نکته: این پست رو یه بار تا نصفه نوشتم بعد برق رفت ...
راس ساعت 7 طبق قرار قبلی زنگ زدم به مریم و گفت یک ساعت دیگه بریم سر قرار.
تا راه بیفتیم طول کشید. 8:15 سر قرار رسیدیم. نبودن. رفتیم زنگ زدیم گفتن که سر قرار منتظرمونن.
سوار شدم موحد رو دیدیم که خیلی خوشحالم کرد، چون قرار بود برگرده و تو لیست نبود. بعد جلال با یه گریم جدید، و بعد هم بقیه و … طه… همه از دم چشمها پف کرده، خواب خواب.
یکمی نشستیم و شیطونی و حرف زدیم و ...
باید می رفتیم دنبال روح الله. چندین بار زنگ زده بود و کلی ساعت معطل شده بود. همه شاد و شنگول بودیم و تو سر و کله هم می زدیم جز طه. آروم و پکر و سرماخورده.
رسیدن به روح الله کلی ماجرا داشت، قرار بود سر جاده کرج روبه رو مترو صادقیه بریم دنبالش حالا بچه ها یا اشتباه شنیده بودن یا توجه نکرده بودن که ما رفتیم تو جاده و اونم دم به دقیقه زنگ می زد و جویای حال می شد .... بلاخره بهش گفتیم بره زیر پل فردیس منتظر باشه تا برسیم. طه به شدت نگران بود.
توی راه همون برنامۀ سفرهای همیشه در جریان بود. پر شور و حال تر. بچه ها هم تا تهران خوب خوابیده بودن و شرایط کاملاً مناسب بود. همه چیز می تونست جو رو شاد تر از اینی که بود بکنه. از دوچرخه سوار جاده تا بوق کامیونها...
جایی که باید می رسیدیم به روح الله رو اشتباه دور زدیم و محمد این طرف داد می زد :" آی آقا داری اشتباه می ری!" و راننده بی خیال می رفت. دیگه انقدر داد و بیداد کردیم که نگه داشت. هر چی به روح الله زنگ می زدن جواب نمی داد. طه پیاده رفت سمت پل، مریم دنبالش. بچه ها هم پیاده شده بودن و تفریح می کردن. روح الله پیدا شد و سوار شدیم و برگشتیم سمت جاده صحیح تا به احمد و سید احمد رسیدیم. ناراحتی از دیر کرد چندین ساعته رو فقط با تکون دادن سر از روی تأسف نشون دادن... . رضا آخرین فردی بود که باید سوار می شد. بعد رفتیم به سمت برغان. ( خدا پدر جمالزاده رو بیامرزه که اگه آلو برغون تو درس کباب غاز دوم دبیرستان نداشتیم عمراً بلد بودم چه جوری نوشته می شه)
پیدا کردن جای مناسب احوالاتمون سخت ترین بخش ماجرا بود. برای همه و از همه مهم تر برای مریم و احمد که لیدر بودن. باید یه جوری اینهمه آدم رو راضی می کردن. در نهایت تو یک باغ خانوادگی که ورود افراد مجرد به اون ممنوع بود جای خوبی گیر آوردیم، کنار رود زیر دار و درخت، امکاناتش خوب بود.
اولین کاری که بچه ها کردن، روشن کردن آتیش برای درست کردن و چای و ذغال قلیون بود.
مریم و الهه به شدت خیس خیس شدن. توسط کی، رو نمی دونم اما من خیسی مطلق رو دیدم.
بعد دیگه هرکی به کار خودش مشغول بود و هر کی یه گوشه داشت حرف می زد. نماز رو که خوندیم نهار رو آماده کردیم. این بین مریم و سید احمد و احمد و رضا رفتن تو رودخونه همدیگرو خیس خیس خیس کردن. لباسها رو عوض کردن گذاشتن خشک بشه و خدا رو شکر که محسن لباس اضافه همراهش بود. کاپشن امیر هم اینجا خوب به درد خورد.
برای نهار مریم کلی زحمت کشیده بود. بیشتر کار اون بود. الهه هم کشک بادمجون آورده بود که ته ظرف رو هم نون کشیدن خوردن از بس خوشمزه بود.
بعد از نهار یه سری رفتن واسه خودشون بازی کردن یه سری هم این طرف پانتومیم بازی کردیم. چند نفر هم خوابیدن.
کاملاً هنگ کرده بودیم. هم من هم مهندس. موضوعات خیلی به نظر ساده بود. جونمون بالا اومد. در عوض بقیه فوق العاده بودن. سمانه. سید احمد. احمد. شیخ جعفر. خلاصه همه جز ما دوتا! بعد از اینکه همه یه دور اجرا کردیم رفتیم سراغ چای وهندونه و تار. حسابی که حالمون جا اومد، حسابی که عوض تمام روز که آروم بودیم شلوغ کاری کردیم، حسابی که دیر شد، جمع کردیم و حرکت کردیم.
می شه گفت تقریباً راه برگشت به سکوت گذشت. بیشتر دو به دو با هم حرف می زدن.
پسرها می خواستن برن ورزشگاه آزادی واسه پیکان- پرسپولیس. دیگه رفت تا بچه ها رو افطار روز قدس خونه امیر اینها ببینیم تازه اونم نه همه رو. ( هر کی خواست بیاد یه آف بگذاره بگذاریمش تو برنامه، جیب ما که نیست، جیب امیره و البته جیب ما و امیر هم نداره).
بعد از ترافیک جاده کرج، پیاده شدن ما هم کلی درد سر داشت. می تونستیم جاده کرج پیاده بشیم، نشدیم و رفتیــــــــــــــــم تا حرم امام.
جلال و محمد همراهمون تا مترو اومدن، ما رو به مترو سپردن و خودشون برگشتن. تو مینی بوس فقط این دوتا و مریم و امیر و محسن( فکر کنم) مونده بودن از اوووون همه آدم.
ما (محسن، الهه، سمانه و من و مهندس) هم خیلی خوب جا گیرمون اومد و راحت رسیدیم به خونه هامون.
تو اتوبوس سیما رو دیدیم که خیلی هیجان انگیز بود. کلی تعریف وقایع و روزی که گذرونده بودیم تا خونه سرگرممون کرد.
9:30 مِیِت رسیدیم خونه و تازه نشستیم سر یانگوم ...