تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: دوستی،خویشاوندی، ... :.

دکتر صادق طباطبایی آدمی هست که من رو یک ساعت و نیم پای تلویزیون میخکوب کرد، حتی پلک هم نمی زدم.

دلشون خیلی بزرگه.

من نمی تونم مهر اینهمه آدم بزرگ رو تو دلم داشته باشم و بهم اینهمه مهر داشته باشن و از شوق منفجر نشم.

امام و خانوادشون، امام موسی صدر، دکتر چمران، دکتر شریعتی و احتمالاً بیش از این حرفها علاقه ها و دلبستگی ها وجود داره.

نامه دکتر چمران و ابراز علاقه شون واقعاً متحولم کرد. 

فکر کن آدم از رگ و خون امام و امام موسی صدر باشه!!!

....

 

اگه زود اینجا رو خوندین عصر تکرار مردم ایران سلام رو ببینین.

 

دکتر صادق طباطبایی

 

پی نوشت:

دیروز که شهادت دکتر شریعتی بود، فردا هم شهید چمران. یادشون گرامی باد.

  


نوشته شده در ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: آرامش. تفکر:.

جاده پر پیچ و خم. امامزاده هاشم. مخمل سبز.

مخمل سبز با دونه های قرمز. با شقایق عاشقِ عاشق. سرخ مثل خون. به رنگ خون. حتی به جلای خون.

آرامش. سکوت. باد. آرامش. باد. مارمولک. آرامش. صدای زنندۀ ماشینها. حرکت. صمیمیت. نشاط. فریاد. .آرامش. جیغ. آرامش. آواز. حرکت.آرامش. راندن.

رود. خروش. آرامش. حرکت. محبت. صمیمیت. جذابیت. تفکر. تفکر. تفکر. تفکر .......

رود. آب بازی. خیسی. جیغ. آرامش. یخی. سنگ. آب. زخم. آب بازی. یخی. آرمش. تفکر. تفکر. تفکر ...

تساوی. هر چقدر من. تو هم.

تفکر. تفکر. تفکر...

حرکت. آرامش. آرامش. آرامش. تفکر. راندن. تفکر. آرامش. شلوغی. دود. ترافیک. گرما. تفکر. تفکر. تفکر .تفکر...

آرامش. تفکر. آرامش. تفکر.

 

پی نوشت:

هیچ وقت مجبور نبودید. نیستید. نخواهید بود. هیچ وقت.

 


نوشته شده در ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: بی چاره های حقیر :.

 

وقتی شنیدم یه پوزخند زدم و تنها جمله ای که به ذهنم رسید این بود.:

                     "فقط  گور خودتون رو گودتر می کنین. شوخی شوخی با ... "

خوشم میاد که طرف حسابتون زنده است و می بینه و خودش می دونه چه کنه...

 

این اما مال سری قبله...

 


نوشته شده در ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: اعتراف :.

اگر بگم همه اش تظاهر بود، باورتون می شه؟

اگه نشه حق دارین. هر چند که می دونم که می دونستین و به روم نمی آوردین.

اینکه برای چی و چه لزوی داشت رو نه من می تونم توضیح بدم، نه شما می تونین بفهمین.

هر چقدرم که توضیح بدم، هدفم و منظورم رو نمی تونم بیان کنم، پس بیشتر محکوم می شم. بنابر این نخواین و نگذارین توضیح بدم. اما واقعاً دلیل محکمی براش داشتم.

فقط همین رو بهتون بگم، شاید تمام اون چیزی که توی ویترین می دیدین یه آرزو یا یه توهم بود. چشمهاتون رو بمالین و ببینین که توی ویترین خالی خالیه. هنوز چیزی توش نچیدن.

 چرا حالا و اصلاً چرا دارم می گم؟

چون به هدفم رسیدم.

شاید راه بهتری هم می تونست من رو به هدفم برسونه، اما اون موقع و تو اون شرایط، نزدیک ترین راه بود. می دونم، همیشه نزدیک ترن راه بهترین نیست، متاسفم. اما ... جداً شاید اون موقع راهی بهتر از این نداشتم، شرایط رو یادم نیست. اما علت رو  چرا. همیشه تو ذهنمه. 

 

پی نوشت:

این پست فقط جنبۀ روشن کردن قضیه رو داشت. اینجا نوشتم تا مدرک باشه و شاهد هم داشته باشین.

برای من، راست نگفتن، یا دروغ مصلحتی گفتن، یا دروغ گفتن خیلی سخته، مجبور بودم، اگه ببخشینم راحت خواهم شد.

شاید خیلی ناراحت شده باشین، شاید. در هر حال، خیلی خیلی خیلی خیلی عذر می خوام. حلال کنین.

با حترام

م.ص

 


نوشته شده در ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: یک عاشقانه آرام :.

اینکه یکی هست و نمی گذاره بدو بدو بری و بپری تو پرتگاه خیلی خوبه.

اینکه یکی هست پس یقه ات رو بگیره با اینکه خیلی وقتها حس خفه گی بهت دست می ده چون هم شتابت زیاده هم قدرت اون، حس خوبیه. 

باز هم واسه صد هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که :

" مگه بچه هر چی بخواد باید بهش برسه؟ ،  حالا هر چی می خواد کولی بازی در بیاره، خب براش ضرر داره!!! "

                                                               * * *

می دونم، اونقدری که من تو رو دوست دارم به پای علاقه تو به من نمی رسه، می دونم هر چی می گی واسه دلم و خودم می گی. واسه همینه که دوستت دارم. واسه همینه که هر چی باهام نامهربونیِ ظاهری می کنی بازم برام عزیزی. واسه اینه که هر چی می گی سعی می کنم بره تو کَتَم، اونم من که هیچی تو کتم نمی ره و حرف حرف خودمه.

شماره ات رو گم نکردم. گم نکرده بودم. دروغ گفتم. حالا بیشتر باهات تماس می گیرم.

من یه بچه ام. یه کوچولو ام تو دستت،  مواظبم باش. ازم دلگیر نشو. نگذار برو. میدونم هیچ وقت این کار رو نمی کنی. گفتم که بدونی ازت ناراحت نیستم، خودمم دوست دارم باهام باشی.

قربونت برم. کاش می شد. کاش می شد بغلت کنم، ببوسمت و بهت بگم منم چقدر دوستت دارم.

عیب نداره. دیگه هیچی عیبی نداره. حرف حرف تو. قبول؟

من آشتی...

 

                                        

 

 


نوشته شده در ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: این بار دریاچه نمک :.

کوله سفر رو با خودمون به حرم امام بردیم که از اونجا (عوارضی) با بچه ها همراه بشیم.

بعد از مراسم زنگ زدیم به معین که لیدر بود تا اطلاع بدیم، فهمیدیم یه عالمه از بچه ها کنسل کردن. بنابراین یا رصد کنسل می شد یا هزینه می رفت بالا که اگه اونجور بود ما نمی رفتیم. معین سپرد مُرَصد جور کنیم.(یه کار عجیب). زنگ زدم بچه های قم، که امتحان داشتن و مشغول درس...

 

چون فرصت داشتیم رفتیم سر قرار. تو راه برگشت با خانواده قرار گذاشتیم اگه کنسل شد بریم خونه نهار بخوریم نماز خونیم راه بیفتیم به سمت تنکابن خونه دوست بابا که دیگه انقدر اصرار کرده بود شرمنده شده بودیم.

وقتی رسیدیم دیدم کلی از بچه ها جدیدن. ته دلم راضی به رفتن نبود. اما...

در کسری از ثانیه با مشورتی که با نفیسه و زهرا کردیم و قول معین که " هزینه زیاد نمی شه" به نتیجه رسیدیم که بریم رصد.

بابا وسایل رو دادن و رفتن. ما هم روی چمنهای رصدخونه نمازامون رو خوندیم، اتوبوس اومد و سوار شدیم. یه اتوبوس آبی خنک خنک. یه عالمه هم که جا داشتیم. خوشحال.

فقط...

قصد دارم فقط اتفاق های خیلی هیجان انگیز و خوب رصد رو بنویسم.

 

تو صفِ عوارضی که بودیم، اتوبوس و مینی بوس شهرستانهای خیلی خیلی دور رو می دیدیم که برای سالگرد امام، با کاروان اومده بودن، حس خوبی بود.

 

ساعت 9:30 شب رسیدیم کاروانسرای مرنجاب. بچه ها پیاده شدن تا یه استراحتی بکنن و آماده بشن برای یه شب رصدی باحال رو رمل ها.

دور تا دور تو افق رعد و برق می زد. بسیار زیبا. ما فقط برق رو می دیدیم، فاصله زیاد بود و صدای رعد رو نمی شنیدیم . محشر بود. هر کدومش که شکل خاصی داشت " واااااااااای" بچه ها رو از هیجانِ زیاد، در می آورد. این تجربه خیلی خیلی جدید و عالی ای بود.

 

هوا خیلی گرم بود. بچه ها ترس مار و عقرب  رو داشتن و به هم انتقال داده بودن. یکمی جو متشنج شده بود. شک و تردید و انتخاب...

آخر سر امیر و مهندس با بچه ها صحبت کردن و متقاعدشون کردن که اگه قراره عقربی باشه، همه جا هست حتی تو کاروانسرا.  بنابر این قرار شد راه بیفتیم به سمت رمل ها که بتونیم تا ساعت 1 که طلوع ماه بود، یه رصد کوتاهی داشته باشیم.

 

ساعت 11چون اتوبوسمون خیلی آروم می رفت هنوز به رمل نرسیده بودیم. همینجور داشتیم می رفتیم دیدیم ماشین غژغژ صدا می ده ولی راه نمی ره.

راننده صبور، جوون، باحال و با انصافی داشتیم. از اتوبوس پیاده شد، یهو داد از نهادش بلند شد.

ماشین گیر کرده بود تو شنزاری که نم خورده بود و خشک شده بود. دور هر چرخ گودال بزرگی درست شده بود. رسماً زیر اتوبوس روی زمین بود.

این راننده آروم که اونجوری شد، همه جدی گرفتیم و ریختیم پایین. یه سری دور لاستیک ها رو خالی و مرتب می کردن. یه سری هل می دادن. منم فیلم برداری می کردم که بعد دیدیم هیچ کدوم از اون لحظات Save نشده و حال همه گرفته شد. مشکل سخت افزار دوربین بود.

خلاصه اینکه بعد از کلی جلو عقب کردن ماشین تونستیم از اون وضع نجات پیدا کنیم و چاره ای نداشتیم جز برگشت.

معین سر جریان اومدن به رمل خیلی اعصابش خرد شد( عقرب و این حرفها). همه پشتش رو خالی کردیم. اما خب اینجا جبران کردیم. یه جورایی پشیمون شده بودیم.

راننده گفت "بریم یه راهنما با خودمون بیاریم و برگردیم". بچه ها دیگه انقدر خوشحال و راضی بودن که نهایت نداشت. برگشتیم کاروانسرا.

به محض اینکه اومدیم پایین ... توفان شن شروع شد.... تا حالا تجربه کردین؟

توفان وحشتناکی نبود. اما همونش هم داشت پدر چشمها و پدر خودمون رو در می آورد. بلافاصله چادرها رو برپا کردیم و به محض اینکه هر کدوم برپا می شد چند نفر می پریدن توش که باد نبردش.

تو این چادر ده نفر بودیم. یه سری از بچه ها با پناه چادر، آتش برپا کردن و نشستن دورش.

من به بخش رو به بادِ چادر تکیه داده بودم. کاملاً از زور باد کم آورده بودم و کمرم کاملاً خم بود. تصور کنین چه شدتی داشت.

داخل چادر پر بود از شن. صدای برخوررد شن با چادر، صدای باد. همه چیز جدید و فوق العاده بود.

ساعت 1 بامداد بود که شام رو دادن. خوردیم. رصد که منتفی بود چون علاوه بر توفان هوا هم ابری شده بود. همونجور به کوله ها تکیه دادیم خوابیدیم.

تا ساعت 4 صبح تو چادر موندم. چرا؟ چون تنها کسی بودم که اون تو بودم و اگه نمی موندم چادر می رفت به آسمون. تمام اون مدت حس می کردم آلیس هستم و هر آن ممکنه با چادر به پرواز در بیام.

ساعت 4 تازه به این نتیجه رسیدم که کوله های بچه ها رو بچپونم ته چادر. کوله ها سنگین بودن و میتونستن کمک کنن.

تمام شب سهیل تنبور زد و معین هم که کلی تو آواز پیشرفت کرده بود،کنار آتش میخوند، تو خواب و بیداری می شنیدم و لذت می بردم.

 

رفتم وضو بگیرم، صدای باد بین برگهای درخت گز، حس کنار دریا رو برام تداعی می کرد. درست مثل صدای موج دریا که به سنگها برخود می کنه.

نماز صبح رو خوندیم. رفتم کنار بچه ها دور آتش. خداروشکر همچنان آواز و موسیقی در جریان بود.

آفتاب که در اومد. با بچه ها به سمت دریاچه نمک حرکت کردیم. ساعت 5 راه افتادیم.

طی مسیر با مصطفی کلی عکاسی کردیم.

رفتیم و رفتیم و رفتیم، از شنزار گذشتیم، از نمکزار گذشتیم، از بوته زار گذشتیم و رسیدیم به دریاچه نمک.

فوق العاده بود. هر متر که جلوتر می رفتیم شکل ظاهری نمکها تغییر می کرد. اوایل مثل برف تازه بود که روی زمین خاکی نشسته بعد شبیه فالوده رشته رشته شد. بعد شبیه مرجان. آخرش هم Polygon

خیلی خیلی حس خوبی بود.

 

هر بار که رفتم مرنجاب یه چیزش رو تجربه کردم. هیچ کدوم تکراری نبود. یه بار پیاده رَوی، روی رملها و تپه نوردی. یه بار نمکزار و مارمولک و این بار دریاچه نمک. سفید بی پایان...

یه سمت سفید بی پایان بود. یه سمت خاکی بی پایان.

    

ساعت 7 برگشتیم. خسته تشنه گرسنه.

آب خوردن نداشتیم. امیر نون محلی داد خوردیم. بعد راننده بیدار شد ماشین رو روشن کرد که پمپ آب ماشین روشن بشه. کلی آب خوردیم.

بعد بساط چای فراهم شد. امیر لقمه نون پنیر گوجه خیار می گرفت می داد بهمون. چای رو که خوردیم راه افتادیم.

تا روی صندلی نشستیم بلافاصله همه خورو پفشون بلند شد.

یه سری هم که مریض، کلیک کلیک عکس، قرقر فیلمبرداری از خواب ملت. خدا بنیانگزارش رو انشّاالله به راه راست هدایت کنه.( آمین یا رب العالمین)

 

ساعت 12 که بیدار شدم دیدم تقریباً همه با هم بیدار شدیم. کاشان بود. استراحتی تو مجتمع تفریحی مهتاب داشتیم. خرید کردیم و سوار شدیم.

 

ساعت2:30رسیدیم تهران. نفری 2000 تومن اضافه باید می دادیم.

 

آخرش هم که حلالیت و آرزوی موفقیت و آرزوی دیدار مجدد و این حرفها.

 

سفر فوق العاده جدیدی بود. جوّ، گروه، لیدر، محیط، شرایط، همه و همه. در کل خوش گذشت.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: امام مهربونیها :.

                                                   

امام مهربونی ها

 

...

 


نوشته شده در ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: گریه کن!!! :.

هر بعد از ظهر که زنگ اف افِ داخلی به صدا در میاد می دونم کی پشت گوشیه. یه صدای فسقلی با یه عالمه ناز و عشوه می گه:" خالههههههههههه بیام پایین؟"

همیشه هم جواب همینه:" آره نفسم بیا."

 

چند وقتی هست خوب نیستم. می دونم چه مرگمه. اون سفر 5- 6ساعته با اینکه خیلی خوب بود و خوش گذشت اما تأثیر مثبتش هیچ ثابت نبود.

امشب تنها هم هستم. بدتر.

اومدم خونه گفتم یه کاری کنم تا اذان بشه، بعد نماز بخونم بخوابم تا صبح.

خوابم نبرد. رفتم به پروژه ام برسم. با اینکه دائم سرش هستم به هیچ جا نرسیده.

 

سیاوش گذاشتم. همزمان زنگ اف اف هم به صدا در اومد... با اینکه اصلاً حوصله نداشتم، اما صداش سِحرم کرد، نتونستم چیزی جز " آره نفسم بیا" بگم.

تا بیاد یکمی کار کردم. سیاوش می خونه و می خونه. منم چشمام به سلامتی خیسه...

 

اومد کنارم یکمی نگام کرد، دست همیشه نُچش رو کشید رو صورتم و پاکشون کرد. از اون لبخندهای بَلا زد. چشمهای طوسیش همیشه برق می زنه، اما اینجور وقتها بد جوری شیطون هم می شه... طبق معمول:" خالههههه، نی نی نشونم می دی؟"... " خالههههه، چیشمیشم می خوام"

 

کارم رو سیو کردم. براش کشمش آوردم و نشوندمش رو پام، فایل عکس بچه رو باز کردم. مشغول شد. یه ماهی هست به سوال کردن افتاده. هر از چند وقت یه بار می گفت:" خالههههه این چیه؟ " و من رو به خودم می آورد. براش توضیح می دادم.

از پشت بغلش کردم. بوی همیشگی شکلات می داد.

 

سیاوش خوند:" گریه کن گریه قشنگه ... " بر گشت نگام کرد، لبخند زد :" گریه کن خاله "

...

  

                                                           کمی تا قسمتی ابری

 


نوشته شده در ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: درد :.

الف) یه سالی بود که یه پازل رو درست کرده بودم که یه دونه اش گم شده بود. هر جا می گشتم پیداش نمی کردم. خیلی برام مهم نبود. گذاشته بودمش کنار. ولی خرابش نکردم که اگه یه وقت پیدا شد بگذارم سر جاش.

دیروز، یهو بدون اینکه بفهمم چی شد که همچی شد، پیداش کردم. یعنی یکی بهم دادش. از پیدا کردنش خیلی خوشحال شدم. گذاشتم سر جاش ولی...

به شدت از پازله متنفر شدم. وقتی کامل شد تصویر زشتی رو بهم نشون داد. تصویر زشت حسادت بی جا همراه با غیرت بی مورد.

تصمیم گرفتم ببرم کل پازل رو پرت کنم تو صورت اونی که دونه آخری رو بهم داده بود و بگم:" مال خودت بابا. از قبلش هم ما نخواسته بودیم... "

 

ب) اینکه هیچ وقت به دوست شدن با یه جنس مخالف (دقیقاً منظورم دوست دختر دوست پسر هست و تمام جزئیاتش) فکر نکردم و بهش هم عمل نکرد فقط واسه این بوده که این جور دوستی رو مثل یه دستمال کاغذی می بینم که آخرش جاش تو سطل زباله اس.

 

ج) تو کدوم کتاب جلال آل احمد بود یادم نیست، اما حرفش خیلی مهمه.

گفته بود: همیشه طوری برخورد کن که برخوردت، توضیح کارِت باشه.

عمل به این حرف مهم تو جامعه ما امکان پذیر نیست.  تعریفات جامعه خود به خود به هر عملت بر چسب می زنه. حتماً باید یه توضیحی بدی که سوء تفاهمی پیش نیاد. اما هیچ کس به توضیحت هم گوش نمی کنه. هیچ کس عمیق به کارت فکر نمی کنه. فقط این رو می بینه که ...

فقط می بینه که. فقط می بینه. می بینه. فقط. فقط فقط می بینه.

 

 

                        حالم اینجوریه الآن

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: رضایت :.

چیزی که دیروز تو بحثهای حجة الاسلام شهاب مرادی، تو مردم ایران سلام مورد توجهم قرار گرفت، نظر پدر و نظارت پدر در مسئله ازدواج بود.

یک لحظه به این فکر کردم که تو مسئلۀ ازدواج، تو مسئله ای که خیلی به کارهایی که قبل و هنگام ازدواج برای والدینت می کنی بستگی داره، والدین و مخصوصاً پدر نخواد نظری بده یا اصلاً راضی به شکل گیریش نباشه. گیج خوردم یه آن. تصور مقابله با پدر و مادر برای رسیدن به زندگی ای که معلوم نیست به کجا کشیده بشه، روانم رو آزار داد.

ما اگه قبول داشتیم که: " آنچه جوان در آینه بیند، پیر در خشت خام آن بیند" فکر نکنم تا این حد اوضاع ازدواجها خراب می شد.

 

 

وقتی نوجون بودم، یکی بهم گفت: " اگه یه روز عاشق شدی، حتی اگه کتک از پدر مادرت خوردی، بهشون بگو."

این رو کردم تو گوشم، عاشق که نه ولی هر وقت موردی خارج از خانواده پیش می اومد که بخوام باهاش صحبت کنم، گاهی با  بابا مامان و بیشتر با مهندس ( وکیل تامّ مامان اینها) در میون می گذاشتم و کمک می خواستم.

حداقل چیزی که داشت اعتماد و شناختی که نسبت بهم پیدا کردن هست که برام خیلی ارزشمنده.

 

 

                                      

 

نعمت رضایت والدین که فقط به خودمون بر می گرده، رو از خودمون دریغ نکنیم...

 

                                            


نوشته شده در ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: خرمشهر مثل ... :.

اول دبستان که بودیم وقتی بهمون درس خ رو داد، گفتن خ مثل خرمشهر...

حالا من می گم، خرمشهر مثل غرور، مثل استقامت، مثل صبر، مثل ایثار

خرمشهر مثل جهان آرا، مثل خاک سرخ، مثل دوئل، مثل روایت فتح، مثل زمین سوخته، مثل روز سوم، مثل ...

                خرمشهر را خدا آزاد کرد 

 

 

خرمشهر مثل...؟

 

 

 

پی نوشت: سالگرد این اتفاق غرور آفرین مبارک باشه. بغداد در سه روز سقوط کرد.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |