تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: مینی بوس و قصر بهرام :.

 

.: مینی بوس و قصر بهرام :.

خیلی دیر، وقت آنتراکت به باشگاه رسیدم. سارا کلی منتظرم بود. شرمنده اش شدم، بیشتر به خاطر فراموش کردن ساک کتابهاش که کنار ساک همراهم بود، ...

رفتیم تو. یه برنامه مونده بود، مال علی و امیر و باقیمونده سخرانی اصلی که مال امین تفرشی بود.

سارا بهم گفت :" مریم این بار هر جا رفتین منم ببر." قول دادم. بعد از باشگاه، به محض اینکه سارا از محوطه خارج شد، علیرضا رو از چنگ دوستهاش در آوردیم و به سمت خونه حرکت کردیم.

عکسهای سفر ناکجا آباد رو آورده بود. عکس دور قطبی من هم بود، اولین تجربه ام خوب بود به گفته علیرضا، هرچند که من اونها رو عکس خودم قبول ندارم.

همینجور که آلبوم رو ورق می زدم یهو گفت:" راستی بچه های قم دعوتتون کردن؟"

 

جریان از این قرار بود که بچه های دانشگاه قم ازش به عنوان کارشناس نجوم برای رصدشون دعوت به عمل آورده بودن، اونم به سالار قول داده بود. در نهایت قرار شد دو تا گروه با دو ماشین مختلف همراه بشن برن به یک مکان که همون " قصر بهرام" یا پارک ملی کویر هست.

تو اتوبوس بودیم که مریم زنگ زد به علیرضا برای هماهنگی های نهایی، اونم با کلی پیاز داغ اضافه اعلام کرده بود که این دو خواهرون ناراحت شدن که دعوت نشدن(البته حقیقت نداشت)، مریمِ مهربون که لیدر سفر بود هم با کلی اصرار ما رو دعوت کرده بود، اینکه چی شد خودمون راضی شدیم بریم و چه جوری رضایت رو با توجه به شرایط خاصی که وجود داشت از والدینمون گرفته بودیم و چقدر شکه شدیم که مامان با این کلام: " خب برین" اجازه رو بهمون دادن بماند که خودش کلی طولانیه...

 

ساعت 12 شب تماس برای هماهنگی گرفته شد.

 

قرار ساعت 1:30 ظهر افسریه بود. با توجه به ترافیک روز پنج شنبه و سر ظهر ماشین گیر نیومدن با ترس بد قول شدن، ساعت 1:35 سر قرار رسیدیم.

به علیرضا زنگ می زدم می گفت ما داریم میایم، به مریم زنگ میزدم می گفت ما رسیدیم، چقدر معطل شده باشیم خوبه تا این " الآن می رسیم" به حقیقت بپیونده؟؟؟

علیرضا و مینی بوس بچه های فرهنگسرا خاوران که لیدرشون سالار بود 2:30 به ما رسیدن. تو این ماشین همه آشنا بودن، اما فقط به چهره و بعضی هم به اسم، تو باشگاه دیده بودمشون، اما  آشنای درست حسابی فقط علیرضا، مُری و هادیان و خود سالار بودن.

مُری اومد پایین، لب جدول تو اون گرما نشستیم تخمه خوردیم تا اینکه 3 بلاخره بچه ها پیداشون شد. یه اتوبوس بودن.

وقتی سوار شدم و به دست چپم نگاه کردم چند دقیقه شکه شدم.

یه اتوبوس دختر که داشتن از در و دیوار ماشین بالا می رفتن. یکی رو فرمون بود، یکی زیر کلاج، یکی تو بوفه، یکی تو یخدون، بلبشویی بود. شکه شدم و خنده ام گرفت. مریم کلی ابراز شرمندگی کرد به خاطر تاخیر. دو تا از دوستهاش که تمام سفر با هم بودیم هم مثل پروانه دورمون میگشتن، شرمنده شده بودیم.

جا به جا شدیم و حرکت کردیم.

مریم برامون نهار گرفته بود( خدا خیرش بده) خوردیم و از همون لحظه اول با هم شروع کردیم به صحبت.

ما سر اتوبوس بودیم. بچه های آروم و خانم و متین  مریم و اعظم و اونیکی دوستشون هم از وسط تا انتهای اتوبوس رو گرفته بودن زیر بال و پرشون و خلاصه بساطی واسه خودشون فراهم کرده بودن.

کم کم با یلدا و مهرزاد( دوتا دوستهای مریم) راحت شدم و خودمونی. مهندس کتاب درسیش رو می خوند و گاهی هم تو بحثهامون شرکت می کرد.

پل ارتباطی ما با مینی بوس من بودم از طریق گوشی مریم با علیرضا که نماینده مینی بوسی ها بود.

راننده مینی بوس خیلی سریع می رفت. همون ابتدای راه راننده ما اومد شیرین کاری کنه، سرعت گرفت، بعد یه پرایدی اومد پیچید جلوش، هر چی ترمز گرفت سرعت کم نمی شد، تمام اتوبوس سکوت بود. تا اینکه آخرش هم کوبید به چراغ پشتش و از اینجا بدبختی ما شروع شد...

بعد از روبوسی و گرفتن رضایت از راننده پراید سوار شد و آخ غُر زد، آخ غُر زد،...

به مریم می گفت:" هی میگی تند برو تند برو، آخرش دیدی پراید زد بهمون؟؟؟؟"

؟؟؟؟؟ توجه داشته باشین که پراید زده بود به ما!!!!!!!!

چشمتون روز بد نبینه، خیلی خوش اخلاق بود، این اتفاق باعث شد که دیگه خلقش حسابی باهامون جور بشه. بچه ها حتی دست هم اجازه نداشتن بزنن...

 

یه جا توقف کردیم برای نماز بچه های ما.

هر دو گروه از ماشینها پیاده شدیم، بچه ها، تحفه های  گروه سالار رو دیدن و ...

 

راننده متوجه شد که مقداری از راه خاکیه. بامبولی در آورد دیدنی.

(با لهجه آبودانی بخونین) :" خدا شاهده من که اصلاً خاکی برو نیستم، ماشینم نمی کشه، این 10 کیلومترم نمیتونه تو خاکی بره چه برسه به 60 تا. نه را نِداره..."

سالار مریم رو کشید کنار، :" این مشکلش فقط پوله، نرخ رو ببرین بالا تا کوه قاف هم می برتتون"

تمام پسرهای خاوران که محمود تو مخ زدن استاد تر بود جمع شدن و مخ راننده رو زدن که بیاد، باز می گفت نمی آم. " باید باهام هماهنگ می کردین، خدا شاهده اتوبوس با مینی بوس فرق می کنه، نمیام. اصلاً را نِداره..."

من یکی که انقدر بحث جدی بود و راننده قاطی، به مری گفتم:" ُمری ما برگشتنی شدیم"، علیرضا هم شوم شده بود، مسخره به جای اینکه دلداری بده میگفت:" به من چه. باید بهش می گفتین." و می خندید...

(حالا قصور از مسئول هماهنگی دانشگاه بوده نه مریم بی چاره که همه حرفها رو به اون زد...)

خلاصه چه عذابتون بدم، بلاخره زبون راننده مینی بوس و محمود نرمش کرد که بیاد، اما اون همچنان غُرِش رو به جون ما می زد.

سالار که می گفت: " تند جمع شین سوار شین که این یارو مووودیه شدید. بدویین تا پشیمون نشده"

دیگه اتاق و تلسکوپ و مال و اموالمون رو بخشیدیم به مُری، درصورتی که زنده نرسیدیم صاحب داشته باشه، حلالیت طلبیدیم و راه افتادیم.

آخ یه بند دری وری می گفت، آخ حرص در می آورد، اما ما تصمیم داشتیم بهمون خوش بگذره، فقط به حرفهاش میخندیدیم و جایی خنده مون اوج گرفت که مسئولش زنگ زد و اونم شروع کرد به تعریف ماوقع از زبون یه آبودانی با خصوصیات کاملش: " آقا را نِداره خدا شاهده، 240 تا خاکی داره( دو برابر رفت و برگشت)، من که اصلاً نمی برم این که کنار، اما اگه بخوامم ببرم نرخ می ره بالا، اما بگما من نمی برم..." دیگه روده هامون دستمون بود از بس خندیده بودیم. حالا یارو به من یکی حساس شده بود بسکه تیکه انداخته بودمش بهش، حرف بچه ها رو در قالب تیکۀ بدون مقصد می فرستادم و درست هم میخورد به هدف، از تو آیینه نگام می کرد و سرش رو تکون می داد...

 

رسیدیم به یه سراشیبی خیلی تند. قسم می خورد که ماشین نمیتونه بره، دوباره کلی کلفت بار علیرضا کرد که هیچی حالیش نیست و اومده راهنما شده...

همه از اتوبوس پیاده شدیم، از هر دو ماشین. قاطی پاطی شده بود.

 

واقعاً سراشیبیه نافرم بود. کامل کف ماشین می کشید به زمین. راننده زیر بار نمی رفت بیاد پایین. می گفت یا یه راه دیگه یا برمی گردیم. همه مضطرب بودیم که حالا چی می شه.

امیر می گفت :" اینها دانشجوهای چی هستن؟ اگه زیست شناسین این موجود خوبیه برای آزمایش..." کلی خندیدیم. 

علیرضا با صدای بلند گفت:" می شه. تو بیا. اگه نشد هر چی خواستی به من بگو. " راننده به سرعت رفت سمتش. گفتم خوابوند زیر گوش علیرضا. با داد همزمان که میخواست یقه اش رو بگیره گفت:" تو نمی فهمی. چی حالیته. رد نمی شه بابام جان. رد نمی شه..."

راننده مینی بوس جدا شون کرد. دیگه با کلی من بمیرم تو بمیری راضیش کرد که بره بشینه حداقل امتحان کنه.

زیر ماشین کشید به زمین. اگزوز ترک برداشت ولی در نهایت رد شد. نفس راحتی کشیدیم. هر بار سالار من یکی رو دید گفت: " شمام با این راننده تون. از کجا آوردینش"

سوار که شدیم، بچه ها یکی یکی می پرسیدن، " ببین اون آقا ریـــش داره اسمش چیه؟" می گفـتم:" مرد ریش دار" میخـندیدن می رفـــــتن. یکی دیگه اومد:" ببین اونی که لباس سبز تنشه اسمش چیه؟" می گفتم:" مرد سبز پوش" ... بعد از چند دفعه تکرار کسی دیگه نیومد سوال بپرسه، با مریم و مهندس کلی خندیدیم...

 

بچه ها از راه خسته شده بودن، ساکت نشسته بودن و چیز می خوردن تک و توک هم حرف می زدن، اما به محض اینکه مینی بوس از کنارمون رد می شد، اتوبوس می رفت رو هوا. بزن و بکوب و ...

بیچاره خانم حسینی حراست دانشگاه. کاری ازش بر می اومد. کی رو می تونست بگیره؟ بی خیال شد و فقط حرص خورد به همراه ساقه طلایی. به مریم می گفت تذکر بده، مریم خودش ختم بچه شلوغ بود...

حرفهایی که بعد از هر سوار پیاده شدن از ماشین زده می شد تو ماشین ما واقعا مفرح بود...

حتی حمید با اون رویی که داره و سابقه و ... از کنار اینها که رد می شد کلی سرخ و سفید و بنفش می شد...

 

دیگه واقعاً خسته شده بودیم. تاریک هم شده بود و مناظر بیرون هم قابل رؤیت نبود، گفتیم چه کنیم چه نکنیم؟؟؟ پانتومیم بازی کنیم.

قواعد رو توضیح دادیم و ده نفر جلوی اتوبوس مشغول شدیم و طبق معمول به اواسطش که رسیدیم توجه کل اتوبوس به ما جلب شد.

تازه کار بودن، خوب بازی نمی کردن، اما خب بازم کیف داد.

 

8:30 شب رسیدیم.

جایی که کلی رصدگر حرفه ای تو شبهای مسابقه مسیه شب رو به صبح رسونده بودن، زیر آسمونی پر از ستاره. همیشه آرزوی دیدنش رو داشتم، حس خیلی خیلی خوبی بود.

مقابلۀ ماه و زهره بود، یکی از زیبا ترین خلقتهای خدا. عکاسی کردیم حسابی و رفتیم داخل.

خیلی خیلی شلوغ بود. عین مسافر خونه. باورم نمی شد انقدر داغون باشه. همیشه روی بامش رو دیده بودم که فوق العاده زیبا بود.

زمانی که منتظر بودیم همه بیان و وسایل رو بگذاریم و به کارهامون برسیم یهو حس کردم یه آشنا از کنارم رد شد. شناختمش. محمد بود. گفتم:" ای بابااااا، چرا هر جا ما میایم رصد تو هم هستی" ( اگه یادتون باشه تو مرنجاب هم ملاقاتش کرده بودم) مهندس بیشتر ذوق زده شد، چون یه پایۀ کار نجومی باحال پیدا کرده بود. گفت که کارشناس بچه های امیر کبیره، کارش هم معرفی آسمون و دم صبح هم مسیه زدنه. قرار شد بعد از شام بریم بالا پیشش.

با بچه های مینی بوس رفتیم روی بام. مُری کلافه بود. تو مووود نبود، ... علیرضا هم تند و تند مشغول کارهاش بود. به بچه های خودمون پیوستیم.

نماز رو خوندیم، ساندوچیها رو درست کردن دادن دستمون، خوردیم و بعد به سمت پشت بام حرکت کردیم.

بچه های سالار وسایل رو آماده کرده بودن و کارشون رو شروع کرده بودن. یکم پیش اونها بودیم. بعد یکمی رفتیم پیش محمد. صور فلکی رو نشون می داد و داستانهای شیرینشون رو تعریف می کرد. آخرش هم رفتیم پیش بچه های خودمون.

همه ریخته بودن دور تلسکوپ 8" که زهره ببینن. بی خیال شدم.

 

" مریم چرا زهره قرمز نیست؟ مگه نباید قرمز باشه؟"، ...

" ببین صورت فلکی دب اکبر کدومه؟ دمش چرا انقدر بلنده؟ خرس دم بلند کی دیده تا حالا؟؟؟" ...

و البته خیلی ها هم سوالهای درست  حسابی می پرسیدن که من تا اونجایی که بلد بودم می گفتم، جایی که کم می آوردم می سپردم به استاد علیرضا.

علیرضا که داشت توضیح می داد، من و مریم یه گوشه نشسته بودیم و با هم حرف می زدیم، گاهی علمی گاهی غیر علمی، خیلی آروم، به محض اینکه مهرزاد و یلدا بهمون می پیوستن صداهامون می رفت بالا، علیرضا حواسش پرت می شد و نور می انداخت تو چشمم که:" هسته شرارت اینجاس" حالا برو ثابت کن که من یه کلمه هم حرف نزدم.

بچه ها کلی با علیرضا می جوشیدن، یه مو از خرس کندن هم کلی بود. البته این تازه اولش بود...

یه سری هم اومده بودن به مریم گفته بودن:" این بچه های مینی بوس بهمون تیکه انداختن" گفتیم چی گفتن چی کار گردین که گفتن. معلوم شده بود خنگ بازی در آوردن یا یه چیزی تو این مایه ها و اونهام گفته بودن " تقصیر شما نیست، قمی این دیگه." کلی به بچه ها بر خورده بود...

 

به شدن خواب آلود بودم. باد می اومد. ای، سرد بود.

عقرب که در اومد با مریم رفتیم تو باروی کاروانسرا و به پناه دیوارش از باد فرار کردیم حالا دیگه چندتایی از بچه های سالار اومده بودن پیش ما با بچه ها صحبت می کردن، چندتایی هم برای کمک به علیرضا اومده بودن. هنوز جایی که بودیم برای کسی کشف شده نبود، به حرف بچه ها گوش می دادیم، دم دمای صبح جای خانم حسینی بالا خیلی خالی بود.

مریم اینها با بچه هاشون به رمز و شوخی حرف می زدن:" آی فلانی، فردا می خوام ببرمت مسافرت پیش مسافرا که یه گفت و گویی با هم داشته باشین"، " فلانی مسافرت پیش مسافر خوش بگذره" و ...( مسافر مسئول حراست دانشگاهه )

نزدیک صبح همینجوری که با مریم به دیوار تکیه داده بودیم خوابمون برد، یکی از بچه ها که اسمش رو یادم رفت بپرسم که فوق العاده ماه بود رومون پتو کشید و رفت.

 

نماز صبح رو که خوندیم، دیگه جمع و جور می کردیم که بریم.

رفتم پیش محمد. تا صبح یه بند سر پا بود، مهندس فوق العاده شارژ بود، اما اون نه، خسته بود، قرار بود برن بیابون گردی چهار ساعته بعد هم که اومد تهران بره دانشگاه شهرری که ساعت 3 عصر تا 9 شب اونجا برنامه اجرا کنه به مناسبت روز نجوم. ( عجب توانی وجود داره تو این بشر، عادم عاشق عجب مقاومه) از رتیلی که دیشب تو وسایلش پیدا کرده بود تعریف کرد و علاقه اش به کشتن حشرات. من که دیشبش اصلاً حواسم به این چیزها نبود، می دونستم اونجا جشن تولد عقرب و رتیله، اما بی خیالش بودم...

بعد, از طلوع و بچه ها و گروهها و خانم و آقای امینی که سوژۀ باحالی بودن کلی عکس گرفتیم. جمع کردیم و راه افتادیم...

 

به محض نشستن تو اتوبوس همه خواب بودن، علیرضا نبود اما مریم که بود، از همه بچه ها تو خواب عکس گرفت، من خیالم راحت بود چون از من 400 تا عکس خواب داشت.

 

9 بود که تقریباً همه بیدار شدیم. صبحانه خوردیم و دوباره شلوغ پلوغ کردیم.

 

سالار اینها زودتر از ما راه افتادن، اما چندباری تو راه دیدیمشون، کلی با هم رفیق شده بودن، یه سری از می گفتن :" آقا ضایع بازی در نیارین، میگن قمی هستینا"

ما دیگه جلو ضعف کرده بودیم از خنده.

 

امینی دیگه حرصم رو داشت در می آورد :" خانمهای تهرانی بیاین با مینی بوس دوستهاتون برین ما می خوایم از جاده کمر بندی بزنیم بریم" من یکی زیر بار نرفتم، به غیر از من و مهندس چندتای دیگه از بچه ها هم تهران میخواستن پیاده بشن، ما هم گفتیم مینی بوس دوستهامون واسه خودشون سر پا هم جا ندارن، چه برسه به دوتا یار اضافه.

دوباره راننده غُر زد، هرچند که از دیشب کلی حال کرده بود. می گفت:" یعد از اینکه من اومدم خوابیدم دیگه چیا دیدین؟ ... من فکر می کردم شما دارین می رین گردش و تفریح و خوشگذرونی ( خیلی فرقی نداشت البته) نمی دونستم کارتون به این مهمیه" کلی باز شروع کردیم به خندیدن.

راننده به صِدام حساس شده بود، تا حرف می زدم تندی تو آینه نگاه می کرد ببینه چی دارم تیکه می اندازم. سر کِیفش بود تازه. حالا من بدبخت تو راه برگشت دیگه یه کلوم هم در موردش حرف نزد بودم...

 

آخر کار گفت:"مریم خانم"

بچه ها رو می گین، کلی مسخره بازی در آوردن و این حرفها حالا اینکه با من بود یا مریم خدا عالمه، ولی کلی خندیدن و مسخره کردن که راننده به اسم صِدام کرده.

آخرش هم خداندار ترمینال پیاده مون نکرد. جایی که درست از مقابلش رد می شد. میگفت:" واسه خاطر شما از کمربندی نیومدم. پیاده شین تا ترمینال نمی رم" هر چی کشیدم از این امینی کشیدم. نه هرچی می کشم از مهدی می کشم که جاش رو داد به امینی و خودش زد زیر همه چی. واقعاً به یه مرد درست و حسابی و پر رو تو اتوبوس خودمون نیاز داشتیم. مردی که زن و بچه همراهش نباشه و سرش خلوت باشه تا بتونه بیشتر و بهتر به کارهایی که موظف بوده انجام بده رسیدگی کنه...

 

12 خونه بودیم.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: او هست! تو پیداش کن... :.

.: او هست! تو پیداش کن... :.

 

شاید این متن تکراری باشه. من هم قصد نوشتنش رو نداشتم.

طبق شرایط حسم اومد و نوشتم.

 

***

 

مردی برای اصلاح سر و صورت به آرایشگاه رفت.در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها دربارۀ موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

وقتی به موضوع "خدا" رسیدند آرایشگر گفت: " من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد"

مشتری پرسید:"چرا باور نمی کنی؟"

: " کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خداوجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود داشت، نباید درد و رنجی وجود داشت. نمی توانم خدای مهذبانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد."

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:" می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند."

آرایشگر با تعجب گفت:" چرا چنین حرفی را می زنی؟ من اینجا هستم، من آرایشگرم، من همین الآن موهای تو را کوتاه کردم"

مشتری با اعتراض گفت:" نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است با موی بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد"

:" نه بابا آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند."

مشتری تأئید کرد: " دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد."

 

 پرستوابراهیمی

 

 


نوشته شده در ساعت 1:52 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: نیمه پنهان ماه:.

 

.: نیمه پنهان ماه:.

تا یه ماه پیش عبور از اتوبان دوران و همت و باقری و چمران همونقدر برام عادی بود که عبور از خیابون رسالت. دیدن اسم " دبیرستان شهید کلاهدوز" همونقدر برام ساده بود که دیدن دبیرستان توحید و ... اما از یه ماه پیش که شروع کردم به خوندن سری کتابهای " نیمه پنهان ماه" کاملاً نظرم عوض شده.

شاید دیگه حس خون و خاک و خاکریز و دود سیاه و ... رو ندارم، درست از زمانی که اولین کتاب از این سری رو خوندم که مال " شهید همت" و " شهید حمید باکری" بود.

چند باری قدیمها، تو تلویزیون صحبتهای خانم همت رو شنیده بودم، " هیوا" ی مرحوم ملاقلی پور رو دیده بودم که بر اساس داستان زندگی حمید باکری بود، اما از اونجایی که همیشه خوندن یه ماجرا برام خیلی لذت بخش تر و تاثیر گذار تر از شنیدن یا دیدن فیلم اون ماجراست، جداً یه جاهاییش مو به بدنم سیخ می شد و تا مدتی یه چیزی تو گلوم راه نفسم رو بند می آورد. کلی متحول شده بودم و کلی رفته بودم تو فکر.

این آغاز خوندن مابقی سری "نیمه پنهان ماه" و بعد "آسمان" و بعد هم "یادگاران" بود. وقتی از صاحبان این کتابها، کتابها رو قرض می گرفتم، یکمی تعجب می کردن که " تو ؟؟؟ " ، بعد می دیدن که کلی مشتاقم، با ذوق و شوق می پرسیدن، " فلانی رو هم خوندی؟"  یا  "این رو دیدی تو فلان کتاب؟"

سر کتاب شهید ناصر کاظمی، تو راه یزد بودیم، خوشرنگ ترین و کلفت ترین این کتابها بود، عکس پشت جلد جذبم می کرد، نگاه عجیبی بود. از همون ب بسم الله تا آخرش زار می زدم. دقت کنید گریه نمی کردم زار می زدم. اصلاً هم دست خودم نبود. داش خان کلی سر به سرم می گذاشت...

بعضی جملاتش مغزم رو سوراخ می کرد...  ( بعد فهمیدم صاحب کتاب و کسای دیگه ای که این سری کتابها رو خونده بودن سر این کتاب مثل من شدن.)

 

حالا دیگه با اسمهاشون گوشم رو تیز می کنم تا ببینم چی می خوان در موردشون بگن، یا اینکه دیگه تصورات قبلی رو نسبت به هیچ کدومشون ندارم.

حالا دیگه اونها رو یه سری آدم بی نهایت رمانتیک و احساساتی، مهربون به توان n می بینم، آدمهایی که ظریب هوشیشون از 100 هم بالاتر بوده، یه سری آدمی که علائقی داشتن، کلی دلبستگی داشتن، زندگیشون رو دوست داشتن ولی به خاطر وطن پرستیشون، به خاطر غیرتشون، به خاطر دین و ایمان قلبیشون، از همه اونها چشم پوشی کردن و رفتن تا ما راحت و بی منت و در آرامش راه بریم، بخوابیم، بخندیم و ...

دیگه اونها رو یه سری نور رنگی روشن می بینم، همه خوشرنگ، همه شاد، دیگه خبری از تصویر خون و خاک تو ذهنم وجود نداره. با اینکه قبل هم براشون ارزش قائل بودم و بهشون احترام می گذاشتم، اما حالا ارزششون برام صد چندان شده. چون می بینم ونها هم یکسری ادم بودن عین ما فقط به شدت کانکت بودن با بالاسریشون...

 

فقط یه لطف کنین به تاریخ ها یه نگاه بندازین و یه حساب سر انگشتی بکنین... 

 

                                                           

ابراهیم همت                                                  مصطفی چمران                            

تولد: 12 فروردین 1334                                        تولد: 18 اسفند 1311

ازدواج: دی 1360                                                ازدواج: 1356

شهادت: 16 اسفند 1362                                    شهادت: 31 خرداد 1360

 

ناصر کاظمی                                                  حمید باکری

تولد: 10 خرداد 1335                                           تولد: اول آذر 1334

ازدواج: 28 اسفند 1360                                       ازدواج: 30 دی 1358

شهادت: 6 شهریور 1361                                     شهادت: 6 اسفند 1362

 

ولی الله چراغچی                                           مهدی باکری

تولد: او ل مهر 1337                                            تولد: 30 فروردین 1333

ازدواج: 10 دی 1361                                            ازدواج: 11 آبان 1359

شهادت: 18 فروردین 1364                                   شهادت: 25 اسفند 1363

 

مهدی زین الدین                                               یوسف کلاهدوز

تولد: 18 مهر 1338                                              تولد: اول دی 1325

ازدواج: 31 خرداد 1361                                          ازدواج: 29 تیر 1352

شهادت: 27 آبان 1363                                          شهادت: 8 مهر 1360

 

عباس دوران                                                     جواد فکوری

تولد: 20 مهر 1329                                               تولد: 7 دی 1317

ازدواج: 22 تیر 1358                                               ازدواج: 8 اسفند 1343

شهادت: 31 تیر 1361                                            شهادت: 8 تیر 1360

 

                                           حسن باقری

                                   تولد: 25 اسفند 1334

                                   شهادت: 9 بهمن 1361

 

 

 


نوشته شده در ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: یزد، شهر قنوت، قنات، قناعت :.

.: یزد، شهر قنوت، قنات، قناعت :.

 

در ادامه ایرانگردی خانوادگی، اینبار قرعه به اسم شهر عزیز "یزد" در اومد. البته اول قرار بود به "شیراز" بریم، طی یه سری مشکلات، و فقط به خاطر من، سفر کنسل شد و مسیر کاملاً عوض شد و مقصد یزد اعلام شد.

در مسیر از قم، کاشان، نطنز، اردستان، نائین، اردکان، میبد عبور کردیم تا در نهایت به یزد رسیدیم. یک روز هم تفت سرسبز و زیبا رو گشتیم.

با راهنمایی و کمک بچه های هلال احمر که ابتدای هر شهر چادر زده بودن، تو آثار دیدنی هر شهر، چند مورد برترین رو، انتخاب و بازدید می کردیم. به اندازه تمام لحظاتی که تو این سفر بودم چیز برای گفتن دارم اما می دونم که خارج از حوصله تونه. پس فقط چند مورد از:

مردم ماه یزد:

آخ که وقتی ساعت 1 شب از خیابون رد می شدم و می دیدم هنوز خیلی از مغازه ها باز هستن و شهر زنده اس چقدر کیف می کردم، وقتی یه جنس رو تو چند تا مغازه قیمت می کردم و می دیدم همه شون یه قیمت رو می گن چقدر لذت می بردم. وقتی انقدر قانع بودن که اصلاً سر پول اجناس و هزینه ها باهات بحث نمی کردن طوری که دلت می خواست دو سه برابر بهشون بدی دلم غنج می زد. وقتی اصلاً نیاز نبود لهجه ات رو عوض کنی تا نفهمن غریبی تا سرت کلاه نگذارن حال می کردم. وقتی می دیدم نانوا و انار فروشِ محل دبیر و تحصیلکرده هستن و اوقات فراغتشون رو به این کارها اختصاص دادن چقدر لذت می بردم. آخ که چقدر حظ می کردم وقتی ازشون یه آدرس می پرسیدی تا خود پلاک و مغازۀ بغلی مکان مورد نظر رو بهت می گفتن که یه وقت گم نشی. چقدر بهم حال می داد که با آرامش می شد از پارکهاشون رد شد بدون نگاه چپی و اذیت و آزاری. آخ که چه لهجه ناز و گرمی داشتن.

 

هوا :

شانس آوردیم تمام روزها ابری بود. روز اول نیمه ابری بود. هر بار که ابر کنار می رفت و آفتابی می شد قشنگ صدای جلز و ولز زدن پوستمون رو می شنیدیم. (وای به حال مردم تو تابستون). اما ابری که بود، دمای هوا خوب بود. سرد نبود. ولرم مثل هوای اردیبهشت تهران. البته بسیار لطیف.

اگر تو روز بارونی می اومد چند قطره بود. که جیگر رو حال می آورد. نم هم نمی شدی چه برسه به خیس. اما شبها بارونهای خوب و مفصلی می اومد.

 

ابنیه تاریخی:

همه خشتی و عظیم. اکثراً از بیرون زیباتر ( البته جز خونه ها که تمام زیباییش تو اُرسی و شاه نشین و هشتی و دالاناش بود). زیبا کلمۀ خیلی کم و ناچیزیه برای بیان عظمتِ زیباییِ شاهکارهای معمار ایرانی...

 

                        میدان امیر چخماق  بافت قدیمی و بادگیر یزد  

 

تنقلات:

از شیرینیهای حاج خلیفه رهبرِ، تو امیر چخماق که چیزی نگم بهتره و فالوده یزدی شیر حسینِ چهار راه 22 بهمن و شولی و کباب برۀ میدون امیر چخماق هم باز چیزی نگم بهتره.

 

                                         باقلوا

 

در کل: من رو به زور به تهران آوردن من قصد اومدن نداشتم ...

 

پی نوشت:

فعالیت جمعیت هلال احمر، مسئولین ستاد اسکان، راهداری، نیروی انتظامی و  راهنمایی رانندگی واقعاً قابل تقدیر بود.

کجا و چه جوری باید این تشکر رو به گوش مسئولینشون برسونم نمی دونم. فقط می تونم بگم:

 

خدا قوت و خسته نباشید

 

 


نوشته شده در ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: حَوِّل... :.

 

.: حَوِّل... :.

 

            یا مقلب القلوب والابصار

                                     یا مدبر الیل والنهار

                                                      یا محول الحول والاحوال

                                                                           حول حالنا الی احسن الحال

 

به لطف خـدا این ماه پر از غـم صفر هم به پایان رسید و دیدگانمون به رویت هلال ماه ربیع الاول روشن شد و این شد حسن مطلع سال 1386 مون که انشاالله برا مون سالی سرشار از شادی و موفقیت و حاجت روایی باشه.

امسال رو با دعاها و مراسمهای آخر ماه صفر که به آدم تا حد زیادی معنویت می ده شروع کردیم. هر کدوممنون به یه شکل. امیدوارم تو این سال جدید باعث خیر و برکت توی زندگی هامون بشه.

خب خب خب. از اینکه اومدین وبلاگم عید دیدنی ممنونم. شرمنده که نمی تونم پذیرایی های مرسوم عید دیدنی ها رو به عمل بیارم.

وقتتون رو نمی گیرم. سال خیلی خیلی خوبی داشته باشین.

تعطیلات به همتون خیلی خوش بگذره، چه اونایی که مجبورن سر کار برن، چه اونایی که تو خونه هاشون می مونن چه اونایی که سفر می رن.

امسال، مواظب دلهامون باشیم که یهو این غباری که تو خونه تکونیِ دلِ آخر سال، پاک کردیم دوباره روش نشینه.

 

                                               نوروزتان پیروز   

 

عیدتون مبارک

یا علی مدد

 

 


نوشته شده در ساعت 4:52 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |