کوله سفر رو با خودمون به حرم امام بردیم که از اونجا (عوارضی) با بچه ها همراه بشیم.
بعد از مراسم زنگ زدیم به معین که لیدر بود تا اطلاع بدیم، فهمیدیم یه عالمه از بچه ها کنسل کردن. بنابراین یا رصد کنسل می شد یا هزینه می رفت بالا که اگه اونجور بود ما نمی رفتیم. معین سپرد مُرَصد جور کنیم.(یه کار عجیب). زنگ زدم بچه های قم، که امتحان داشتن و مشغول درس...
چون فرصت داشتیم رفتیم سر قرار. تو راه برگشت با خانواده قرار گذاشتیم اگه کنسل شد بریم خونه نهار بخوریم نماز خونیم راه بیفتیم به سمت تنکابن خونه دوست بابا که دیگه انقدر اصرار کرده بود شرمنده شده بودیم.
وقتی رسیدیم دیدم کلی از بچه ها جدیدن. ته دلم راضی به رفتن نبود. اما...
در کسری از ثانیه با مشورتی که با نفیسه و زهرا کردیم و قول معین که " هزینه زیاد نمی شه" به نتیجه رسیدیم که بریم رصد.
بابا وسایل رو دادن و رفتن. ما هم روی چمنهای رصدخونه نمازامون رو خوندیم، اتوبوس اومد و سوار شدیم. یه اتوبوس آبی خنک خنک. یه عالمه هم که جا داشتیم. خوشحال.
فقط...
قصد دارم فقط اتفاق های خیلی هیجان انگیز و خوب رصد رو بنویسم.
تو صفِ عوارضی که بودیم، اتوبوس و مینی بوس شهرستانهای خیلی خیلی دور رو می دیدیم که برای سالگرد امام، با کاروان اومده بودن، حس خوبی بود.
ساعت 9:30 شب رسیدیم کاروانسرای مرنجاب. بچه ها پیاده شدن تا یه استراحتی بکنن و آماده بشن برای یه شب رصدی باحال رو رمل ها.
دور تا دور تو افق رعد و برق می زد. بسیار زیبا. ما فقط برق رو می دیدیم، فاصله زیاد بود و صدای رعد رو نمی شنیدیم . محشر بود. هر کدومش که شکل خاصی داشت " واااااااااای" بچه ها رو از هیجانِ زیاد، در می آورد. این تجربه خیلی خیلی جدید و عالی ای بود.
هوا خیلی گرم بود. بچه ها ترس مار و عقرب رو داشتن و به هم انتقال داده بودن. یکمی جو متشنج شده بود. شک و تردید و انتخاب...
آخر سر امیر و مهندس با بچه ها صحبت کردن و متقاعدشون کردن که اگه قراره عقربی باشه، همه جا هست حتی تو کاروانسرا. بنابر این قرار شد راه بیفتیم به سمت رمل ها که بتونیم تا ساعت 1 که طلوع ماه بود، یه رصد کوتاهی داشته باشیم.
ساعت 11چون اتوبوسمون خیلی آروم می رفت هنوز به رمل نرسیده بودیم. همینجور داشتیم می رفتیم دیدیم ماشین غژغژ صدا می ده ولی راه نمی ره.
راننده صبور، جوون، باحال و با انصافی داشتیم. از اتوبوس پیاده شد، یهو داد از نهادش بلند شد.
ماشین گیر کرده بود تو شنزاری که نم خورده بود و خشک شده بود. دور هر چرخ گودال بزرگی درست شده بود. رسماً زیر اتوبوس روی زمین بود.
این راننده آروم که اونجوری شد، همه جدی گرفتیم و ریختیم پایین. یه سری دور لاستیک ها رو خالی و مرتب می کردن. یه سری هل می دادن. منم فیلم برداری می کردم که بعد دیدیم هیچ کدوم از اون لحظات Save نشده و حال همه گرفته شد. مشکل سخت افزار دوربین بود.
خلاصه اینکه بعد از کلی جلو عقب کردن ماشین تونستیم از اون وضع نجات پیدا کنیم و چاره ای نداشتیم جز برگشت.
معین سر جریان اومدن به رمل خیلی اعصابش خرد شد( عقرب و این حرفها). همه پشتش رو خالی کردیم. اما خب اینجا جبران کردیم. یه جورایی پشیمون شده بودیم.
راننده گفت "بریم یه راهنما با خودمون بیاریم و برگردیم". بچه ها دیگه انقدر خوشحال و راضی بودن که نهایت نداشت. برگشتیم کاروانسرا.
به محض اینکه اومدیم پایین ... توفان شن شروع شد.... تا حالا تجربه کردین؟
توفان وحشتناکی نبود. اما همونش هم داشت پدر چشمها و پدر خودمون رو در می آورد. بلافاصله چادرها رو برپا کردیم و به محض اینکه هر کدوم برپا می شد چند نفر می پریدن توش که باد نبردش.
تو این چادر ده نفر بودیم. یه سری از بچه ها با پناه چادر، آتش برپا کردن و نشستن دورش.
من به بخش رو به بادِ چادر تکیه داده بودم. کاملاً از زور باد کم آورده بودم و کمرم کاملاً خم بود. تصور کنین چه شدتی داشت.
داخل چادر پر بود از شن. صدای برخوررد شن با چادر، صدای باد. همه چیز جدید و فوق العاده بود.
ساعت 1 بامداد بود که شام رو دادن. خوردیم. رصد که منتفی بود چون علاوه بر توفان هوا هم ابری شده بود. همونجور به کوله ها تکیه دادیم خوابیدیم.
تا ساعت 4 صبح تو چادر موندم. چرا؟ چون تنها کسی بودم که اون تو بودم و اگه نمی موندم چادر می رفت به آسمون. تمام اون مدت حس می کردم آلیس هستم و هر آن ممکنه با چادر به پرواز در بیام.
ساعت 4 تازه به این نتیجه رسیدم که کوله های بچه ها رو بچپونم ته چادر. کوله ها سنگین بودن و میتونستن کمک کنن.
تمام شب سهیل تنبور زد و معین هم که کلی تو آواز پیشرفت کرده بود،کنار آتش میخوند، تو خواب و بیداری می شنیدم و لذت می بردم.
رفتم وضو بگیرم، صدای باد بین برگهای درخت گز، حس کنار دریا رو برام تداعی می کرد. درست مثل صدای موج دریا که به سنگها برخود می کنه.
نماز صبح رو خوندیم. رفتم کنار بچه ها دور آتش. خداروشکر همچنان آواز و موسیقی در جریان بود.
آفتاب که در اومد. با بچه ها به سمت دریاچه نمک حرکت کردیم. ساعت 5 راه افتادیم.
طی مسیر با مصطفی کلی عکاسی کردیم.
رفتیم و رفتیم و رفتیم، از شنزار گذشتیم، از نمکزار گذشتیم، از بوته زار گذشتیم و رسیدیم به دریاچه نمک.
فوق العاده بود. هر متر که جلوتر می رفتیم شکل ظاهری نمکها تغییر می کرد. اوایل مثل برف تازه بود که روی زمین خاکی نشسته بعد شبیه فالوده رشته رشته شد. بعد شبیه مرجان. آخرش هم Polygon
خیلی خیلی حس خوبی بود.
هر بار که رفتم مرنجاب یه چیزش رو تجربه کردم. هیچ کدوم تکراری نبود. یه بار پیاده رَوی، روی رملها و تپه نوردی. یه بار نمکزار و مارمولک و این بار دریاچه نمک. سفید بی پایان...
یه سمت سفید بی پایان بود. یه سمت خاکی بی پایان.
ساعت 7 برگشتیم. خسته تشنه گرسنه.
آب خوردن نداشتیم. امیر نون محلی داد خوردیم. بعد راننده بیدار شد ماشین رو روشن کرد که پمپ آب ماشین روشن بشه. کلی آب خوردیم.
بعد بساط چای فراهم شد. امیر لقمه نون پنیر گوجه خیار می گرفت می داد بهمون. چای رو که خوردیم راه افتادیم.
تا روی صندلی نشستیم بلافاصله همه خورو پفشون بلند شد.
یه سری هم که مریض، کلیک کلیک عکس، قرقر فیلمبرداری از خواب ملت. خدا بنیانگزارش رو انشّاالله به راه راست هدایت کنه.( آمین یا رب العالمین)
ساعت 12 که بیدار شدم دیدم تقریباً همه با هم بیدار شدیم. کاشان بود. استراحتی تو مجتمع تفریحی مهتاب داشتیم. خرید کردیم و سوار شدیم.
ساعت2:30رسیدیم تهران. نفری 2000 تومن اضافه باید می دادیم.
آخرش هم که حلالیت و آرزوی موفقیت و آرزوی دیدار مجدد و این حرفها.
سفر فوق العاده جدیدی بود. جوّ، گروه، لیدر، محیط، شرایط، همه و همه. در کل خوش گذشت.