تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: دل نوشته ها :.

 

.: دل نوشته ها :.

 

امروز با واتو واتو مترو دروازه دولت برا رفتن به باشگاه نجوم قرار دارم، از دانشگاه مهندس هم تا اونجا پیاده دو دقیقه راهه. گفتم یکمی زودتر بیام که  بتونم بیام اینجا تا یکم از شرمندگیتون در بیام و بعد از عمری بشینم یکم وبلاگ بخونم و دو تا جمله هم بنویسم.

 

* * *

 

اول) دفتـر آبی تـموم شد و جـاش رو به یه دفتر دیگه داد. شاید هشت یا نهمین دفتر دل نوشـته هامه، رنگش دیگه آبی نیست، اما برای من همیشه این دفتر "دفتر آبی" می مونه.

 

دوم) سیمین تهرانه. ازش بی خبرم. دل تنگشم و امیدوارم باهام تماس بگیره. (مثلاً یه کار از سارا خواستم. بابا من نمی تونم تو یه کاری کن.)

 

سوم) چیزی هست که این مدت خیلی بهش فکر می کنم. اونم اینه که ما آدمها چرا اگر از چیزی یا کسی خوشمون نمی آد ریاکارانه ازش تعریف می کنیم.

خودم که اینجوریم، از هرچی خوشم بیاد تعریف می کنم و از هرچی بدم بیاد طوری برخود نمی کنم که چیزی جز حسم برداشت بشه، حالا می خواد بد باشه یا خوب، حداقلش اینه که راست گفتم و برخوردم راست بوده. این رو کسایی که می شناسنم می دونن. به همین اندازه هم از طرفم انتظار دارم . هیچ از برخورد دوگانه خوشم نمی آد و هر کاری بتونم می کنم برای پایان دادن به اون روابط ...

 

چهارم) خب. فردا شب هم که شب یلداست. بلندترین شب.

این چند شب خیلی خواب پرستو رو می بینم، اولین سالیه که شب یلدا نیست. شاید هیچ وقت با هم نبودیم، اما از وقتی رفته نمی دونم چرا همش دور هم جمع می شیم و همش جاش خالیه مثل این بار.

 

خونه مامان بزرگم میکروفون نداریم. هر وقت می رم اونجا سعی می کنم یه زمانی برم اینترنت که On باشه چون مامان بزرگـم می خوان صداش رو بشنون ، اینش جالبه،  اون Voice می فرسته و چون میکروفون نداریم باید حرفهاشون رو تایپ کنم، حالا من رو تصور کنین که دارم احوال پرسی یه مادر بزرگ رو تایپ می کنم...

 

پنجم)  مهندس که بعد از 22 روز از سفر اومد، هنوز هم حرف برای گفتن داره. حاضر به شنیدن حرفهاش نبودم و نیستم، جز یکی دو تا سوال اونم کاملاً بی ربط به مسئله ای که اذیتم می کنه، چیزی ازش نپرسیدم خودش هم که حرف می زنه مخصوصاً در اون مورد خاص، فرار می کنم و این ناراحتش می کنه.

 

می دونین. خیلی خیلی سخت بود و هست چون هنوز تموم نشده و هنوز هم...

حرف 8 ساله. حرف یه حس خاصه که دیگه به وجود نیومده. یه حس بکر.

اما از توانم خارج بود. نشدنی بود. نه رضای خدا توش بود نه بندۀ خدا.

امیدوارم زودتر از یه طرف همه چیز تموم بشه. داغی، بد دردیه و من اگه همینجوری پیش بره دووم نمی آرم. ممکنه ذوب بشم.

خدایا تمومش کن. بسه. خیلی خسته ام...

 

* * *

خب. اینم از من و حال و احوالم. خیلی خیلی التماس دعا.  

 

 

شاد و موفق باشید

 

 


نوشته شده در ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: لیلی نام تمام دختران زمین است :.

 

.: لیلی نام تمام دختران زمین است :.

 

نکته!: توصیه ام اینه که هر بخش رو جدا جدا بخونین و حسابی فکر کنین.

هول نشین. هر شب یه بخشش رو بخونین. حالا حالا ها آپ نمی کنم. دیر نمی شه.

 

 

.: 1 :.

خدا گفت : " زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟"                 

لیلی گفت:" من "                                                                               

خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت.

خدا گفت: " شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش"                                         

لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا کرد.

لیلی گُر می گرفت. خدا حظ می کرد.

لیلی می ترسید. می ترسید آتش اش تمام شود.

لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.

خدا گفت:" اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سرد بود"

 

 

.: 2 :.

لیلی گفت: "امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است.خاکستر لیلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟"

خدا گفت: " خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم"

لیلی گفت: " کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد"

خدا گفت: " مادری بهانه عاشقی است، بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی"

لیلی گفت: " دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب"

خدا گفت: " اما من تب و تابم، بی من تو می میری ... "

لیلی گفت: " پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون، پاین قصه ام را عوض می کنی؟"

خدا گفت: " پایان قصه ات اشک است، اشک دریاست، دریا تشنگی است و من تشنگی ام و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟ "

لیلی گریه کرد.

لیلی تشنه تر شد.

خدا خندید.

 

 

.: 3 :.

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.

گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت. خون انار روی ست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت: " راز زیستن فقط همین بود. فقط کافی است انار دلت ترک بخورد "

 

 

.: 4 :.

خدا مشتی خاک را برگرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید. و لیلی پیش از اینکه با خبر شود، عاشق شد.

سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان.

خدا گفت: " به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است. عشق . و هر که عاشق تر آمد، نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر. عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می اورد. کمندم را بگیرید"

خدا گفت: " عشق فرصت گفتگوست. گفتگو با من. با من گفتگو کنید."

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت: " عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند"

 و لیلی مشتی نور شد در دستان خدا.

 

 

.: 5 :.

خدا به شیطان گفت: " لیلی را سجده کن. شـیطان غرور داشت سجده نکرد. گفت : " من از آتشم و لیلی گِل است"

خدا گفت: " سجده کن، زیرا که من چنینی می خواهم"

شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد. اما گفت: " نمی توانی، هرگز نمی توانی، لیلی دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.

شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود. و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد. دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.او بدنامی را می خواهد. بهانۀ بودنش تنها همین است.

می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.

نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد. لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.

 

 

.: 6 :.

خـدا گفت: " لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که باید بسازیش"

شیطان گفت: " تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد"  انان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.

مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.

خدا گفت: " لیلی درد است. درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن"

شیطان گفت: " آسودگی ست. خیالی ست خوش"

خدا گفت: " ماندن است. فرو رفتن در خود.

خدا گفت: " لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن"

شیطان گفت : " لیلی سخت است و دور از دست"

شیطان گفت: " ساده است. همین جایی و دم دست"

و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجاییلیلی های نزدیک لحظه ای.

خدا گفت: " لیلی زندگی ست. زیستنش از نوعی دیگر"

للی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون زیستی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

 

 

.: 7 :.

شمع بود. اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود. شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.

مردم گفتند: " شمع عشق است و پروانه عاشق"

و زمین پر از شمع و پروانه شد. پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.

خدا گفت: " شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند. پروانه ای که به شمع نزدیک می شوزد، عاشق نیست"

شب بود، خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود . شمع خدا پروانه می خواست، لیلی، پروانه اش شد.

بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.

بالهای لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.

شمع خدا ماه است.ماه روشن است؛ اما نمی سوزاند.

لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

 

 

.: 8 :.

لیلی گفت: " موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های موی من است... نمی خواهی دلت را آویزان کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی من را ببینی؟"

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: " نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم "

لیلی گفت: " چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین، نمی خواهی عکس ات را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟"

 مجنون چشمهایش را بست و گفت: "هزار سال است عکسم ته جام شوکران است. تلخ، تلخی مجنون را تاب می آوری؟"

لیلی گفت: " لبخندم خرمای رسیده نخلستان است. خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی؟"

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: " من خار را دوستتر دارم"

لیلی گفت: " دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر"

مجنون گفت: " اما من از این پل گذشته ام. انکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد"

 

لیلی گفت: " قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده.این اسب را برای خودت می بری؟"

مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن. لیلی دست بر سینه اش گذاشته، صدای تاختن می آمد. اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود.

 

 

.: 9 :.

لیلی می دانست مجنون نیامدنی ست. اما ماند. چشم به راه و منتظر.

هزار سال لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی ست. خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست. چراغانی دلش را چشم به راهی اش را.

خدا به مجنون می گفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.

خدا ثانیه ها را می شمرد. صبوری لیلی را.

عشق درخت بود. ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد.

 

درخت بزرگ شد. هزار شاخه، هزاران برگ ستبر و تنومند.

سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند.

لیلی چشم به راه است. درخت لیلی ریشه می کند.

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.

مجنون نمی آید. مجنون هرگز نمی آید.

زیرا که مجنون نیامدنی ست. زیرا که درخت ریشه می خواهد.

 

 

 

.: 10 :.

قصه نبود. راه بود، خار بود و خون.

لیلی، راه پر خون را می نوشت. راه بود و لیلی می رفت. مجنون نبود.

دنیا ولی پر از نام مجنون بود.

لیلی تنها بود. لیلی همیشه تنهاست.

قصه نبود، معرکه بود. میدان بود؛ بازی چوگان و گوی.

چوگان نبود؛ گوی بود. لیلی، گوی میدان؛ بی چوگان. مجنون نبود.

 

لیلی زخم بر می داشت، اما شمشیر را نمی دید. شمشیر زن را نیز.

حریفی نبود. لیلی تنها می باخت. زیرا که قصه، قصه باختن بود.

مجنون کلمه بود. نا پیدا و کم. قصه عشق اما همه از مجنون بود.مجنون نبود.

لیلی قصه اش را تنها می نوشت.

قصه که به آخر رسید. مجنون پیدا شد. لیلی مجنونش را دید.

 

لیلی گفت: " پس قصه، قصه من و توست"

پس مجنون تویی!

خدا گفت: "

قصه نیست

    راز است

 این راز من و توست

 بر ملا نمی شود،

الا به مرگ

لیلی!

تو مرده ای... "

 

لیلی مرده بود.

 

 

.: 11 :.

لیلی قصه اش را دوباره خواند. برای هزارمین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.

لیلی گریست و گفت: " کاش اینگونه نبود "

خدا گفت: " هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.لیلی قصه ات را عوض کن."

لیلی اما می ترسید. لیلی به مردن عادت داشت.

تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.

خدا گفت : " لیلی عشق می رزیدتا نمیرد. دنیا، لیلی زنده می خواهد.

لیلی آه نیست. لیلی اشک نیست. لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست. لیلی زندگی ست. لیلی! زندگی کن.

اگر لیلی بمیرد،

دیگر چه کسی لیلی را به دنیا بیاورد؟

چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟

چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟

چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟

چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟

 

لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.

 

لیلی به قصه اش برگشت.

  این بار اما نه به قصد مردن.

              که به قصد زندگی.

و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام.

 

 

پی نوشت:

 

بر گرفته از" لیلی نام تمام دختران زمین است "، نوشتۀ عرفان نظر آهاری

 چون نمی تونم زیاد بیام زیاد می نویسم. اما دلم می خواد در مورد  هر بخش نظرتون رو بدونم و بدونم که از کدومشون بیشتر خوشتون اومد.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

دو تا چیز

 

1.   .: حسرت :.

 

حرفهای ما هنوز نا تمام

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

 

پیش از آن که با خبر شوی

لحظۀ عزیمت تو ناگزیر می شود

 

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

نا گهان

            چقدر زود

                          دیر می شود!

 

 

(قیصر امین پور)

 

 

 

 

* * *

 

2.   .: ماهی، قلب و ؟؟؟  :.

 

اگه ناراحتی قلبی دارین یا چندشتون می شه، این قسمت این پست رو نخونین.

مجبور بودم، باید می نوشتم.

 

داشتم تو راه پله بند کفشم رو می بستم، سرم رو آوردم بالا دیدم نجف زاده رو پله ها نشسته و داره یه ژست جدید برای گزارشش می گیره، می دونستم که خیلی به خودش مغروره و فکر می کنه مورد توجه همه دخترهای عالمه و با هیچ دختری حرف نمی زنه و ... ، با روی باز شروع کرد به خوش  بش، منم خیلی معمولی درست مثل همون حسی که بهش داشتم( یه حس کاملاً معمولی)، شروع کردم جواب حرفهاش رو دادم.

بعد باهام همراه شد. صمیمی شده بودیم. رفتیم جایی مثل باشگاهمون، دنباله بازی می کردیم، رفتم تو یه اتاق کوچیک قایم بشم که یه در آهنی نصفه (مثل در بار) داشت، در چنان کوبیده شد که یه آن حس کردم روح از بدنم خارج شد، یه زن چاق و گنده و بی ملاحظه داد و بیداد کرد و اومد تو. از اتاق اومدم بیرون، کامران جلوم بود و چشمهاش زده بود بیرون، شاید از ترس، اشاره کرد به سینه ام، یه جسم به خون آغشته رو به خودم آویزون دیدم که درست از وسط قفسه سینه ام زده بود بیرون. دست زدم و گرفتمش، دستم پر شد از خونهای لخته شده، اون بین چیز گوشت مانندی بود که وقتی تو دستم گرفتمش، دیدم پر از رگ و مویرگ ریز و درشته که گوشتها رو به هم متصل کرده بود.

نصفی از قلبم بود، از اینجا به بعد به جای کامران، داش خان و مامان همراهم بودن، دردی نداشتم، سوزشی احساس نمی کردم،حالا قلب تو یه کیسه بود  و ما می رفتیم بیمارستان و درمانگاه که یه کاری برام بکنن. مامان آروم بود اما داش خان نه، ترسیده بود و رنگش مثل گچ سفید شده بود.

 آخرش رفتیم یه کلینیک، خانمی قلب رو گذاشت تو یه تشت، روش آب ریخت، و بلافاصله چندتا ماهی قرمز و درشت تو تشت ورجه وورجه کردن، پَرسـتاره و دکـترها دنبال یه چیزی مثل آبدزدکِ خیلی ریز می گشتن که گویا قرار بود رگ و ریشه های قلبم رو به هم وصل کنه. گوشتها و رگ و ریشه ها رو از تشت خالی کردن، ماهی ها و اون آب دزدکه که خیلی پر تحرک بود رو ریختن تو یه کیسه و دادن دست من، اعصابم از حرکتهاشون خرد شد دادمشون دست مامان، بعد آقای دکتری اومد و به اتاق عمل راهنماییم کرد. دراز کشیدم روی تخت سبز و ساعت زنگ زد و از خواب پریدم. آروم بودم، نترسیده بودم، همونجوری تو رختخواب که دراز کشیده بودم دسـت کشیدم رو قفســه سینه ام که ببیــنم دردی، سوزشی حس می کنم... که نمی کردم.

 

 

از صبح، بعد از خواب، تصاویری که همش تو ذهنمه؛ ماهی، نصف قلب پر از رگ، آب دزدک سفید، ضربه ای که به در خورده بود(چیزی که همش تو خواب فکر می کردم باعث شده بود اون اتفاق بیفته)؛ ذهنم رو آزاد نمی گذاره، حس بدی به خوابم ندارم، اما یه جوری بود.

تو فکرم شدید ...

 

 

 


نوشته شده در ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: سلام :.

 

.: سلام :.

 

آلاخون والاخون شدم شدید.

هنوز یه هفته هم نشده، خیلی برام سخته. بچه ها می گن: " باید ببندیمت به تخت" نمیدونم شاید راست میگن …

 

خب یکی دو تا حرف می خواستم بگم:

  1. این دو تا پست هم با تشکر از سارا هست که کتابها رو برام تهیه کرده بود. کتابام تموم شده، حالا رفت تا اووووووووه، که یه کتاب خوب گیرم بیاد، با توجه به وضع کتابخونه های در دسترسم …
  2. این قضیه بی تلفن شدن واسه هیچکی خیر نداشت واسه "دفتر آبی" داشت. باعث شد یه 10 – 12 صفحه ای توش بنویسم. بی چاره خاک خالی شده بود. شاید نفرین اون بوده!
  3. مامان بهم اطمینان دادن که این مسئله ندادن پول تلفن به من ربطی نداشته، جریان چیز دیگه ای هست و ... .

 بحث وقتی شـروع شد که داشـتم پروژه مامان رو تایپ می کردم یهو بی اراده  گفتم: " آخ که دلم واسه وبم یه ذره شده، واسه وبم و چت ". مامان یه جور عجیبی نگاهم کردن و حرفی که گفتم رو زدن، وگرنه پولش رو تا حدی جمع کرده بودم و این رو بهشون گفتم، مامان گفتن : "مسئله که پولش نیس، مسئله ........ هست " و قانع شدم. J

  1. دلم گرفته ... K

موفق باشید

 

 


نوشته شده در ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: چراغها ... :.

 

.:  چراغها ... :.

 

چراغها را من روشن می کنم، و روز همراه با کار و زحمتم آغاز می شود.

چراغها را من خاموش می کنم، و روز پر زحمت و دغدغه را به پایان می رسانم.

 

* * *

هیچ قسمت کتاب نبود که خسته ام کرده باشه یا حوصله ام ازش سر رفته باشه. عالی بود. کتاب اینجوری دوست دارم.

همه چیز به موقع و به جا کنار هم استفاده شده بود. داستان پردازی به این می گن...

یه چیز جالب برام اتفاق افتاد:

سر یه بخش رسیدم، کتاب رو بستم از اتوبوس پیاده شدم، تا برسم خونه و استراحت کنم و به کارهام برسم و دوباره شروع کنم به خوندن یه زمانی گذشت، (نمی دونم همه اینجورین یا فقط من اینجوریم، که همه صحنه های کتابها رو تصور می کنم و تو ذهنم می سازم، بعد هم همیشه می گم کاش از رو این کتاب فیلمش رو هم می ساختن، این موضوع شامل همه کتابها و مخصوصاً کتابهایی که توصیفهای خوبی دارن می شه، و این کتاب از لحاظ توصیف می تونم بگم از بهترینها بود)، داشتم می گفتم که یه زمانی طول کشید تا دوباره برم سر کتاب. این بین داشتم تمام صحنه هاش رو یاد آوری می کردم و به جایی رسیدم که دیگه هیچی یادم نیومد، گفتم :" اَه بد جایی تموم شد، راستی چه فیلمی بود، یادم باشه هفته دیگه ببینم" از فکرم خنده ام گرفت. خودتون دیگه تصور کنین چه جوری این کتاب رو خوندم.

 

حالا بعد از تموم شدنش به این فکر می کنم که چقدر مامانامون مظلومن. این فکر برای سومین بار تو این مدت به سراغم اومده، یه بار بعد از دیدن میم مثل مادر، یه بار سر نامه به کودکی که هرگز متولد نشد، و حالا بعد از خوندن این کتاب، هر کدوم هم به یه جنبه از وظایف سخت و کمر شکن مادر بودن یا شاید زن بودن اشاره داره.

 

یاد مامان خودم افتادم که چقدر کار می کنه، کار بیرون، کارخونه، حرص و جوش ماها و رسیدگی به کارهامون، درسها و کلاسهای خودش و ... دلم کباب شد. با خودم قرار گذاشتم بیشتر هواش رو داشته باشم. چه گناهی کرده مادر شده.

دارم به این فکر می کنم که منم قراره مثل یه ماشین با روشن کردن چراغ، یا در اصل روشن شدن خونه با نور آفتاب کارم رو شروع کنم و شب با خاموش شدن چراغ کارم رو به پایان برسونم، مثل یه ماشین که با باطری نوری کار می کنه؟؟؟

نباید اینجوری فکر کنم می دونم، اما کاش کسی باشه که یکمی حداقل به این چیزها فکر کنه که، یه زن صرفاً یه ماشین و مسئول خدمات نیست. مگه مامان من فقط برای این کارهاس؟

نه، معلومه که نه، در اصل باید بگم من خودم ، آرمن و آرمینه و آرسینه و شاید تمام بچه های روی زمین که شاید کلی هم به جون ماماناشون غر می زنن، حاضریم که مامانامون هیچ کدوم این کارها رو نکنن، اما پیشمون باشن و نگاهمون کنن. موافقین؟

 

یه پیام جدی:

هوای مامانامون رو بیشتر داشته باشیم

 

 

 

 

پی نوشت:

چراغها را من خاموش می کنم

نویسنده : زویا پیرزاد

نشر: مرکز

 

 


نوشته شده در ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: چشمهایش :.

 

.: چشمهایش :.

 

1

15. چشمهایش و چمدان از آثار کدام نویسنده است؟                                                 1 نمره

بزرگ علوی

 

 

 

این سوال بالا به مدلهای مختلف یه بار نیم ترم و دو بار ترم تو امتحان سال دوم دبیرستانم اومده بود. شاید معلممون ازش خوشش می اومد نمی دونم. همیشه هم اگر قرار بود نام برده بشه، دو مورد بود که منم چون این دو تا اولش (چ) و راحت تر بود حفظ کرده بودم، تا اینکه ملکه ذهنم شد و حالا چشمهایش و چمدان من رو به یاد بزرگ علوی می اندازه، بزرگ علوی من رو به یاد چمدان و چشمهایش می اندازه، چمدان و چشمهایش و علوی برای من یه معنی، اونم یک نمره رو داره.

 

اصلاً ازش هیچ جا تعریفی نشنیده بودم ، هیچکی نگفته بود که علوی نثر خوبی داره، وقتی هم که از ســـارا ( با سپاس مجدد J) این کتاب رو با بقیه کتابها بهم داد، ازش پرسـیدم: " چـــطوره؟"      گفت:" بد نیس" .

به همین خاطر خیلی دلم نمی خواست بخونم، فکر می کردم باید یه نثر کوبنده و تند داشته باشه مثل نثر چپی ها بر ضد نظام اون زمان.

 

یه بار که بازش کردم به ساعت نگاه کردم 6:00 بود. سرم رو بردم تو کتاب. یه آن حس کردم دلم داره ضعف میره به ساعت نگاه کردم دیدم 11:00 شده و این گذر زمان رو متوجه نشده بودم. تازه بازم با اینکه گرسنه ام شده بود، نمی تونستم ببندم و برم و به زور کتاب رو می بستم.

خلاصه...

خیلی حال کردم خیلی... آخرش دلم می خواست پر هیجان تر باشه. اما خب خیلی آروم تموم شد. واقعاً داستان پردازی عالی ای داشت.

 

یه نکته جالبی که برام داشت، این بود که، این کتاب چندتا شخصیت داشت. یه خانم و دو تا آقا. اما اکثر داستان از زبون خانم داستان نقل می شه.

به حدی حسها و تصورات و عواطف و دل مشغولی های خانم رو زیبا پرداخته بود، که باورت نمی شد این کتاب رو یه مرد نوشته. انگار داده به خانم تا اون صحنه ها رو بنویسه و بقیه رو خودش دست گرفته.

 

جداً حسهای قشنگ و ملموسی داشت. لذت بردم. حتماً بخونینش.