گاهی شبیه گردالی می شد. مثل یه توپ.

ابرها که می اومدن بارون رو هم سوقاتی می آوردن تا خودش رو بشوره و تمیز بشه و برق بزنه.

یه بار حس کرد داره خیس می شه. به آسمون نگاه کرد دید خبری از ابرها نیست. صدای گریه می اومد. دور و بر رو نگاه کرد دید از بالا سرش قطره قطره داره آب می چکه. کی بود داشت گریه می کرد؟ پرسید. کسی جواب نداد. اونی که نمی دونست کیه انقدر زار زد زار زد زار زد تا جیگرش سوراخ شد. حالش بد شد. چرا؟

...

با بلبل داشت حرف می زد و از اطراف خبر می گرفت. شونه به سر سه تا جوجه هاش از تخم در اومده بودن. میوه درختهای پایین در اومدن. علفهای سبز اون طرف بلند شدن و گوسفندها حسابی دارن دلی از عزا در میارن. دیگه ... خبرهای بدی هم بود. دود و صداهای وحشتناک و غولهای آهنی که داشتن می اومدن این طرف. چراش رو هنوز هیچکی خبر نداشت...

تا صبح یک بند خواب دود و غولهای سیاهی که بلبل گفته بود رو می دید. یک آن درد تمام وجودش رو فرا گرفت. از خواب پرید. غولها رو به روش بودن. اصلاً روش بودن. یه چیزی کرده بودن تو جونش که داشت تیکه تیکه اش می کرد. یه چیزی مثل نوک شونه به سر اون طرف. همینجور هی تیکه های تنش رو می دید که دارن می افتن پایین نزدیک درختهایی که تازه میوه هاشون در اومده بودن. از ترس و درد بی هوش شد...

چشمش رو باز کرد دید یه چیزی که خیلی بزرگ بود داره محکم کوبیده می شه زمین و هر تیکه اش رو به صد و هزارها و میلیونها تیکه تبدیل می کنه. هی تند و تند می رفت بالا می اومد پایین و هی تکرار می شد. به خودش که اومد دید داره اون هم به اون سمت می ره. اومد جیغ بزنه کمک بخواد که یهو صدها، هزاها و میلیونها تیکه شد...

با درد جانکاه بی خیال روی ریلها می رفت و می رفت و دیگه براش مهم نبود چی پیش بیاد. دیگه بدتر از اینهایی که دیده بود و لمس کرده بود که نمی شد. تو خیال بلبل و خبرهاش و اطرافش و نسیم و آفتاب بود که حس کرد داره گرمش می شه. اول فکر کرد آفتاب داره می تابه روش که بیدارش کنه و تمام این اتفاقات فقط یه کابوس بوده، اما یکمی که گذشت دید نه، این گرما داره فوق تحملش می شه. یکمی به دور و بر توجه کرد دید همه جا سُرخه داغه داغه داغه...

مثل یه رود روان شد. فقط نه خنک بود نه زلال. سرخ بود و جوشان. دیگه طاقت نداشت. از هوش رفت. وقتی به هوش اومد دید شده یه جسم شفاف و سفت که هر کی از کنارش رد می شه یکی میگه :" آی بپا. نشکنه!"

نشکنه! نشکنه! نشکنه! ...

دلخور بود. از همه چیز و همه کس. به اطراف نگاه می کرد که یه چیزی پیدا کنه باهاش حرف بزنه و  دلش باز بشه.

دید کنارش چیزی که نگهش داشته تا نشکنه یه تیکه از همسایه هاشه. اشک تو چشماش حلقه زد. می شناختش. همون همسایه اش که پایین پاش علفها بلند شده بودن و گوسفند ها رو به نوایی رسونده بودن.

یهو داد و بیداد آدمها بلند شد. این می زد تو سر اون اون می زد تو سر این. تو این میون یهو اون کنارها یه تیکۀ کوچیکش رو پیدا کرد که یه گوشه دیگه ایستاده بود. پیش خودش گفت کاش پیشم بود کاش از من بود کاش ... که یکی از آدمها رفت سمت سنگ کوچیک و برش داشت و پرتابش کرد به سمتش ...

شکست! شکست! شکست! ...

                        

 


نوشته شده در ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: نمی دونم والا :.

می دونین چمه؟ کاش میشد بگم.

فقط اینقدر بگم که حالم داره از این لجبازی و غرور و مسخره بازیای این موجود به هم می خوره.

به جون خودم خَرَم.نخیرم نیستم. فقط به یه خاطر پا پیش گذاشتم. در صورتی که وظیفه من نبود و نیست. اونم اینکه که از خان داداش پرسیدم که تو این شرایط تو چی کار می کنی؟ گفت: "می شینم ببینم چقدر پای کاری". و من نشون دادم پای کار هستم اما ...

یه آدم چه جوری گیج می شه؟ اونجوری شدم. اَه.

نمی دونم والا. چمی دونم والا. چی بگم والا.

؟؟؟؟

                               


نوشته شده در ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: مبارک :.

تولد هیجان انگیز امام زمان رو تبریک می گم به همه.

همیشه این خیلی برام جالب بوده که تنها تولد درست و حسابی ائمه همین تولد امام زمانه. چون خودشونم هستن و تو جشنشون شرکت می کنن. تولد راست راستکیه. یادبود نیست.

فقط چندتا دعای کوچیک:

خدایا ما رو شرمنده امام زمان نکن.

خدایا رنجی به رنجهای آقا اضافه نکنیم.

خدایا ما رو به اون زمان برسون که باشیم و ببینیم و لذت ببریم و شاد باشیم.

خدایا...

برسونش دل تنگیم همه. نیازمندیم همه. خدایا...

 


نوشته شده در ساعت 8:36 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: دو قدم مانده به صبح :.

رضا امیر خانی من رو یاد شروع یک دوستی و یاد خیلی چیزهای دیگه که از اون دوستی نشأت گرفت می اندازه.

دیشب تو " دو قدم مانده به صبح " دیدمش. برای اولین بار زنده و مستقیم. خیلی جذب شدم، همونقدر که جذب تمام نوشته هاش شده بودم.  از "من او " گفت و از هر آنچه که برام سوال و ابهام بود.

وقتی برنامه تموم شد رفتم "من او" رو بردارم یه تورق کنم و اگه حسش بود دوباره بخونمش. باز که کردم درست همون بخشی اومد که داشتم بهش فکر می کردم.

فکر کنم همین چند سطرش کافیه.

{

 ...

- کِی با مهتاب ازدواج می کنم؟ او امروز آن سر دنیاست...

- دنیا سر و تهی ندارد. مشارق و مغاربش روی هم اند. دنیا خیلی کوچک تر از این حرفهاست... رسیدنت به مهتاب زمان می خواهد، مکان نمی خواهد.

- کِی؟!

- هر زمانی که فهمیدی مهتاب را فقط به خاطر مهتاب دوست داری با او وصلت کن! آن موقع حکماً خودم خبرت می کنم.

- یعنی چه که مهتاب را به خاطر مهتاب دوست بدارم؟!

- یعنی در مهتاب هیچ نبینی به جز  مهتاب اسمش را نبینی، رسمش را هم. همان چیزهایی را که آن ملعون می گفت، نبینی...

- مهتاب بدون رسم که چیزی نیست. مهتاب موهایش باید آبشار قهوه ای باشد، بوی یاس بدهد...

- این ها درست! اما اگر این مهتاب را این گونه دوست بداری، یک بار که تنگ در آغوش بگیری، می فهمی که همۀ زنها مهتاب هستند... یا این که حکماً خواهی فهمید که هیچ زنی مهتاب نیست. از ازدواج با مهتاب همان قدر پشیمان خواهی شد که از ازدواج نکردن با او.

- پس روابط انسانی چه می شود؟

- چه نقل ها یاد گرفته ای! اگر عشقت انسانی است، انسانی هم فکر کن، انسان و حیوان نداریم که! زن بگیر اما یکی دیگر را.

- مهتاب است که دوستش دارم... مهتاب است که بوی یاس می دهد...

- احسنت! وقتی مهتاب چیزی نبود و هیچ بود، با او وصلت کن! آن روز خودت هم چیزی نیستی. آینه اگر نقش داشته باشد، می شود نقاشی.

آینه هر وقت هیچ نقش نداشت، آن وقت نقش خورشید را درست و بی نقص بر می گرداند... آن روز آن وقت خبرت می کنم تا با آینه وصلت کنی.

...

}

پی نوشت:

...

- من تجربه تو را ندارم آلنی. من خیلی جوانم.

- برای چه کار جوانی؟ تجربه، مطلقاً به کار عشق نمی آید. کسی که تجربه دارد قبل از هر چیز می داند که نباید عاشق بشود. تجربه، عشق را باطل می کند. بنابر این، تجربه، کل زندگی را باطل می کند. عشق، چیزیست یگانه و یکباره، اما تجربه یعنی تکرار، یعنی بیش از یک بار. عاشق شدن، شرط اولش بی تجربگی است آلّا!

...

                                                  ( آتش بدون دود "جلد چهارم"_ نادر ابراهیمی)


نوشته شده در ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: یه درد دل کوچولو، واسه خاطر یه ناراحتی خیلی خیلی بزرگ و طولانی :.

من آدم رکی هستم این رو همه می دونن. مشکلی داشته باشم، ناراحتی ای، خوشحالی ای و هر چی، هم نشون می دم هم بیانش می کنم. یه چیزی رو خرخره ام وایساده بود که تمام این بیست و چند سال هر بار اومدم ازش چیزی بگم تا یکمی فشارش رو کم کنم، با تمام اینکه رکم و این حرفها، فرصتش رو پیدا نکردم، هر وقت کَلومِمون گل انداخت یا فرصتش پیش اومد، فرمان "پاشین بریم"، صادر شد و هر چه کردیم تا بیشتر بمونیم بیشتر باشیم که حرف بزنیم و سوء تفاهمات رفع بشه یا صمیمیت بیشتر، با فرمان "پاشین بریم مهمون داریم دیر شد" مواجه شدیم. یا یه چاخان بی مزه که "بچه ها کار دستی باید درست کنن" یا " کار دارن"  یا هزار و یه چیز دیگه که اگر یه شب، نه ده شب هم عقب می افتاد به هیچ جای دنیا بر نمی خورد.

نمی دونم واقعاً برام یه سری آدمها و فکرهاشون قابل درک نیستند. می دونین یه سری حرفهایی که کاملاً از روی لجبازی بیان بشه و به هیچ صراطی هم مستقیم نباشه رو،  بکشینم هم تو کَتَم نمی ره.

من حسهایی که بهم می رسه رو قبول دارم. بهشون اعتقاد دارم. من اگر کسی دوستم داشته باشه یا نداشته باشه از روی حسها و هاله هاش می فهمم، هر چقدر هم بازیگر باشه. من می فهمم که بچه ها به ما علاقه دارن، همون قدر که ما، که ما شاید خیلی بیش از اونها، می فهمم که تمام ملکولوها و وجودشون از با ما بودن راضی و خوشحالن همونقدر که ما. می فهمم که تمام اون زمانهایی که از ما اصرار بود و از ... انکار صدتا صدتا صلوات نذر می شد برای رضایت و به هیچ جا هم نمی رسید. من تمام اینها رو می فهمم، حسهاش به شدت بهم می رسه، همونقدر که بی علاقه گی و شاید حتی نفرتِ ... . من حتی می بینم که بابای بچه ها هم به بودن و موندن و جمع بودن رضایت دارن. اما...

نمی تونم فراموش کنم. شاید هم نمی خوام. اما یادم نمی ره که چقدر شب C130 ، چند شب پیش و دیشب و هزار و یه شب دیگه ای که به خاطر حلالیت فراموش کردم، وجودم پر می کشید برای بودن و موندن و حرف زدن و خدیدن و گریه کردن و فهمیدن و هزار یه چیز دیگه. هر چه می کنم دلم صاف نمی شه. هر چه کردم نشد. گفتم نه کار داشتن. نه خب فراهم نبود شرایط. نه خب هزار یه کوفت دیگه( با معذرت فراوان) اما باز هم تو کتم نمی ره.

آخه خانم. شما از لحاظ خونی از همه به من نزدیک تری. چرا پس می زنی. چرا ...

خدایا خواهش می کنم مِن بعد نبینم و نخوام که بعد این حرفها پیش بیاد.

دلم می سوزه. خیلی. برای خودم و برای بچه ها. ما اگر حالا با هم نباشیم بعد هیچ هیچ هیچ هیچ نیازی یا علاقه ای یا توانی یا هزار درد بی درمون دیگه ای برای با هم بودن داریم؟ جدی می گم! داریم؟

متاسفم که انقدر بد آموزی دارم. خودم و دورو بری هام.

من خیلی خیلی خیلی خیلی به توان n ناراحتم. نمی دونم این بار می تونم حلال کنم یا نه؟ البته حتماً اصلاً براتون مهم هم نخواهم بود.

                                    


نوشته شده در ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |