.: Nostalgia :.
نوستالژیای ِ یانی رو زمزمه می کردم، تا رسیدم به :
کلاً هشتا بچه بودیم. من و مهندس و خان داداش، امیر حسین و فاطمه سادات، محمد و زهرا، هانیه.
زهرا با اینکه هم سن من بود همیشه وَر ِ دل مامانش بود تو بزرگترا، هانیه هم که انقدر قلدر و پر رو بود، محمد هم کم می آورد کنارش، هیچ وقت تو بازیها راهش نمی دادیم. فاطمه سادات هم خجالتی بود. هیچ وقت هیچ جا نمی اومد.
اگر قرار بود دوتا گروه بشیم من و امیر حسین باهم بودیم، اون سه تا با هم. دلیلش هم این بود که با هم می افتادن من رو اذیت می کردن بیشتر از همه محمد، امیر حسین هم پشت من در می اومد و دیگه شده بودیم گروه.
انقدر زدیم تو سر و کله هم که بزرگ شدیم. دو سه تا بچه دیگه هم اضافه شدن. زیادی جوجه بودن به حساب نمی آوردیمشون. آخرین بار که دسته جمعی با هم بودیم دبستانی بودم، باغ شهریار. آروم و قرار نداشتیم...
محمد مردی شده واسه خودش. داداش عروس. خیلی دلم می خواست به رخش بکشم مرضهایی که سرم می ریخت. مهندس نمی دونم چی چی شده. مثل بچه گی هاش درشت و چهارشونه. هنوز هم ازش می ترسم. جدی و موقر. انگار نه انگار که چه آتیش پاره ای بوده...
هانیه هنوز پر روه. حســــــــابی قد کشیده ماشاالله. دستیار یه دندانپزشکه. اصلاً خانم نیست مثل بچه گی هاش به شدت آقاااا س. همچنان شر و شیطون. هنوز هم اسپُرته.
امیر حسین رو اصلاً به جا نیاوردم. هم قد خودم بودم. مهندس کامپیوتر. بچه گی هاش هم خوشگل بود. به شدت آروم و بی صدا.
فاطمه سادات هنوز هم بی نهایت گوشه گیر، مثل بچه گی هاش.
درد تنبیه، واسه چی اش رو یادم نیست، محمد دستم رو لای در میز تحریرم گذاشت و فشار داد آی فشار داد آی فشار داد، صدام در نیومد... هانیه 4-5 ساله از تو ماشین به موتورا تیکه های ناجور با طرز بیان یه لات چاله میدونی می انداخت... امیر حسین تمام تمرینهای ریاضی عیدم رو نوشت... فاطمه سادات رو گذاشتیم رو تخت، 5 نفری هیچ جور دیگه نمی تونستیم بیاریمش پایین. خیلی تپل بود... تو اتاق خاله زهره تمام زیور آلاتش رو پخش و پلا کردیم ووو ... کتک کاری کردیم شدید... تمام اتاق پر از ورق پاره های ریز ریز شد... بدو بدو ...
دیم دیری دی دی دیم آخر آهنگ بود و من برگشتم.
پی نوشت:
- اَیُهَ الناس، خودم و سه تا دیگه از دوستام جمعه یه عالمه التماس دعا داریم ها. یادمون باشین.
- یه وقتهایی بریدن نشاطی میاره که وصل بودن هیچ جوره باعثش نمی شه. بریدنهای اینجوری رو دوست دارم.
- " پاداش سکوت" زیباست. اونایی که مثل من فکر می کنن ازش لذت خواهند برد. از همه مهمتر اینکه، خوب ساخته شده.
- امروز کلی شرمنده الهه شدم. کلی خدا رو شکر کردم مریم و احمد کار داشتن نیومدن.
نوشته شده در ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
