تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: سخن :.

مدتها بود رفته بودم تو نخ سنسورهای مغز که به تارهای صوتی و عضلات صورت و زبان و دهان فرمان می ده تا یه حرفی که از قلب یا چشم یا گوش فرمان گرفته و رفته تو مغز عمل کنه.

دیدم ااااا چقدر خدمه و حشمه وجود داره تا آدم وقتی یه حسی یه حرفی یه عکس العملی داره در کسری از ثانیه بیانش کنه. اگه تازه بکنه. آره اگه بکنه.

یه زمانی بود که من هم مثل خیلی آدمهای دیگه وجود و فلسفه وجودی این چیزها رو نادیده می گرفتم و وقتی که باید، حرف نمی زدم.

تا اینکه یه روز یک نفر برام اینها رو تشریح کرد و آخر حرفهاش گفت :" خب، حالا بنال بینم چه مرگته". اولش شکه شدم چشمام از حدقه زد بیرون از شنیدن این حرف اونم از اون آدم، اما خب انگار منتظر همین بودم، حرف زدم و دیدم در کسری از ثانیه، درست همون مدتی که بیانش کرده بودم، آروم شدم، ذهنم خالی شد و هیچ مشکلی انگار اصلاً وجود نداشت.

همیشه هممون یه فکرهایی تو ذهنمون می گذره، یه حرفهایی رو دوست داریم بزنیم، یه مشکلاتی داریم که ممکنه برامون یه غول باشه و غیر قابل شکست، فکر کنیم خب حالا که چی مطرحش کنم؟ ، فکر کنیم اگه واسه این حرف همه چیز به هم بریزه چی؟ ، فکر کنیم خب مشکلات من به خودم مربوطه و کسی هم نمی تونه مشکلم رو درک کنه و کمکم کنه و ...

اما، اما اگر از راهش وارد بشیم و آدم مورد خطاب مناسب و یا کاردان هم پیدا کنیم نه تنها هیچ کدوم از اون حرفهایی که گفتم درست از آب در نمیاد، بلکه همونی که برای من پیشامد کرد واسش پیش میاد.

حرف آخر: من حرف اون فرد رو تکرار نمی کنم، من دیالوگ زیبای اون پیرمرد مو حنایی که خنده اش مثل تکون دادن قلک بچه گی هامونه تو یک تکه نان رو می گم :

 

رودخونه اگه حرف نزنه، اگه از خودش صدا در نیاره که کسی نمی فهمه کجاس و کجا باید بره دنبالش

 

درست شد؟خب پس حرف بزنیم باباجان حرف بزنیم. وقتی دردت با یک کلمه، یه جمله حرف زدن حل می شه چرا در حق خودت ظلم می کنی؟ چرا نعمت خدا رو پایمال می کنی؟ خوب بود لال بودی؟ خوب بود؟

خب حالا به حد کافی تنبیه شدی. فکر و خیال بسّه برو حرف بزن. پاشو ببینم. پاشو.

 


نوشته شده در ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: والیبال :.

اول : 

از همه هلول ماه رجب و میلاد امام محمد باقر (ع) رو تبریک می گم.

دوم : 

وای خیلی حالم خوبه خیلی. فکرش رو بکنین. سوم جهان. ایتالیا. 3- 1. تبریک یه عالمه.

 

یادش به خیر.

شروع علاقه ام به والیبال مال زمانی بود که محمودی و نادی و شریعتی و ... اینها تو تیم نوجوانان بودن.

آخرین باری هم که والیبال دیدم عندلیب و ظریف و مقبلی و ...  اینها رفتن تیم بزرگسالان. دیگه بعد از اون، وقت پیدا نکردم. اما این یکی دو روز یه دل سیر، دیدم و لذت بردم.

به قول مهندس راست می گه، اول از همه باید به یزدانی خرم تبریک بگیم که یه نهالی کاشت، چه خوب هم کاشت، یه چندسالی بهش رسیدگی کرد و وقتی جون گرفت سپردش به باغبونای دیگه، حالا می تونه از میوه های نهالش استفاده کنه.

کارخانه هم که دیگه هیچی... اون موقعها که اومد یه تار موی سفید تو سرش نبود، بیچاره جون گذاشت سر تیمهای ملی.

دلم باز سوزش دست بعد از زدن ساعد رو خواست، دلم خانم هاشمی رو خواست که دوباره با پاساش گولم بزنه و بزنه رو شونه ام و بگه " کجایــی؟ "، دلم خواست وقتی می رم سرویس بزنم همه بگن " واااای این! "... چقدر وقته بازی نکردم، حتماً افت کردم.

به هر حال.

پیروزی ارزشمندیه. اون موقعی که نوجوانان تو مصر بازی داشتن و نائب قهرمان شدن، می گفتن ایتالیا نیومد که این شد، حالا...

خیلی مبارک. تمام مناسبتهای امشب.

 

 


نوشته شده در ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: سنگ .......:. نسیم :.

 

مسئله یه چیزیه که یکمی اگه بهش فکر کنین می فهمین من چی می گم.

اول وقتی یه طرف هیچ احساسی نباشه و طرف دیگه یه احساس در حد خیلی معمولی وجود داشته باشه، به نظر خیلی زیاد میاد.

اما وقتی یکم حس به وجود اومد، و با اولیه که یکمی رشد کرده یکی شد. دیگه به نظر زیاد نمیاد. اصلاً به نظر نمیاد.

می گیرین چی می گم ؟

 

چقدر سختین. چقدر سختم. اَه. از سنگ بودن بدم میاد. بیاین نسیم و نرم باشیم.

 


نوشته شده در ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: بهرام که گور می گرفتی همه عمر/// دیدی که چگونه گور بهرام گرفت :.

صبح زود رفته بودم دانشگاه و از گرما و خستگی نا نداشتم.  

قرار ساعت 4:30 بود، به خاطر سابقه شون نیم ساعت قرار رو عقب کشیدیم و تو تولد جوجه رو در حد یه بستنی خوردن شرکت کردیم، اونم با لباس رصد. بازم خوب بود.

با طمأنینه آروم آروم رفتیم و ساعت 5 رسیدم، فکر می کردیم کاش اومده باشن و کلی معطلمون شده باشن ولی سر قرار هیچ خبری نبود. تماس گرفتم و درست همزمان، اونا هم رسیدن.

گرم بود، نشستیم صندلی اول، جا کافی نبود. دو نفر باید روی موتور می نشستن.

چند نفری جدید بودن. بچه ها ته مینی بوس جمع شده بودن و شلوغ بازی ها مال اونجا بود، سر مینی بوس خلوت و ساکت بود، برای شلوغ بازی و سرگرم شدن باید می رفتم ته که جا نبود بنابراین، اولاش با حرف زدن خودم رو سرگرم کردم، بعد شروع کردم به کتاب خوندن. هوا که تاریک شد، به دعوت بچه های ته، بچه های سر هم وارد شلوغ بازی ها شدیم و کلی خندیدیم.

اینکه چقدر مکافات کشیدیم تا بلاخره ساعت 9 شب به مسیر اصلی رسیدیم، بماند... ساعت 9 به نگهبانی منطقه حفاظت شده که رسیدیم بچه ها مرتب منظم نشستن، یه سری تا اون آقا بیاد سنگ کوب کردن.

آقای مودب و خوش اخلاقی بود، بچه ها رو یه بررسی کرد و دنبال دوستش گشت(یاد آهو و دوست خوبش افتادم)، اجازه داد عبور کنیم، رفتیم اون طرف خط توقف کردیم. بعد از 7-8 ساعت بچه ها یکمی راه رفتن پاهاشون نرم شد. نمازهامون رو خوندیم و راه افتایم.

از اونجا تا قصر بهرام 2-3 ساعت راه بود. این مدت رو با پانتومیم گذروندیم. وقتی که واقعاً دیگه توان نداشتیم بازی و شلوغ کاری کنیم، موحد شروع کرد به طرح سوال، سه تا سوال پرسید، همه مینی بوس باید فکر می کردن و جواب می دادن. نظرات و حس های بچه ها برام جالب بود.

من یکی فکر نمی کردم دیگه برسیم، شرایط هم طوری نبود که بگیم مثل ناکجا آباد می ریم تو بیابون مستقر می شیم. (هم مار به وفور یافت می شد، هم عقرب).

ساعت 12:30 بود که بلاخره دیوار قصر از توی تاریکی مطلق نمایان شد و رسیدیم. نگهبان برای داخل شدن و مستقر شدن یکمی اذیت کرد، مجوزمون رو نگهبانی منطقه گرفته بود، حالا اینجا هم اون رو می خواستن. دیگه با فکسِ نامه و بیسیم زدن و این جور کارها اجازه دادن مستقر بشیم.

شاه نشین رو بهمون دادن که کنارش دو فرشِ تا شده داشت. وقتی بازشون کردیم اولین عقرب رو زیارت کردیم، انتظار نداشتم انقدر کوچیک و ظریف و بی رنگ باشه. اندازه دوتا بند انگشت و به رنگ خاک بود که روی فرش قرمز معلوم می شد. بچه ها کشتنش. غم انگیز بود.(باقر به شد از عقرب می ترسید چندبار خار به سمتش پرت کردم و صد متر پرید هوا، خیلی حال می داد. می گفت تو که مارمولک دست می زنی عقرب هم دست می زنی دیگه، خطر ناکی.)

فرشها که پهن شد، دور هم جمع شدیم، الهه و امیر دوباره رفتن الویه درست کنن، بقیه سفره رو انداختیم. ساعت 1 شام رو با ماه زیبا که از مقابل شاه نشین داشت طلوع می کرد، شروع کردیم. طلوع مساوی بود با رصد بی رصد.

شام صمیمانه رو که می خوردیم یهو بچه ها جیغ زدن پریدن هوا، یه عقرب افتاده بود تو یقۀ محمد اونم پرتش کرد تو سفره و راننده بلافاصله کشتش. آقایون نگهبان به سرو صدامون اعتراض کردن، ولی بچه ها محل نگذاشتن، اونا هم برق رو قطع کردن. سفره رو جمع کردیم، جلال تارش رو کوک کرد و بقیه وسایلها رو برداشتیم و رفتیم روی بام.

اینکه تنها بودیم خیلی خوب بود. سری پیش انقدر شلوغ بود که نمی فهمیدیم کی به کیه. 

روی یکی از گنبدها نشستم، جلال تار می زد، ماه جلوی روم ، هوا هم نیمه ابری، حال خوبی بهم داد.

یکمی که گذشت از پایین داد زدن که :" ساکت شین می خوایم بخوابیم"، دیگه بچه ها ساکت شدن.

محمد علی و مهدی سیارات و یه سری صورت فلکی به بچه ها نشون می دادن. من رفتم یکمی دور زدم، بعد دوباره رفتم سر جای قبل رو گنبد دراز کشیدم و تو حال خودم بودم. نسیم تندی می وزید ، یکمی سردم شده بود، نمی خواستم خودم رو محروم کنم از این حس خوب. تو این بین بچه ها هندوانه و طالبی قاچ زدن خوردن.

خیلی زود شب به سر رسید. اذان که شد، همه رفتیم پایین. نماز رو خوندیم و روح الله از روی گوشیش دعای عهد گذاشت. جو جالب و خوبی شد. بعد از نماز، هوا داشت روشن می شد که رفتیم تولد روز جدید رو روی بوم جشن بگیریم.

رنگهای فوق العاده و زیبای طلوع نمی گذاشت نگاهم به زاویه ای غیر از اون منحرف بشه. یه تابلوی پر از رنگ به عظمت شرق تا غرب (در اصل شمال تا جنوب) پیش روم بود که هر ثانیه رنگی بهش اضافه و کم می شد. حالا این تصویر با صدای قشنگ ساز دهنی امین همراه شد که خیلی هیجان انگیز بود.

خورشید که از پشت کوهها خودش رو کشید بالا، براش قیام کردم، یواش یواش تو افق به شکل یه گوی صورتی کمرنگ ظاهر شد. خوشگل من.

اومدم پایین. چندساعت بود نخوابیده بودم؟ نزدیک به 24 ساعت. دراز کشیدم و بلافاصله خوابم برد. چشمم رو باز کردم همه اومده بودن پایین و وسایلشون رو جمع می کردن که راه بیفتیم بریم. از روی ساعت 10 دقیقه خوابیده بودم.

کوله مون رو تو ماشین گذاشتم و یکمی سر به سر تمیزنظیف کاری های امیر گذاشتیم. سر هزینه اقامت یکمی چونه زدیم، زور می گفت، به هر حال دادیم و اومدیم بیرون. چندتا عکس دسته جمعی با در ورودی و حرکت.

از همون سر صبح هوا گرم بود. حالا 24 ساعت بود نخوابیده بودم.

تو مینی بوس، الهه و مهندس و مهدی برای بچه ها لقمه الویه درست می کردن، ماشا الله ته مینی بوسی ها که سر دسته شون شیخ جعفر بود، هنوز با وجود خستگی و گرسنگی انرژی ورجه وورجه کردن داشتن.

مهندس بهم چای داد. یهو حس کردم لیوان داره از دستم می افته. خوابم برده بود، اونم یخ شده بود. چای رو که خوردم سر حال تر شدم، جز محمد علی که به شدت بد خواب شده بود، همه بیدار بودن و شارژ و سر حال همچنان شعر و شیطونی و جیغ و داد. آدم روش نمی شد بگه خسته اس با دیدن اونهمه انرژی.

یکمی حرف زدیم. گرم بود. خیلی. به قول سمانه پوستمون شده بود عین لواشک. چسبناک.

1 ساعت زودتر از رفت، به نگهبانی رسیدیم. عقرب سیاه دیدم که سرش رو منحدم کرده بودن.  اون آقای مهربون هم به مهدی و مریم دوتا عقرب زنده تو بطری هدیه داد. بعد از اینکه حسابی دیدیم و لذتش رو بردیم، تو جاده پرتشون کردن بیرون.

زود رسیدیم تهران.

سر اینکه کجا پیاده بشیم کلی گشت زدیم و در نهایت رفتیم ترمینال جنوب و مسیر همیشه.

رانندۀ واقعاً صبور و آرومی داشتیم. خیلی اذیتش کردیم اما خیلی آروم و بی حرف کارش رو می کرد. یه علی تپل و نازی داشت که از دیوار صدا در می اومد از اون نه. 12 ساعت رفت و تمام راه برگشت جز "لطفاً آب بدین" و " ممنون میل ندارم" و " ممنون" هیچ حرفی نزد. حتی سرش رو بر نمی گردوند ببینه پشت که انقدر شلوغه چه خبره. دلم می خواست لپهاش رو بکشم بسکه ناز بود. نمک خالص.

تهران با سمانه و محسن و روح الله و آتنا رفتیم مترو. از اونجا هم خونه. 1:15 خونه بودیم.

 


نوشته شده در ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: بی نهایت شادم. بی نهایت خوشحال و شارژم :.

بی نهایت شادم. بی نهایت خوشحال و شارژم. ترم فوق العاده ای رو گذروندم. خیلی خیلی خوش گذشت. مخصوصاً آخرش. شاید زیر سر آذر شارژ و پر انرژی که علی رغم مشکلاتی که داشتیم از هیچ تلاشی برای شاد و سر زنده نگهداشت خودمون و دور و بری هامون فرو گذار نبود. شایدم مال درسهای خوبی بود که این ترم داشتم. به هر حال، تموم شد و حالم بر خلاف همیشه خیلی خوبه.

 

بی نهایت شادم. بی نهایت خوشحال و شارژم. مامان گفته بود هدیه روز مادر نمی خوام، درسِت رو بخون، نمرۀ خوبت واسه من هدیه اس. همین طور شد. هدیه خوبی به مامان دادم. شکر خدا از خودم راضیم.

 

بی نهایت شادم. بی نهایت خوشحال و شارژم. این چند وقته گره های کور خیلی از اطرافیانم باز شده  و بلاخره به هم رسیدن اونم بعد از سالهای سال. گروه پنجمون هم داره یواش یواش می شه گروه 1+5 ، 2+5 و اینجوری که داره پیش می ره فکر کنم به زودی بشیم 5+5 . همه جا تو اطرافیانم تو دوستهام تو فامیل بحثهای شاد و خوبه.

 

بی نهایت شادم. بی نهایت خوشحال و شارژم. هیچ گونه حس بد و منفی ای تو وجودم وجود نداره. بد ترینش فقط، دلتنگیه. هر چند این دلتنگی هم یه جورایی حس خوبیه. شوق توش موج می زنه.

 

بی نهایت شادم. بی نهایت خوشحال و شارژم.

 


نوشته شده در ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: بنگاه شادمانه:.

امشب پُرم از حس خوب رسوندن دو تا دل به هم. البته شاید بهتر باشه بگم نزدیک کردن دو تا دل به هم. دیگه رسوندنش با خودشون دوتاس.

حالا می فهمم رضیه خانم که "بنگاه شادمانه" داره واسه چی انقدر تو فکر رسوندن دختر و پسرهای جوون به همه. حالا بماند که چه آدمهایی رو به چه کسایی می رسونن. ولی در کل کار شیرینیه اگه علائق و خواسته های دو طرف رو بدونی و عین ظاهری اونی که هر دو می خوان رو بهشون معرفی کنی و تأکید کنی که باطنیش با خودتون.

تو اون ساعتی که اونا داشتن با هم حرف می زدن دل من تاپ تاپ می زد که : "وای خدای من چی می شه حالا. کاش خل نشن و همینجوری بگن  oK"

خوبم. خیلی حس خوبی دارم. کاش که هر چی خیره پیش بیاد نه اونی که من دلم می خواد و ممکنه خیر نباشه.

 

                            رسیدن

 

 

پی نوشت:

1. دلم می خواد  از خوشحالی جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــیغ بزنم.

2. سفارشات پذیرفته می شود.

 


نوشته شده در ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |