تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: جوجه یاکریم، عکس خبری آورد که می ره تو خلسه!!!! :.

یا کریم هایی که تو پاسیو لونه ساخته بودن، حالا منتظر جوجه های نازنینشونن. البته ما هم همچنین.

 

  1. دیروز سی دی ای به دستم رسید که یه عالمه از عکسهای رصدهایی که با بچه های قم رفته بودیم، توش بود. یاد خاطرات گذشته...

اصلاً انگار نه انگار که پریروز بود از بچه ها خواهش می کردم رصد نگذارن تا بعد امتحانا، اما حالا بدجوری هوایی شدم. به شدت به شدت به شدت هم نیاز دارم.

امان از شنبه ها....................

 

  1. خبری که دیشب شنیدم، قبل از خوشحالی و یه عالمه ذوق برام شاخ به دنبال داشت. آره الآن یه شاخ به بلندای سرو بالای سرم سبز شده، از شنیدن خبر نامزد کردن پرستو.

کسی که همه و خودش رو به ازدواج نکردن ترغیب می کرد. مخصوصاً وقتی که داشت می رفت. تازه اونقدر از شنیدن خبر نامزد کردنش شاخم در نیومد که از شنیدن نشون کردن یه " دختر ایرانی" اونم تو "ایران"....

اما خدا وکیلی خیلی خوشحال شدم. برا سیمین تعریف کرده بودم که چه حالی بود و چه حالیه اونجا تو دیار غربت. این ممکنه برای آرامشش مفید باشه. انشاالله.

 

  1. مدتی هست که فقط دلم سکوت می خواد و آرامش. برای چی؟ برای رفتن به خلسه.

به محض اینکه یکم وقت پیدا کنم نا خوداگاه، می رم توش.  این رو نوشتم چون انگاری که همه بچه هایی که هم ترمم هستن عین من شدن. امروز این رو عاطفه گفت، ساره و آذر تأیید کردن و منم...

تو اتوبوس و مترو، بین دو تا نماز، طوری که اصلاً حالیم نمی شه چقدر زمان گذشته.

یه بار بعد از نماز ساعت رو طبق عادت نگاه کردم 7:30 بود، بعد رفتم، وقتی به خودم اومدم 9 بود. یک ساعت و نیم جایی بودم که وقتی هم به هوش اومدم نفهمیدم کجا بود و به چی فکر می کردم و ذهنم مشغول چی بود.

خلاصه درد سر شده. زمان داره می گذره و من اصلاً به هوش نیستم....

 

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 


نوشته شده در ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: سفالینه :.

چرخ سفالگری داره به سرعت می چرخه و یه قالب گِل روشه که به خاطر سرعت زیاد چرخ داره از هم می پاشه و به این طرف و اون طرف پرتاب می شه. یه دفعه دو تا دست میاد و اون رو محصور می کنه و یک دست که قوی تره به گِل حالت می ده و دست دیگه شیارهای که اون یکی دست ایجاد کرده رو صاف و یکدست می کنه.

چرخ که از کار می افته یه سفال زیبا و تر و تمیز روش باقی می مونه.

 

حالا فرض کنیم مقدار آب و خاک رو خود گِل باید تنظیم کنه نه سفالگر و آب و خاک هم دریافتها و تصمیمات بشر باشه، چرخ سفالگری دورۀ زندگی و عمر، گِل هم بشر(من و شما)، دست قوی سختی ها و مشکلات و اون یکی دست هم مهر و محبت خدا به ما.

 

اگر اندازه آب و خاک به قاعده باشه، که وقتی چرخ از کار ایستاد یه ظرف زیبا به جا می مونه. وگرنه یا وا میره و شکل نمی گیره و یا اصلاً غیر قابل شکل گیری می شه و سنگ و سفت.

 

 

                                                 

 

 

پی نوشت:

...

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: احتمالِ نادر:.

 

.: احتمالِ نادر:.

میتونین این رابطه رو محاسبه کنین:

 

 یک تقسیم بر دو به توان بیست و سه ضربدر یک تقسیم بر دو به توان بیست و سه( لعنت به این بلاگفا که نمی شه توش یه فرمول رو مثل آدمیزاد نوشت)

 

خیلی خودتون رو خسته نکنین. می شه:

 

 e-14 1.4210854715202003717422485351563 =

 

حالامی دونین این عدد عجیب غریب که حتی خوندنش هم سخته چی هست؟

 

همه تون احتمال که خوندین! همون دو به توان اِن و این حرفها.

این عدد احتمال این هست که یک نفر عین عین عین عین شما و با خصوصیات شما رو والدینتون دوباره به وجود بیارن.

از این چه نتیجه ای می گیرین؟؟؟

: یک احتمال نادر

 

یعنی چی؟ یعنی اینکه ما...، من، شما، یک موجود بی نظریم. بی همتائیم و مثل ما دیگه به وجود نمی آد و به وجود نیومده.

خیلی هیجان انگیزه.

                                                 DNA

                                                   خدایا تو چی هستی؟

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: بیستمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران:.

 

.: بیستمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران:.

 این پست برای بچه هایی که هنوز نیومدن و قصد اومدن دارن

و

یه گزارش از حال و روز نمایشگاه برا اونایی که نمیان

 

می دونستیم که با اینکه مترو خیلی سریع میاد اما خیلی سریع حرکت نمی کنه، می دونستیم که غرفه ها به حروف الفبا چیده نشده، می دونستیم که راه آب تا هر نقطه نمایشگاه دوره، می دونستیم که اینسری یه آن و تو یه سالن تمام نمایشگاه رو می بینیم و باید یه جوری تنظیم کنیم که تقسیم بشه تا خسته نشیم و ...

با این پیش فرضها و تصور یک هرج و مرج واقعی، به همراه مهندس با تجهیزات کامل به نمایشگاه رفتیم.

اول از همه سرگرمی های کودکان واسه خاطر جوجه شیطون بلایی که با خودمون برده بودیم. اونجا یه مقدار زیادی معطل شدیم، بعد هم سالن کودک و نوجوان و دیدار با مصطفی رحماندوستِ صد دانه یاقوت و درد دل اون و ما با هم، بعد هم پیچوندن جوجه و مامانش و رفتن به سالن ناشران عمومی.

از سالن دکتر حسابی شروع کردیم. بدون توجه به نام و ترتیب حروف الفباشون.

نکته جالب نمایشگاه امسال، کم شدن چشمگیر کتابهای جن گیری و روح بینی و طالع بینی و کتابهای خانم فرخ زاد و ... بود.

مشکلِ پیدا کردن غرفه ای خاص رو هم سهل کردن. فقط کافی بود به پشت درب مسئول اون سالن مراجعه می کردین و شماره غرفه انتشارات مورد نظر رو پیدا می کردین و بهش می رسیدین. اما خب این رو ما بعد از گذروندن دو تا سالن تازه فهمیدیم.

نماز ظهر به صورت جماعت خونده میشد، رو موکتهایی که مقابل سالنهای کتب داخلی بود.

وقت نهار هم علاوه بر انواع فست فود غذاهای گرم و چلویی، تو ظرفهای یه بار مصرف دست یه سری آدم برای فروش هست، من خودم جوجه کباب و قرمه سبزی و قیمه اش رو دیدم. تو حیاط هم غرفۀ آبمعدنی کوهسار، به آبهای خیلی گرم نمایشگاه ترجیح داشت، البته دستشویی ها آبهاشون قابل شربه ، این رو گفتم چون خنک و حال جا بیاره.

چون اینجا مثل نمایشگاه بین المللی فضای سبز برای استراحت نداره، موکتهای باریک تو سایه، کنار دیوارهاپهن کردن که وقت نهار پر بود از یه عالمه علاقه مند به کتاب خسته و خورد و له لورده. این صحنۀ زیبای قابل عکاسی هم که فت و فراوون دیده می شه: یه آدم دراز کشیده که پاهاش رو رو هم انداخته و یه روزنامه رو صورتش هست و دست به سینه خوابه.

خب تو این انتشارات هایی که دیدم:

"انتشارات ققنوس" از همه جالب تر بود برام. چرا؟ چون یه پسر هم سن من و شما مسئولش که تمام کتابهایی که داشتن رو خونده بود. هر کدوم رو بر می داشتی بهت می گفت در چه موردی هست و اصلاً تو ازش خوشت میاد یا نه. خیلی پر شور و حرارت هم توضیح می داد. بخش رمانهای این انتشارات غلغله بود.

 

تو "انتشارات روزبهان" بغض راه گلوم رو بست، آدمهای این غرفه عاشقن، همه. آقای جوانی که غرفــــه داره ، متــن کتابها رو با یه شور و حــالی داشــت برای یه نفر می خونــد و با این جمله کــه :"حالشون متاسفانه اصلاً خوب نیست!!!" حرفش رو به پایان رسوند.

می دونستم که حال نادر ابراهیمی اصلاً خب نیست. اما حالا منزل بستریه و دیگه هیچ ........ شماره تماس استاد رو گرفتم تا با خانم منصوری صحبت کنم....

"انتشارات روایت فتح" و انتقاد من به کتاب یادگاران و پاسخ مسئول غرفه: " شما فرزند زمان خویش نیستید" که کاملاً دندان شکن بود و من...

"انتشارات سوره مهر" و پاسخ یکی از غرفه داران در مورد "بی و تن" رضا امیر خانی که: " تازه فصل چهارش رو تموم کرده. " یادم رفت بپرسم میاد نمایشگاه یا نه...

" انتشارات سروش" که کتاب 960 تومنی رو 1000 تومن گرفت. مسئله 40 تومن نیست. مسئله...

و و و و

وقتی پاهامون و دستهامون و کمرمون دیگه فریاد " اَلاَمان" سر دادن تازه به ساعت نگاه کردیم. 7بود. 

نماز مغرب رو هم به جماعت می خوندن اینم جالب بود.

 

 

خب اینهایی که نوشتم مال یکشنبه بود. اما خبرهای دوشنبه:

v   اول از همه بگم که دیروز هوا گرم نبود اما امروز به شدت گرم و آقتاب هم سوزان بود. لباس مناسب بپوشین اما با توجه به اینکه حالا فصل بهار هست و اونم ماه اردیبهشت و آدم اصلاً از ده دقیقه بعد هوا خبر نداره، دیگه مواظب خودتون باشین که اگه سرما خوردین نگین مریم گفت.

v   وقتی می خواین از پله ها بیاین پایین و وارد محدوده نمایشگاه بشین، رو بردهای خیلی بزرگ قرمز رنگ، اسامی انتشارات و سالنهاشون رو لیست کردن و خب بهترین کار اینه که اگه انتشارات خاصی مدّ نظر هست، نوشته بشه که بعد سردرگم و خسته نشین.

v      ابتدای هر سالن، دکتر کاظمی و پروفسور حسابی و ... مجدد رو بردهای ایستاده کوچک تری اسامی انتشارات لیست شده.

v      انتشارات توپ ها بیشتر مال ضلع شمالی هر سالن هستن.

v   سالن خلیج فارس که مال کتب خارجی هست هم خوب بود. در مورد کامپیوتر که کتابهای خوبی داشت. با جیب پر پول برین لطفاً. فقط نمی دونم چی شده انقدر آموزش SQL زیاد شده؟

v   چهارشنبه و جمعه سید مهدی شجاعی ساعت 4 تا(6 فکر کنم)، تو غرفه "نیستان" که فکر کنم شماره 452 بود حضور خواهند داشت. امروز هم عرفان نظر آهاری بود. انتشاراتش رو نمی دونستم. ندیدمش.

 

 

در کل:

من که از خریدم، از امکانات نمایشگاه، حمل و نقل عمومی و تقریباً همه چیز راضی راضی بودم.

فقط بیچاره اونایی که بدون آگاهی رفتن و کلی سردرگم شدن و کلی هم سختی کشیدن.

واسه همین موقعهاس که می گن " آقا جان اولِ نمایشگاه نرین" دیگه. چیز اجتناب ناپذیریه مشکلاتی که پیش اومده.

 

کتابخون باشین و بمونین

یا علی

 

 


نوشته شده در ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: تونل نورانی:.

 

.: تونل نورانی:.

 فرشته مهربون بالای لبم انگشت می گذاره و می گه:"شششششششش... تو هیچی اینجا ندیدی. درسته؟"

من هم لبخند می زنم  می گم :" بله فرشته مهربون"

میگه:" حالا دیگه وقت رفتنه"

می گم:" فرشته مهربون. من بازم شما رو می بینم؟"

می گه:"ببین عزیزکم. من همیشه پیش تو هستم. فقط تو باید یه بچه خیلی خوب باشی تا بتونی من رو ببینیی"

من می گم:" قول می دم..."

با مهربونی و تأسف که نمی دونم ناشی از چیه نگاهم می کنه. بین دو تا چشمام رو می بوسه، بغلم می کنه می گذاره رو اون پنجره که پر از گل هست و آروم سُرم می ده پایین. از یه تونل نورانی و طولانی سُر می خورم و می رسم به یه جای خیلی تاریک، یکمی می ترسم، فرشته مهربون گفته بود نباید بترسم. تنهام هیچ کس دیگه نیست. این رو وقتی چرخ می زنم و همه جا رو بررسی می کنم می فهمم. فرشته مهربون گفته باید یه مدتی اینجا زندگی کنم تا وقتش برسه و بعد  به یه جای بزرگ بزرگ برم.

یعنی اون جای خیلی خیلی بزرگ چه شکلیه؟

 

 

هی از این ور می رم اون ور ببینم آخه چه کار کنم حوصله ام سر نره، یهو یه صدایی منو به خودم میاره، صدا برام غریب نیست، دوست داشتنیه. آروم می شینم یه گوشه و گوش می دم.

آها یادم اومد، این رو وقتی پیش فرشته مهربون بودم زیاد شنیده بودم. برام می خوند، نوازشم می کرد و بهم می گفت :" این حرفهای اونی هست که تو رو به وجود آورده. هیچ وقت، وقتی به اون جای خیلی خیلی بزرگ رفتی نباید فراموشش کنی. این حرفها بهت می گه که چه طوری باید زندگی کنی"

چقدر صدا شبیه صدای فرشته مهربونه. نکنه خودشه!!!  " فرشته، فرشته مهربون. اینجایی."

دلم برای فرشته مهربون تنگ شده، چی می شد اگه الآن اینجا بود و باهام بازی می کرد؟

اَه اصلاً این جای خیلی بزرگ کجا هست. من می خوام زودتر برم اونجا...

 

 

از روزی که اومدم اینجا فکر کنم شش ماهی می گذره. یه عالمه چیز یاد گرفته ام. فهمیدم که اونی که برام اون حرفها رو می خونه اسمش "مامان" هست. صدای دو نفر دیگه رو هم هر روز می شنوم.

یکی که به نظرم خیلی آشنا میاد، وقتی پیش فرشته مهربون بودیم، بهش می گفتیم "زرنگ". خیلی با هم دوست بودیم. اون من رو خیلی دوست داشت. من هم. یه روز وقتی فرشته مهربون اون رو گذاشت رو لبه پنجره پر از گل که سُر بخوره، خیلی بی تابی کردم، گفتم "نرو دلم برات تنگ می شه" آخه فقط چند تا از بچه ها برگشته بودن، همه هم می رفتن پیش علی اصغر، با ما نمی موندن. بقیه هیچ کدوم برنگشته بودن. اینکه دیگه "زرنگ" رو نبینم برام سخت بود. وقتی فرشته مهربون باهاش حرف زد و سُرش داد، من زدم زیر گریه، اومد پیشم، بغلم کرد، گفت " عزیزکم. نترس. شما دو تا همدیگرو چند وقت دیگه دوباره می بینین. تو اون جای خیلی بزرگ"

حالا اگه این همون زرنگ خودمون باشه، دلم براش پر میکشه.

اون یکی صدای مهربون، اسمش "بابا" هست. اونی که فکر می کنم زرنگ باشه، بهش می گه بابا.

راستی، یه وقتهایی یه صداهایی "مامان" رو از جا می پرونه. تا حالا خودم هم چندین بار با اون صداها از خواب پریدم، بعد از صدا کلی شلوغ پلوغ میشه. بعد می ریم به یه جا که یه عالمه صدا هست، بیشتر از همه می شنوم می گن:" کجا رو زدن؟؟؟"

این صداها رو که می شنوم از اونجایی که میخوام برم بدم میاد. دلم نمیخواد برم. دلم نمی خواد...

 

 

سه روز پیش یه اتفاق بد برام افتاد.

"مامان" و یه عالمه آدم دیگه داشتن با اونی که من رو آفریده صحبت می کردن، از کجا می دونم؟  از کجاش رو نمی دونم. فکر کنم حس می کنم. ااااا می دونم خب....

بعد یهو یه دونه از اون صداهای وحشتناک اومد، یه صدایی مثل:"بوووووووووووووووووووووم" ، یه آن حس کردم چسبیدم به دیوار، خیلی ترسیدم. خیلی. دلم میخواست با تمام وجود جیغ بزنم...

الآن سه روزه از ترس نمی تونم از جام تکون بخورم. مامان هم خیلی ترسیده. حالا دیگه از صدای چیزی که بالای سرمه و اینجوریه " تاپ تاپ... تاپ تاپ... تاپ تاپ" می تونم این چیزها رو بفهمم. اون روز بر خلاف همیشه اینجوری صدا می داد " تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ ..."

من دلم نمی خواد برم تو اون جای خیلی بزرگ. حتی شده به قیمت ندیدن " مامان" و " بابا" و " زرنگ".

 

 

 

دیگه واقعاً خسته شدم. حالم داره به هم میخوره. حالا دیگه جای کافی برای ورجه وورجه کردن ندارم. دستم رو دراز می کنم می خوره به دیوار، پام رو دراز می کنم می خوره به دیوار، کله ام رو کج می کنم می خوره به دیوار،... اَه چقدر دیگه اینجا باید بمونم؟ برام تکراری شده. با تمام وجود دلم می خواد حتی شده به قیمت رفتن به دنیای بزرگ از این مهلکه نجات پیدا کنم.

"بابا یکی بیاد من رو از اینجا نجات بده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه"

 

 

چشمم رو نور بدی زد، تندی بستمشون. یه عالمه صدا می اومد. یهو یکی همچین من رو زد که انگار ارث باباش رو طلب داره، هوش از سرم پرید. به حدی دردم گرفت که وقتی جیغ می زدم تا ته جیگرم معلوم می شد. 

نکنه اینجا همون جای خیلی بزرگه... خدا به خیر بگذرونه، اولش که با کتک شروع بشه وای به حال آخرش.

ولی نه. خداییش. هیچی بیشتر از این برام شیرین نیست که می تونم دست و پام رو تکون بدم.

 

 

بلاخره من رو دادن بغل مامان.، باز هم صدای آشنای " تاپ تاپ... تاپ تاپ... تاپ تاپ"  آخی.... چه حس خوبی. دلم نمی خواد هرگز از این جایی که هستم دور بشم. آرامش مطلق.

 

 

برای اولین بار نگاهم می افته به چشمهای "مامان"، وای که چقدر شبیه چشمهای فرشته مهربونه، صداش، نوازشش، نکنه "مامان" همون "فرشته مهربونه"؟

 

 

ای بابااااااااا، بابا ولم کنین دارم با "مامانم" حال می کنم، اااااااااااا اِ این خود "زرنگ" هست. چقدر عوض شده، اولش نشناختمش. ای بابا دست نکن تو چشمم. خودم بازش می کنم.

وای بلاخره فهمیدم "بابا" کیه.

 

 

 

الله اکبر. الله اکبر.....

حالا دیگه کاملاً آروم شدم و دلم میخواد همیشه پیش مامان و بابا و زرنگ بمونم.

اما... فرشته مهربون چی؟؟؟

 

 

                  بچه گی های فرشته مهربون

 

 

 


نوشته شده در ساعت 7:42 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: عشقولانه :.

 

.: عشقولانه :.

پاسیوی سر سبز و خوشگل خونه مون، یه پنجره به بیرون داره.

برای خونه تکونی عید من و مامان رفتیم از این ریسه های برگ و انگور که خیلی طبیعی هستن، خریدیم و یه سر و شکل جدیدی بهش دادیم.

از همون موقعها یه همسایه کوچولو به جمعمون اضافه شد.  یه مدتی بودن و بعد رفتن و دیگه پیداشون نشد. فکر کردیم شاید اونقدر احساس آرامش نکردن که بمونن.

 

بیدار که شدم، مامان داشت به بابا می گفت:" ببین. حرف خانمش رو گوش کرد و آخرش هم اومد جایی که خانم احساس راحتی می کرده خونه می سازه"

نگاه کردم تو پاسیو دیدم برگشتن. سری پیش روی مهتابی بودن حالا اومدن کنار پنجره آشپزخونه لونه می سازن. ساعت 7 داشتن جا انتخاب می کردن. حالا که 9:30 هست خانم نشسته و آقا برگ و خار و خاشاک میارن، خانم می گذارنشون سر جاهاشون. تا چند وقت دیگه هم حسابی عیالوار می شن و باید کلی رعایا حالشون رو بکنیم. با اینهمه مشقت خونه ساختن. بچه دار شدن. وای خدای من...

 

انقدر صبر و اتحاد و کار گروهیشون برام جالب بود، انقدر روابطشون عشقولانه بود که کلی احساساتی شدم و گفتم بنویسم.

 

 

این کبوتر ها چقدر خوب حس فصل رو می فهمن

 

 


نوشته شده در ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

تولد

 

.: ...تولد... :.

صبح که پاشدم و دیدمش، تو دلم گفتم، " نیگا کن تو رو خدا. چقدر بزرگ شده. انگار همین دیروز بود که پا به این دنیا گذاشت..."

رفتم تو فکر. یاد اون موقعها. ماه اولش که بود، کاملاً فراموشش کرده بودم. شاید دوستش نداشتم. شاید وقتش رو نداشتم.

از ماه دوم نه. بچه ام شده بود. دوستش داشتم و دوست داشتم بهش برسم. اما دست تنها بودم ولی فکر می کردم نباید عجله کنم یا به هر قیمتی با هر آدمی با هر طرز فکر و بیانی رابطه برقرار کنم. واسه همین یه مدتی رو با خودم و این کوچولو و برای خودم، که چند ماهش بود، گذروندم.

 

سه چهار ماهش که بود از نگهداریش چیز دستم اومده بود. باهاش راحت شده بودم. حالا دیگه دوست داشتم به واسطه اش یکمی چیز یاد بگیرم و با آدمها آشنا بشم. با نظراتشون. با حسهاشون و با فکرشون. با خیلی ها هم آشنا شدم. از کسایی که خوشم می اومد از فکر و حسهاشون، رابطه ام رو حفظ کردم. البته بالعکسش هم صادق بود.

کم کم کوچولوی ما هم با بچه های اونها آشنا و دوست شدن چه دوستی.

یواش یواش تو تنهاییهام، تو حال خیلی بد و خیلـی خوبم دیـدم همراه های جدید و خوبـی پیدا کردم. یکمی با دوستهام فرق می کردن. یه جورایی مثل خواهر و برادر شده بودیم.

 

امروز بهش گفتم میرم همه خاله و دائی هات رو دعوت می کنم که بیان تولدت. فهمید. خندید. اما چیزی نگفت آخه هنوز بچه ام حرف نمی زنه. تازه یک سالشه.

کیک سفارش دادم. بیشتر از این از دستم بر نمی اومد. یا بهتر بگم بیشتر از این دوست نداشتم. دوست داشتم ساده باشه و کیک رو هم به خاطر شادی و شیرین کردن کام سفارش دادم. کلی هم گشتم تا یه چیزی باشه که از ظاهرش خوشم بیاد وگرنه طعمش تو این مورد خاص مهم نبود.

 

حسم حالا برخلاف پارسال همین روز و همین شب خیلی خوبه. فعلاً راضی هستم. هرچند ممکنه یه سری چیز مانع ادامه زندگی من با این کوچولو بشه. اما هنوز که نشده.

 

خب. چرا دهنتون رو شیرین نمی کنین؟ آها کیک رو باید ببرم؟ ببخشید. وایسین اول این کوچولو شمع یک سالگیش رو فوت کنه. 1 2 3 فوووووووووووووووووووووووووت

 

هوراااااااااااااااااااااااا

 

 

              

                                              

 

 

خیلی زحمت کشیدین. به خاطر الآن و به خاطر تمام این مدت ممنونم. لطف کردین تشریف آوردین.

 

 

   <<0>>شاد و موفق باشید<<0>>

 

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |