.: ماه چرک و کثیف من :.
قرار بود سه تا ماشین باشیم، 13 نفر.
ماشین ما بابا و مهندس و نفیسه و من، یه ماشین دیگه مهدی و محمد امین و حسین و روح الله و ندا و ماشین اصلی، هادیان،علی و ولی و محمد حسین. که راننده ها، بابا و مهدی و هادیان بودن.
نفیسه اومد خونۀ ما و بعد از نماز مغرب راه افتادیم، یک ساعت زود رسیدیم، رفتیم کنار یه روزنامه فروشی ایستادیم و مجله نجوم می خوندیم و صحبت می کردیم، کنارمون هم موشهای خوشگل خاکستری که هر کدوم اندازه گربه بودن از زیر باجه دستمال کاغذی برمی داشتن که احتمالاً خونه تکونی کنن، کهنه برای گرد گیری...
قرار 8 بود اما انگار همه تو ترافیک مونده بودن، بعد از ما علی اینها و بعد بابای ما خسته و خرد از سر کار اومدن و خیلی بعد مهدی اینها. بچه ها و بابا آشنا بودن، کلی گرم گرفتن.
ماشین سوم که اومد، ندا اومد تو ماشین ما و جمع کاملاً دخترونه شد، برای همون جمع کوچولو مراسم معرفی کامل داشتیم.
وظیفه مهم من رسیدگی به بابا بود و بیدار نگهداشتنشون. جاده بدیش این بود که صاف بود و خسته کننده.
از ماشینهای دیگه جدا شده بودیم. علی اینها زودتر رفته بودن که مقدمات اقامت رو فراهم کنن. با مهدی اینها هم از طریق موبایل در ارتباط بودیم. از ما جلوتر بودن.
کلی گفتیم و خوش گذروندیم. امین زنگ زد که ما تو اولین پارک سر راهتون هستیم. بیاین...
رسیدیم بهشون هر چهارتاشون دوربین به دست ازمون پذیرایی کردن. برا گزارش گروه فیلم برداری می کردن. بعد از استراحت و خرید، حرکت کردیم.
مهدی اینها باز از ما جلو زدن. گمشون کردیم بد جور. بابا خسته بودن. من نشستم. تا قبل از اون همه می گفتن و سر و صدا می کردن اما به محض اینکه من نشستم همه و بابا گرفتن خوابیدن، خودم دو روز بود نخوابیده بودم و سکوت و راه صاف و جاده ای که فقط توش کامیونهای محتاط بود، برام خسته کننده بود تا اینکه ... یه آن دیدم یه ماشین نور بالا داره به سمتم می آد. من رو می گی. کلی فکر از ذهنم گذشت. شرایط رو برری کردم...دیدم جاده رو اشتباه نیومدم، و جاده هم دو طرفه نیست . از ترس من بابا هم بیدار شد. بابا هم شک کرد. سرعتم رو کم کردم، دیدم یه ماشین کنار وسایل هشدار دهنده، جایی که هیچ لزومی نداشت برعکس توقف کرده بود با نور بالا. کلی نفرینش کردم. و دوباره سکوووووووووت.
مطمئن بودم انقدر راه نیست. هر چی می رفتیم نمی رسیدیم. می دونستم خیلی راه داره تا سمنان، اما ما رسیده بودیم به 45 کیلومتری سمنان. به بابا گفتم، بابا گفت ما که چیزی ندیدم تو راه، نه برو و باز سکووووووت.
امین زنگ زد، 45 کیلومتر زیاد اومده بودیم، خسته گی به تنم موند. حالا اون به کنار. چیزی به گرفت نمونده بود و باعث استرسم می شد، خواهش کردم بابا دوباره نشستن. امین بد آدرس می داد. ندا گوشی رو نمیداد بابا تا با مهدی یا هادیان حرف بزنه که راننده بودن و راه رو اومده بودن. حرصم گرفته بود. آخرش هم کلی راه رو دوباره زیادی رفتیم، نیم ساعت از وقتمون الکی هدر رفت و بلاخره رسیدیم. همه رفته بودن و امین و مهدی مونده بودن، جایی که ایستاده بودن، همونجایی بود که اون ماشین نور بالاش رو روبه ماشینهای بد بخت گرفته بود، مثلاً نشونه بود، علی اینها بودن...
با هم تا جلو کاروانسرا رفتیم...
تارسیدیم علی از پشت بام کلی اعتراض که :" کجائین همه برنامه مون به هم خورد و هیچی ثبت نکردیم! " ... البته بعدش به این نتیجه رسیدیم که بقیه اش رو بچسب، قبلش رو ولش. هرچند فقط ما ثبت نکرده بودیم. اونها خیلی جلو بودن.
تندی بند و بساط رو بردیم بالا.
در عرض دو سوت بعد از شاید یک سال تلسکوپ رو راه انداختم. خطی نبود، گیج شده بودم و قطبی اش هم نکردم. همینجوری دستی تنظیمش کردم.یک پنچم ماه گرفته بود. این ماه خوشگل من داشت رنگ می باخت.
هر چی اصرار کردم بابا بره پایین تو حجره بخواه، قبول نکردن، گفتن می خوام بمونم و بمونم. انگار نه انگار که پشت فرمون داشتن چرت می زدن.
هوا خیلی خوب بود. من که فقط یه ژاکت تنم بود. کوله رو گذاشتم رو زیر انداز و لباس بابا و مهندس رو دادم وبعد مشغول کار شدم.
علی زمان سنجی می کرد، سایه از رو هر کدوم از دریاها و گودالها عبور می کرد، زمانش رو ثبت می کرد. این علی کلی شور و شوق ایجاد می کرد برا رصد، اصلاً هر چقدر هم که حال نداشتی و سردت بود، وقتی می گفت :" 5 دقیقه تا گرفت کلی" دلت می خواست یه چشمی پشت تلسکوپ بمونی تا اولین نفر باشی که بگی :" زدم" یا " کلی شد" ...
علی می خواست دانژونش رو بگیم. دانژون شماره رنگی هست که ماه به اون رنگ در میآد.
بچه ها هر چی می گفتن من بلند می گفتم نه. می گفتن آبی من می گفتم نه. قرمز. نه. نارنجی. نه آجری ...
دیگه به عقل و چشمم شک کردن، اصلاً طوری برخورد کردن که چیزی نمی شنون( اصولاً برخورد با آدمهای خنگ اینجوریه) من گفتم سبزه، تازه دوزاری بچه ها افتاد. فیلتر ماه گذاشته بودم. علی خیلی خوشش اومد. مهدی عکس گرفت.
وقتی ماه کامل گرفت و یه طرفش آبی و یه طرفش نارنجی شد، بابا رفتن تو ماشین که بخوابن. حدود ساعت 2.
هوا داشت سرد می شد. من حال نداشتم لباس گرم بپوشم. بنابر این یه تیکه یخ شدم.
اتفاق خوشگل، اختفای 56Y Leo و ماه بود. کلی زجر کشیدم که این اختفا رو حتماً ببینم. چند دقیقه حواسم پرت شد. ماه از چشمی خارج شد و متاسفانه چراغهای کاروانسرا روشن شد و نتونستم به موقع نور ماه رو پیدا کنم و اختفا رو ببینم. چیزی که فقط یه لحظه بود و انقدر دم دستم بود ...
هادیان اومد ازم یه سوال بپرسه، قبلش پرسید:" دیدی اختفا رو؟" گفتم:" نه و عصبانیم" گفت:" خب خب خب. مرخص می شم از خدمتتون" وقتی رفت، انقدر خندیدم. که چقدر لولو ام...
تا اینجا نه برخورد اول رو دیده بودم نه اول این اختفا رو.
کم کم هوا دوباره داشت روشن می شد ( گرفت تموم می شد) دیگه ستاره ها داشتن خداحافظی می کردن که برن زیر پتوی نور ماه استراحت کنن. ولی تاقبل از اون با اینکه تقریباً تو شهر بودیم و نور هم بود، آسمون عالی بود. و شهابهای فوق العاده ای که آسمون رو خط خطی کرده بودن. من اما فقط یکی دیدم...
... خروج از اختفا رو هم ندیدم. فکر نمی کرد به اون زودی بیاد بیرون. آه از نهادم بلند شد...
...
دیگه داشتم کم می اوردم. بیشترین جاییم که یخ کرده بود انگشتهای دستم بود، هرچی می گذاشتم تو جیبم گرم نمی شد. کوچکترین ضربه که می خورد تیر می کشید و ضعف می کردم.
دیگه توان نداشتم. بچه ها هم داشتن جمع می کردن. با مهندس مشغول جمع کردن تلسکوپ شدیم. پیچها رو نمی تونستم باز کنم. انگشتهام خم نمی شد. از طرفی یا دنده های پیچ که برخورد می کرد درد می گرفت.
وسایل رو یه گوشه گذاشتیم. یه زیر انداز برداشتیم با نفیسه رفتیم تو یکی از حجره های پشت بام و نماز ایاتمون رو خوندیم و من دراز کشیدم و بلافاصله خوابم برد.
روح الله اومد که کمک کنه زیر انداز رو ببریم تو حجره های پایین تا اونجا بخوابم، که ارتفاع در رو متوجه نشد( تاریک بود) و مغزش فکر کنم اومد تو دهنش( فرداش فهمیدم که با اون ضربه سرش گیج رفته و زخم شده و خون جاری شده و ...) با کلی مکافات برام زیر انداز رو جمع کرد، گرفتم دستم و خواب و بیدار از پله ها اومدم پایین، و نمی دونم چی شد از ماشین سر در آوردم. بخاری روشن بود. پتو هم بود. گرفتم خوابیدم.
یه ساعت بعد نفیسه و مهندس هم اومدن، اذان شده بود. گرفت تموم شده بود، با بچه ها خداحافظی کرده بودن و اومده بودن تا بریم. بیدار نبودم. صداشون رو می شنیدم. فقط صندلی رو صاف کردن یکمی بیدار شدم و ندا و هادیان رو دیدم که خداحافظی می کنن. نمی دونم خداحافظی کردم یا نه. دوباره خوابیدم. بابا به نظر شارژ می اومد. من اما کوچکترین انرژی ای نداشتم. یه پتو به مهندس و نفیسه دادیم و راه افتادیم. سرمو روی پای بابا گذاشتم و فقط گاهی که دنده رو عوض می کرد از خواب می پریدم.
یه جایی برای نماز توقف کردیم.
چای یخ خوردیم برای خالی نبودن عریضه و دوباره خواب تااااااااا نهران.
به تهران که رسیدیم دیگه حسابی گرممون شده بود. دیشبش انقدر خسته بودم که فکر دانشگاه رفتن رو از سرم بیرون کردم اما همون دو سه ساعت خواب بعد از دو روز حالم رو خوب کرده بود. قرار شد بریم ترمینال جنوب و با مترو بریم به خونه زندگیهامون برسیم و بابا هم برن سر کار.ساعت 8 بود. یکمی به سر و وضعمون رسیدیم. وسایل رو مثل رفت، تو ماشین گذاشتیم که شب بابا بیارن خونه و من رفتم دانشگاه و نفیسه و مهندس هم پی زندگیهاشون.
تو دانشگاه تا ساعت 1:30 که کلاسم شروع بشه هر جا پیدا کردم چرت زدم. اما جلسه مهمی رو از دست ندادم. اگه می رفتم خونه آهن ربای تخت نمیگذاشت برم دانشگاه. تمام راه برگشت رو هم خواب بودم. خوابی که خانمه ازم خواهش کرد بیدار بشم و از اتوبوس پیاده بشم...
اولین رصد این مدلی بود، با ماشین شخصی. خیلی حال داد. اگه انقدر خسته نباشیم و راه رو درست بلد باشیم، بازم پیش بیاد پایه ام که برم.
بحث که کردیم بابا گفتن اگه لیدر مشخص باشه و با یه نفر طرف باشم چرا نه؟ پایه ام...
یه رصد عالی و علمی با یه گروه فوق علمی (همه جز خودم) بعد از مدتها...
پی نوشت: مکان رصد:کاروانسرای ده نمک