تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: Nostalgia :.

نوستالژیای ِ یانی رو زمزمه می کردم، تا رسیدم به :

کلاً هشتا بچه بودیم. من و مهندس و خان داداش،  امیر حسین و فاطمه سادات، محمد و زهرا، هانیه.

زهرا با اینکه هم سن من بود همیشه وَر ِ دل مامانش بود تو بزرگترا، هانیه هم که انقدر قلدر و پر رو بود، محمد هم کم می آورد کنارش، هیچ وقت تو بازیها راهش نمی دادیم. فاطمه سادات هم خجالتی بود. هیچ وقت هیچ جا نمی اومد.

 اگر قرار بود دوتا گروه بشیم من و امیر حسین باهم بودیم، اون سه تا با هم. دلیلش هم این بود که با هم می افتادن من رو اذیت می کردن بیشتر از همه محمد، امیر حسین هم پشت من در می اومد و دیگه شده بودیم گروه.

 انقدر زدیم تو سر و کله هم که بزرگ شدیم. دو سه تا بچه دیگه هم اضافه شدن. زیادی جوجه بودن به حساب نمی آوردیمشون. آخرین بار که دسته جمعی با هم بودیم دبستانی بودم، باغ شهریار. آروم و قرار نداشتیم...                                               

دوباره دور هم جمع شدیم این بار تو مراسم عروسی زهرا. زیبا برازنده خانم. مثل بچه گی هاش. خاطره ای با هم نداشتیم.

محمد مردی شده واسه خودش. داداش عروس. خیلی دلم می خواست به رخش بکشم مرضهایی که سرم می ریخت. مهندس نمی دونم چی چی شده. مثل بچه گی هاش درشت و چهارشونه. هنوز هم ازش می ترسم. جدی و موقر. انگار نه انگار که چه آتیش پاره ای بوده... 

هانیه هنوز پر روه. حســــــــابی قد کشیده ماشاالله. دستیار یه دندانپزشکه. اصلاً خانم نیست مثل بچه گی هاش به شدت آقاااا س. همچنان شر و شیطون. هنوز هم اسپُرته.

امیر حسین رو اصلاً به جا نیاوردم. هم قد خودم بودم. مهندس کامپیوتر. بچه گی هاش هم خوشگل بود. به شدت آروم و بی صدا.

فاطمه سادات هنوز هم بی نهایت گوشه گیر، مثل بچه گی هاش.

درد تنبیه، واسه چی اش رو یادم نیست، محمد دستم رو لای در میز تحریرم گذاشت و فشار داد آی فشار داد آی فشار داد، صدام در نیومد... هانیه 4-5 ساله از تو ماشین به موتورا تیکه های ناجور با طرز بیان یه لات چاله میدونی می انداخت... امیر حسین تمام تمرینهای ریاضی عیدم رو نوشت... فاطمه سادات رو گذاشتیم رو تخت، 5 نفری هیچ جور دیگه نمی تونستیم بیاریمش پایین. خیلی تپل بود... تو اتاق خاله زهره تمام زیور آلاتش رو پخش و پلا کردیم ووو ... کتک کاری کردیم شدید... تمام اتاق پر از ورق پاره های ریز ریز شد... بدو بدو ...

دیم دیری دی دی دیم آخر آهنگ بود و من برگشتم.

 

پی نوشت:

  1. اَیُهَ الناس، خودم و  سه تا دیگه از دوستام جمعه یه عالمه التماس دعا داریم ها. یادمون باشین.
  2. یه وقتهایی بریدن نشاطی میاره که وصل بودن هیچ جوره باعثش نمی شه. بریدنهای اینجوری رو دوست دارم.
  3. " پاداش سکوت" زیباست. اونایی که مثل من فکر می کنن ازش لذت خواهند برد. از همه مهمتر اینکه، خوب ساخته شده.
  4. امروز کلی شرمنده الهه شدم. کلی خدا رو شکر کردم مریم و احمد کار داشتن نیومدن.

نوشته شده در ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: روایتهایی از دلم :.

داغی و یخی که با هم قاطی می شه خیلی چندش آور و عذاب آور میشه، اونم تازه با هم. بعد تازه یه مدتی هم ادامه داشته باشه که دیگه هیچی. فاتحه ...

دلم می خواد یه عالمه وقت بستری بشم ( استراحت مطلق)، بگیرم تو یه رختخواب یخ دراز بکشم و کتاب بخونم، انقدر که حالم از هرچی کتاب و ورق و نوشته و جمله و حرف و نشانه های نوشتاری و همه چی بهم بخوره.

دلم نوشته های عالی می خواد. یه چیزهایی که حرصم رو در نیاره، یه چیزی که با عقاید و اعتقاداتم منافات نداشته باشه، یه چیزی که وقتی صفحه آخرش رو خوندم و کتاب رو بستم چشمام رو ببندم و از ته دل ذوق کنم به خاطر چیزهایی که خوندم. چشمام رو ببندم به چیزهایی که خوندم فکر کنم و توی داستانش غرق بشم و خودم رو جای شخصیتهاش بگذارم و داستان رو اونجوری که بیشتر دوست دارم تموم کنم.

دلم الآن خیلی قاطی پاطیه. ولش کنین.( من هر جا گشتم نتونستم بفهمم قاطی پاطی درسته یا قاتی پاتی. اما قاطی پاطی به نظرم وسعت فاجعه رو بیشتر مشخص می کنه. دوست دارم اینجوری بنویسمش " قاطی پاطی" )  

دلم می خواد برای دلم دعا کنم اما نمی تونم. دلم می خواد برای دلم دعا کنم اما نمی تونم. اصلاً نمی دونم چی دعا کنم؟ شاید دلم می خواد که دلم دیگه قاطی پاطی نباشه. شاید. شایدم نه.

خب اصلاً اون چیزی که باعث شد دلم بخواد یه پست بنویسم داستان میخ و دیوار و جای میخها روی دیوار و ... بود و یه بیت از یه ترانه که داشتم می شنیدم:

یه گوشه توی قلب ِ

هر آدمی نوشته

با عشق می شه پنبه کرد

هرچی که غصه رشته

خب نمی دونم من رو چقدر می شناسین، به هر حال الان به هیچ وجه منظورم این نبود، اون بود.

 

پی نوشت:

  1. اصلاً لازم نیست نگرانم بشین. حالم کاملاً خوبه. کاملاً سرم گرمه و کاملاً نه، تا حدی اوضاع بر وفق مرادم هست.  در ضمن با شما نبود، با کسایی بودم که الآن فکر کردن حالم خوب نیست. شما که وضعتون مشخصه...
  2. نمی دونم چرا انقدر دلم می خواد کتاب " حکایت عشقی بی شین و بی قاف و نقطه"  ی مصطفی مستور رو توصیه کنم. اِ انگار این کار رو کردم.

 

                   شاد موفق پیروز سربلند و، همۀ آرزوی های خوب دیگه باشید


نوشته شده در ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: شبی با شهاب :.

مامان بابا تازه ساعت 12 شب رسیدن خونه، یعنی برنامه لواسان به هم خورد، ریلکس نشستم جای شما خالی هندوانه تگری خوردم و بعد رفتم بالا تو اتاقم. کوله رو در آوردم و هر چیزی که لازم بود رو ریختم توش و لباس گرم پوشیدم و دوباره رفتم پایین. هر کی دید منو هرهر خندید. چله تابستون، مانتو پشمی، کوله ای که ارتفاعش از قدم زده بود بالا (خدا وکیلی اینهمه راه می افتیم می ریم تو برّ و بیابون، هم وزن کوله سبکتره هم یک سوم این هم پر نمی شه)و شلواری که پاچه هاش رفته بود تو جوراب پشمی، منظره ای بود که می دیدن. خلاصه کلی همه خندیدیم، من تشک ابری ها رو برداشتم و با بابا رفتیم بالا که مستقر بشیم.  

روی پشت بام، باد سری می اومد، کلاً تو حالت عادی خونه ما به نسبت بقیه نقطه های شهر خنک تره، اما دیشب سرد بود.

دراز که کشیدم و آسمون رو نگاه کردم، یاد اوایلی که با نجوم آشنا شدم افتادم، اون موقعها هنوز رصد نمی رفتم و تمام کار رصدم رو پشت بام انجام می شد، اون موقع شهروند رو هنوز نساخته بودن و قدر آسمون بالای سرمون کم بود، حتی حَمَل و اسب کوچولو رو هم می تونستم ببینم. حالا جز آسمون بالای سرت، تقریباً بقیه جاها نور خالیه. دلم گرفت که چرا باید انقدر بی مبالات از نور استفاده کنیم؟ خوش به حال مامان بابا هامون به خاطر آسمونی که دیدن، خوش به حال بچه های شهرستانهای خیلی دور به خاطر سقف پر ستارۀ بالای سرشون.

بابا تونستن دو تا شهاب ببینن، من اما هیچی. حال نداشتن، خوشحال و شارژ رفتن پایین.

تو کویر باید یه شب تا صبح به آسمون نگاه کنم تا صبح بتونم ستاره های صور فلکی رو از هم تمیز بدم، اما حالا فقط کافی بود آسمون رو نگاه کنم و همه شکلها جلو روم باشن و اصلاً هم نگردم که کدوم به کدومه.

مهندس هم اومد و اون به سمت غرب دراز کشید من به سمت شرق، چون آسمونش تاریک تر بود.

از چپ و راست می اومدن، اصولاً هم نازک و کشیده، حتماً تو کویر این الآن بیشتر یه آذرگوی بوده تا شهاب. زیباست شهاب. هنوز شانس رصد بارش شهابی تو دل کویر رو نداشتم (بارش اسدی پارسال که با بچه های قم رفتیم، درست زمان اوج بارش یخ مطلق بودیم و برگشتیم کاروانسرا) ، اینقدر یه چیزی رو دوست داشته باشی و شرایطش پیش نیاد!

ما یه هفت هشتایی دیده بودیم که خان داداش هم اومد. وای عزززیزم، وقتی کوچیک بودیم، خیلی خیلی کوچیک، شب که تو خیابون می موندیم و ماشین گیرمون نمی اومد، یه شعر کوتاه معروف که وردش بود رو می خوند و ده بیست تا ماشین جلومون توقف می کرد، همه اعتقاد داشتیم دیگه. حالا اومده بود و هر چه می کرد نمی تونست شهابهایی که ما می دیدیم رو ببینه. داشت اشکش در می اومد. یه دفعه به یاد وردش افتاد و خوندش، همون موقع دو سه تا شهاب تو زاویه های مختلف از جلو چشمش رد شد و باز نتونست ببینه. یکمی که می گذشت و چیزی نمی دیدم با مهـــندس می گفتیم: "بخون بخون"، اونم می خوند و دوباره رد می شد ولی خودش نمی دید. گفت:" اینجور نمی شه، اینهمه من خوندم شما ببینین حالا شما بخونین من ببینم".  اولش من خوندم، واقعاً یکی رد شد. درست تو زاویه دیدش. کلی حال کرد. حالا نوبتی می خوندیم و واقعاً هم تا مدتی می اومد. هر بار جیغ یکی مون در می اومد. حالا توجه داشته باشین همسایه طبقه پایین چه پدری ازش در اومد از صدای ما که درست زیر کولر خاموشش بودیم. بعد از یه ساعتی دیگه ورده کار نمی کرد و ما امیدوار نگاه می کردیم. قبل از اذان خان داداش هم رفت پایین. تو مدتی که بود انقدر خندیدیم که سِر شدیم.

خواب اومده بود به چشمام. هر از گاهی یکی می اومد و می رفت و مهندس جیغ می زد و من از خواب می پریدم. انقدر خسته بودم که سرم رو کردم زیر پتو و بی خیال خوابیدم.

آسمون روشن نشده بود که نماز رو همون بالا خوندیم و بار و بنه رو برداشتیم و راه افتادیم. از نردبان که که می اومدم پایین، یاد آهو افتادم، بچه که بودیم خیلی ترسو بود، یه بار بردمش پشت بام و اومدم غالش بگذارم و در برم یکمی جیغ بزنه حالش جا بیاد، از پلۀ اول نرده بان که اومدم پایین حس کردم رو هوام و بعد فقط یه درد شدید تو پای راستم حس کردم، اون از اون طرف من رو در حال پرواز می دیده و فکر می کرده واقعاً قراره پرواز کنم و شیرین کاریه که دارم انجام می دم، وایساده بود به نگاه کردن. وقتی که افتادم، با اینکه خیلی بچه بودم، انقدر غُد بودم که گریه و ناله نکنم ، فقط از صدای وحشتناک سقوطم که تمام خونه رو پر کرده بود همه اومدن به نجاتم. چقدر این یه گُله جا برام خاطره داره.

شب فوق العاده ای بود. بیش از 50 شهاب دیدم. حال خوبی بود.

ساعت 5 تخت توی تختم خوابیده بودم.


نوشته شده در ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: از 86 تا 87 :.

چرا لجبازی می کردم و هر وقت سیما پیشنهادش رو می داد نشنیده می گرفتم رو نمی دونم ، اما حالا که حسابی کوتاه اومدم، راضی هستم. اون هم. 

دارم برای زندگیم نقشه می کشم. تا یک سال آینده ام که پر پره. هرچی پیش بیاد باید خودش رو این بین به زور جا بده. بعدش هم انشاالله در ادامۀ این تصمیم پر خواهد شد.

دلم به شدت غنج می زنه. به شدت آرزو دارم. به شدت کارامون باید سریع و دقیق پیش بره. به شدت به امید و کوتاه نیومدن نیاز دارم. به شدت به لطف خدا نیاز دارم.

اگه بشه چی می شه؟ هیچی رو تا به حال تو زندگیم به این اندازه نمی خواستم. دور از دسترس نیست به هیچ وجه، فقط خیلی باید تلاش کنم.

خدای مهربون، لطفاً مشکل همه رو رفع کن، حوائج همه رو برآورده به خیر کن مخصوصا اونهایی که التماس دعا گفتن، به ما هم یه توان و شور و قدرت و انگیزه قوی بده. می دونی که چه خبره تو دلم. پس لطفاً هواش رو داشته باش. مرسی خدای مهربون.مرسی.

 

       ------------------------------------------------------------------------------------------

 پی نوشت:

راه خانه با اینکه خیلی خیلی ساده و حتی کودکانه بود خیلی به دلم چسبید. چرا؟ نمی دونم.

 


نوشته شده در ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: بیابون خوش آب و علف :.

شب که خوابم نبرد، نشستم کتاب خوندم. صبح ساعت 5، بابا من و مهندس و مامان رو رسوندن سر جاده. تقریباً زود ماشین گیرمون اومد. اما جای خوبی نصیبمون نشد. روی بوفه نشستیم. گرم. صندلی ها ناراحت. پام به زمین نمی رسید. برادر افغانی و مبایلش و ... هم مقابل و تو زاویه دیدم بود,  اعصابم خرد شد. مامان و مهندس خوابیدن. من نشستم کتاب خوندم. 7:35 رسیدیم قم.

رأس ساعت 8 سر قرار بودیم. مامان هم رفتن حرم. کنار مینی بوس فقط مریم و سمانه و امیر بودن. خیلی سوختم.

گل گفتیم و شنفتیم و محمد با مامان فاطمه رسید. محمد دیشب ساعت 12 از اصفهان راه افتاده بود که به موقع به قرار برسه. خسته گرسنه خواب الود. چند دقیقه بعدش هم الهه و جلال و مسعود اومدن. همین. مریم و مامان فاطمه موندن و بقیه ساعت 8:30 حرکت کردیم.

باز هم بحث شیرین کارتونها و زمان کودکی در جریان بود تا بین راه شیخ جعفر و یه دوست دیگه و باقرخان  که خیـــــــــــــــــــــــــــــلی وقت بود ندیده بودمش سوار شدن. زمان زیادی تو گرما منتظر مونده بودن.

شیخ جعفر اینها که سوار شدن یکمی همچین بگی نگی سرگرم شدیم، همون جریان سفر قبل. البته با تعداد کم و تو روز روشن اونقدری حال نمی داد.

ساعت 11 رسیدیم نراق. یه بیابون بی انتها. کوههای خیلی خوشگل و عجیبی داشت. مثل دیوار بودن به رنگ قرمز با یه عالمه شیار. اون پشتها، سبزی به چشم می خورد. ماشین رو تو جاده پارک کردیم که مریم اینها گممون نکن. خودمون وسایل رو برداشتیم و رفتیم سمت سبزی ها. از خار و ملخ و بوته ها که گذشتیم انگار رسیدیم به بهشت.

یه ردیف درخت، رود زلال جاری، برعکس چند متر اونطرف تَرش خنک.

مسیر درختها رو پیش گرفتیم و رفتیم و رفتیم تا به یه آبگیر فوق العاده زیبا رسیدیم.  کنارش زیر انداز رو پهن کردیم. جورابها رو در آوردیم و رفتیم تو آب. شکست نور گولمون زده بود. عمیق بود. یه متر بیشتر نمی شد جلو بری مگر اینکه قید خیس شدن تا سینه رو بزنی. یخ بود. چند دقیقه بیشتر نمی شد توش بایستی. حس فوق العاده ای بود.

ما که همینجور مشغول تفریحمون بودیم، از آسمون یه صدایی اومد. سرمون رو کردیم بالا، خدای من. الهه به قول خودش رفته بود "پشت بوم درخت"، اونم یه درختی که ارتفاعش زیاد بود و شاخه های قوی و مطمئنی هم نداشت. دخترۀ...  چی بگم آخه.

بعد از آب بازی، بچه ها ولو شدن و صحبت می کردن. از ظهر گذشته بود. باز هم برای قبله دچار مشکل شده بودیم. من همینجوری از روی حرکت خورشید یه قبله ای رو گفتم چند نفری به اون سمت خوندیم، به قول محمد خطا تا 180 درجه قبول، بیشتر از اون نه دیگه.  

بعد از بازی و نماز ، امیر و الهه دوباره مشغول آشپزی و الویه شدن. امیر با ده تا انگشت رفته بود تو غذا و ماساژ می داد. سس رو روی مچش می ریختن و اونم از روی اون جمع می کرد و می ریخت تو غذا، حالا تو این وضع یهو همینجوری  یهو انگشت کوچیکش زخمی شد و تا قبل از گلگون شدن الویه کنار کشید. غذا که نمی شد همینجوری بمونه، الهه جان تشریف بردن توش. دیگه بماند ...

نهار رو تو ظرف ریختن و گذاشتن تو رودخونه خنک بشه تا بچه ها بیان.

باقرخان و اون دوست دیگه رفته بودن کوهنوردی، برگشتن، یکمی بازی نشسته و بی سرو صدا انجام شد.

مریم دیر کرده بود شیخ جعفر باگوشی امیر زنگ می زد باهاش حرف می زد. حرف می زد... می گفت: " ...  بگو، موبایل که مال من نیست تو راحت باش... " دیگه کلی سر این خندیدیم.

ساعت 2 بود که مریم و احمد اومدن، ماشین راحت گیرشون نیومده بود، هر دو خسته و گرما زده بودن.

یکمی نشستیم حرف زدیم. الهه هم عدسی به شیوۀ خودش بار گذاشته بود، که همه چی توش پیدا می شد، راستی آتش رو با کلی زحمت جلال و محسن روشن کرده بودن.

نهارها که روی هم رفته الویه و ژامبون و کوکو بود رو گذاشتیم و شروع کردیم. بچه ها فقط ژامبون می خوردن. خود امیر اول و بعد یواش یواش همه جز مسعود و احمد از الویه خوردیم. جداً می گم طمعش فوق العاده و به یاد ماندنی بود.

بعد از نهار آقایی که ساکن اونجا بودن، اومدن از کنارمون رد شدن، قبله رو ازشون پرسیدیم که درست 110 درجه با قبلی تفاوت داشت، اگه به فتوای محمد عمل می کردیم، نمازهامون درست بود  .

بعد از نهار و نماز. جلال تار زد. بچه ها باهاش می خوندن. خیلی خوب بود خیلی.

کم کم وسایل رو جمع کردیم و آماده حرکت شدیم. آب معدنی ها تموم شده بود. یه چشمه بود که بطری ها رو اونجا پر و بعد هم حرکت کردیم. عدسی رو هم ... ریختیم و امدیم.

وقت برگشت با اینکه بدجوری خسته بودیم، شر و شورمون بیشتر شد...

تو جاده به خاطر نداشتن معاینه فنی جریمه شدیم. آقا عبدی پکر شد. 

محمد دلیجان پیاده شد که بره اصفهان. خیلی زود جدا شد. 

بین راه برای تجدید وضو یه توقف کردیم. وقتی دوباره سوار شدیم تا قم یک بند دیگه شلوغ کاری کردیم. احمد هم یواش یواش همشلوغکاریمون شد.

خیلی زود رسیدیم.

با سمانه و احمد راهی تهران شدیم.

تهران هم با هم رفتیم مترو. یکمی قطار دیر اومد. ایستگاه شلوغ شد. قطاری هم که اومد شلوغ بود. قرار شد بریم تو واگن خانمها، احمد سوار شده بود ما تا اومدیم سوار بشیم در بسته شد و ده دقیقه معطل شدیم تا یکی دیگه اومد، این بین صحنه های جالب توجهی دیدیم که بماند.

10 خونه بودیم. له لورده و آش و لاش.


نوشته شده در ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: بابای مهلبونم :.

همیشه وقتی تولد امام علی می شه، به خیلی چیزها غبطه می خورم و دلم می خواد. دلم میخواد انقدر با خدا رفیق باشم که وقتی همه درها به روم بسته اس و وضعم هم بحرانیه تو همه مسائل و هیچکی نیست که واسم دل بسوزونه، بهش پناه ببرم و بهش اعتماد داشته باشم که یه کاری برام می کنه، تصور شکافته شدن کعبه واقعاً هیجان برانگیزه، حتی دیدن جاش بعد از اینهمه سال، خوشا به سعادت اونایی که رفتن و دیدن. تصور به دنیا اومد بچه ات تو بغل خدا. تصور به دنیا آوردن علی...

تا همیجانش بسمه. گز گز می کنه مغزم.

خب. خیلی تبریک می گم، به همه به آقایون یه کوچولو، اندازه یه نخود بیشتر. هر چند که روز پدره فقط.

 

برای بابای مهلبونم هیچی نخریدم، فقط گفتم یه عاااااااالمه دوستت دارم. برق چشم بابا یعنی Ok که آدم رو از شرمندگی در میاره.

 

                           

و

هر کی این پست رو سه روز دیر می خونه خوش به حالش.

من الآن یه سیستمی نصب کردم روی این پست که برای بچه هایی که از دیشب ساعت 12 رفتن مسجد تا سه روز دیگه، حس می فرسته تا یه عالمه دعامون کنن. خوشا به سعادت معتکفین. جامون پیششون خالی.

                                                      شاد شاد شاد باشید

 

برای آقایون: هدیه می خواید؟ چـــــــــــشم، می دم. مشکلی نیست، فقط رنگش رو مشخص کنین یه جین می گیرم به هرکدومتون یه رنگش رو می دم. حتماً هم می دونین صورتی و قرمز و نارنجی تو جینِ جورابهای مردونه پیدا نمی شه پس تقاضا نکنین.

 


نوشته شده در ساعت 9:17 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: ترس :.

تمام 5 ساعتی که امشب با سیما بودم یه عالمه پیاده رفتیم و حرف زدیم. تمام وجودم ترس و استرس شد. ضعف اعصاب شدید گرفتم طوری که وقتی رسیدم خونه صداها و حرکات معمول خونه برام عذاب آور و تحریک کننده بود.

خیلی می ترسم. خیـــــــــلی. امام علی (علیه السلام) می گن: " از چیزی که می ترسی بپر توش ". اما ترسم انقدر شدیده که هیچ جوره نمی تونم جُم بخورم چه برسه به پریدن. تو دلم ماشین لباسشویی روشنه. یکی اون دگمه خاموشش رو بزنه. دل و روده ام له شد.

کاش فقط یکم مطمئن بود. فقط یکم.

من از پسش بر میام؟ میگن که بر میام. دلم به شدت آشوبه. وای خدایا چرا ادعای هر چیزی رو می کنم، چرا هر چیزی می خوام، داری بهم می دی؟ بابا باور کن من خیلی هم آدم جدی ای نیستم تو خواسته هام ها!

چرا اینجوری شدم؟


نوشته شده در ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |