تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: سرما، مروارید، ؟؟؟ :.

 

 

.: سرما، مروارید، ؟؟؟  :.

 

سلام

این پست رو خیلی دلم می خواد پر ملات بنویسم. همه چی حتی چیزهایی که هیچ ارتباطی بهتون پیدا نمی کنه و از شعار وبلاگم هم فراتر برم …

خیلی طولانی می شه. خسته می شین. اگه خواستین نخونین. من واسه دلم نوشتم.

 نمی خوام مختصرش کنم، در عین حال نمی خوامم اذیتتون کنم.

هر جور راحتین

 

 

خیلی اتفاقی یه روز با یه آف از موحد مواجه شدم که نوشته بود" مرنجاب که می آین؟"

گفتم اِ خب یه رصد دیگه گذاشتن. طبق معمول اینهمه راه رفتن تا اونجا برام سخت بود و هی قلقلکم می داد که بی خیال بشم.

 به مهندس گفتم:" بچه های قم رصد گذاشتن". گفت:" کجا؟" گفتم:" مرنجاب". همین.

یه شب تو مسنجر با اختر می چتیدم پرسیدم:" جریان مرنجاب چیه؟"   گفت:"  الهه یه رصد گذاشته برا مرنجاب. می آین؟"   گفتم:" نمی دونم. حالا ببینم."

 

بررسی کردیم دیدم شرایط تا حدودی جوره واسه رفتن، جز اینکه یه روز مهم درسی رو باید می گذاشتم و می رفتم. اونم شنبه .

برای بارش شهابی اسدی برنامه ریخته بودن. خبر دادم که میایم. من و مهندس هردو.

چهارشـــنبه که باشـــگاه نجوم بود، بحث سر همین بارش بود و تو آنتراکت همه داشتن برنامه ریزی می کردن که فردا و پس فرداش رو مرنجاب باشن. هر چند که اوج بارش یکشنبه بود ولی خب چون وسط هفته بود، بچه ها اینجوری برنامه ریزی کردن.

 

مهندس برای استراحت رفت به دیار  حافظ و سعدی. من موندم تنها. تو باشگاه هر کی می رسید بهم می گفت:" میای رصد؟"  می گفتم:" کی، کجا؟"  می گفتن:" فردا .مرنجاب" می گفتم : " قولش رو به گروه قم دادم." شاید 5-6 تا گروه بهم پیشنهاد دادن و جوابمم همین بود.

باشگاه این ماه یه حس دیگه ای داشت ...

 

قرار بود اختر بهم خبر بده دوستاش کسی از تهران با ماشین می ره که باهاشون برم؟، کسی نبود. قرار شد یه سفر تنها رو شروع کنم. بار دوم در تمام زندگیم بود که تنها سفر می کردم. دفعه قبل همدان با 7 تا از بچه های دیگه. این بار کویر مرنجاب. مجاور دریاچه نمک.

 

جمعه صبح ساعت 6 بیدار شدم. ساعت 1 شب خوابیده بودم. صبحانه رو آماده کردم. با مامان، بابا خوردیم. مامان رو به کلاس رسوندیم و بعد برای کاری خونه مامان بزرگم رفتیم. با کلی قربون صدقه و سلام و صلوات راهیم کردن و با بابا رفتیم سر جاده قم تا سوار ماشین بشم.

تا ماشین رو نگه داشتیم یه ولوو اومد. بابا اومدن بالا و وسایلم رو گذاشتن و رفتن پایین. باز اون نگرانی همیشه تو چشمهاشون بود  "مگه من چندتا مریم دارم؟"

بلافاصله بعد از مستقر شدن، مشغول کتاب خوندن شدم. یه آن به خودم اومدم دیدم خانم کنار دستیم صدام کرد و گفت آخرشه. تندی وسایلم رو جمع و جور کردم و پریدم پایین. کرایه رو حساب کردم. ماشین دربستی گرفتم چون کوله ام خیلی سنگین بود، حوصله نداشت سر کرایه چونه بزنم.

ساعت 12:05 رسیدم فلکه جهاد. زنگ زدم به اختر که رسیدم، اونا کجا هستن؟ گفت که زود اومدم. آخه قرار 12:30 بود. کنار دانشگاه بین المللی امام خمینی(ره) بودم. جا برای نماز ندیدم. رفتم از نگهبانی پرسیدم می تونم برم تو نمازم رو بخونم یا نه؟  گفت: " برو تو اتاق انتظار بخون." زیر انداز و مهر هم داد.

بعد از نماز که رفتم سر قرار، چند نفری اومده بودن. از 1:00، یکمی گذشته بود که تقریباً همه بچه هاجمع شدن. فقط الهه، عاطفه، اختر، موحد و باقر رو می شناختم. سوار ماشین شدیم، من تا سوار شدم، تندی دوباره شروع کردم به کتاب خوندن تا اینکه، جایی برای استراحت توقف کردیم.

پیاده نشدم. بچه ها که برگشتن به کتاب خوندنم اعتراض کردن. رفتم کنار عاطفه و مشغول صحبت شدیم. باقر فکر کرده بود غریبی می کنم. اما نه، این بار از سری قبل که رفته بودیم ابیانه راحت تر بودم.  

اصولاً تو این گروهها که با بچه ها آشنا نیستم و مراسم معارفه هم ندارن، باید از صدا کردن هاشون بفهمم هر کی اسمش چیه، به همین خاطر یه سری رو به اسم یه سری رو به فامیل و یه سری رو به لقب شناختم.

بچه ها تنقلاتی که آورده بودن رو تقسیم کردن، خیلی ها نه صبحانه خورده بودن نه نهار.

چای به روش خاصی توسط احمد ریخته می شد و بین بچه ها تقسیم می شد. کار خیلی با نمکی بود. کلی انرژی می گذاشت سر این مسئله.( فلاسک خراب بود و باید دگمه اش رو خیلی فشار می داد تا چای ازش سرازیر بشه).  طه آهنگهایی که روی گوشیش داشت رو برامون گذاشته بود.

جاده شنی و بیابونی شد، یعنی داریم نزدیک می شیم.

 

اسفند ماه 84 به مرنجاب رفته بودم. به شرایطش و جوّ و امکاناتش واقف بودم. تنها استرسی که بهم گاهی دست می داد ترس از سرما بود. مریم که شب گذشته رو هم اونجا گذرونده بود دائم دم از سرمای وحشتناکی می زد که حال دو تا از بچه ها رو خراب کرده بود. فکر نمی کردم وضع به این بغرنجی باشه.

 

ساعت 6-7 بود که رسیدیم به کاروانسرا. امکانات خوبی داشت.برق که قرار بود 9:00 خاموش بشه ، آب، حجره های داخل کاروانسرا، دستشویی و در آخر علاءالدین، در حالی که ما سری قبل فقط برای دستشویی اومدیم کاروانسرا و شب تا صبح رو روی تپه های شنی(رمل ها) که با ماشین یک ربعی تا کاروانسرا فاصله داشت سپری کردیم و هیچ کدوم از این امکانات رو نداشتیم.

 

نماز رو 2 بار به خاطر اشتباهی که مریم تو اعلام جهت قبله کرد بود، خوندیم که خیلی جریان با نمکی بود و آتویی بود دست بچه ها تا هیچ حرف دیگه ای رو از مریم رو قبول نکنن( حالا مریم اشتباه کرد، ما مثلاً با ستاره ها آشنا بودیم و از طریق اونا باید قبله رو خودمون تشخیص می دادیم. ولی خب اعتماد بی جا...)

 

اینجا محل توقف و استراحت منجم ها و توریستها بود. ما که مشغول نماز بودیم یه اتوبوس رسید. من سر نماز بودم. یکی از بچه ها یک مهمون رو برای اقامه نماز به حجره دعوت کرد. بعد از نماز دیدم محمد.گ خودمونه. (اون کسی که باهاش تو رصد شهمیرزاد هم گروه بودم و با هم کار می کردیم.) کلی حال و احوال وفهمیدم اتوبوس مال تور بچه های باشگاه نجومه. چند نفری آشنا بودن.

از کارهایی که قرار بود انجام بده برام گفت... گفت تا باهاش برم، جا داشتن ولی نمی شد. دلمم نمی خواست برم، یه جورایی رفیق نیمه راه بود. لیدرشون هم تعارف کرد، قبول نکردم،از چند و چون رصدمون با خبر شد و دیرشون شده بود. می خواستن برن رو تپه ها. آرزوی شبی پر کار و پر شهاب برای هم کردیم و رفتن.

 

بعد از نماز موحد پیشنهاد داد بریم بیابون گردی. هوا کمی سرد شده بود. چند نفری از بچه ها گرسنه بودن و اصرار کردن اول شام رو بخوریم. من خودم که اصلاً اشتها نداشتم. دیگه انقدر بچه ها اصرار کردن شام ها رو در آوردن و مشغول شدن. من نه شامم رو در آوردم نه چیزی خوردم. پیش بچه ها نشستم و یکمی حرف زدیم و بعد از شام نوبت چای بود. دیگه از وقت تلف کردن خسته شدم. لباس گرمهام رو پوشیدم و زدم بیرون. یه 100 متری از کاروانسرا دور شدم که نورش مانع دیدم نشه. دراز کشیدم روی زمین زل زدم به سقف آسمون. آهنگهای یانی شکوه آسمون رو  برام صد چندان کرده بود.

 

 ZHR یعنی، تعداد شهابی که در عرض یک ساعت از ناحیه ای از آسمون عبور می کنه، ZHR این بارش خیلی کم بود. نظرهای مختلفی بود. به گمونم درست ترین این نظر ها 35 باشه.

توی اون مدتی که دراز کشیده بودم چیزی ندیدم. حوصله ام سر رفت. بچه ها هم قرار بود 9:00 بزنن بیرون. 9 و چند دقیقه رفتم دیدم آماده شدن. ما بقی لباس گرمهام رو پوشیدم. وسایل رصد و چادر ها رو برداشتن و با همراهی یک جیپ که وسایلمون رو می آورد  به سمت دشت حرکت کردیم.

تنها بودم و خودم این طور می خواستم، الهه و عاطفه و باقر فکر می کردن از جوّ خوشم نیومده و کناره گیری می کنم. اما خب نه، دلم میخواست تنها باشم.

 

بچه ها چادرها رو نصب کردن. آتشی هم بر پا کردن که تمام قدر آسمون رو گرفت و دشت رو روشن کرد. یکی دیگه از دلایلی که از جمع دور شدم همین بود، دوری از نور آتش.

یواش یواش داشت سرد می شد. باد ملایمی می وزد که پوست صورتم رو می سوزوند. اون بین علاوه بر دراز کشیدن و زل زدن به آسمون، تنها کار خدا پسندانه ای که کردم یکی دو تا صورت فلکی رو به موحد نشون دادم. موسیقی گوش می دادم و از صدای جمع هم دور بودم. دلم می خواست برم خیلی دور خیلی دور اما خب اصل اساسیِ همراهی با گروه مانعم بود. وگرنه کوچکترین ترسی نداشتم شاید چون روز اون دشت رو دیده بودم و می دونستم تو این فصل کوچکترین خطری تحدیدم نمی کنه.

 

سرد شد. بد جور. دور آتش جمع شدیم. جلال تار می زد و باقر غزلیات حافظ رو دکلمه می کرد. دور آتش بود که خیلی از آشنایی ها نسبت به افراد پیدا کردم...

یه چیز این گروه هیچ جوره تو کتم نمی رفت اونم دودشون بود. سیگار. پیپ. قلیون. برام هیچ کدوم قابل قبول نبود.

تا ساعت 2 چندین بار از دور آتش متفرق شدیم و برگشتیم. آخرین باری که متفرق شدیم، به سمیرا و محمد رسیدیم که داشتن کار علمی جدی می کردن. مثل بچه های گروه خودمون، با دو آقایی که جیپ مال اونها بود، جرم می زدن. یه چند تا جرم دیدم، اون طرف تر هم اختر عکاسی می کرد و صدای فریاد:   " چراغتو خاموش کن " که مختص تمام عکاسای نجومیه رو سر می داد.

این بین حال باقر بد شد. فشارش حسابی افتاد و بردنش تو چادرها. ما هم نشستیم و طلوع اسد(صورت فلکی اسد)  رو رصد کردیم و چند شهاب محشر اسدی و غیر اسدی. دو تا از اون چندتا بی نهایت زیبا و پر نور بودن طوری که ردشون تو آسمون به جا موند. قدر پایین ( پر نور) و سرعت کم. محشر... خلاصه اینکه اگه تو یه شب رصدی معمولی حداقل 15-16 تا شهاب می دیدم، این بار فقط 8-9 تا اونم تازه چندتاش اسدی و مربوط به این بارش بودن. این مسئله حالم رو می گرفت.

 

2:00 دیگه دووم نیاوردیم و رفتیم کاروانسرا. بچه ها گرسنه بودن. من هنوز گرسنگی حس نمی کردم.

بچه ها چای خوردن و یه سری رفتن حجره کناری تا بخوابن و مابقی صحبت می کردیم. با بچه ها تقربباً دیگه آشنای آشنا بودم.

اون اطراف دیوان حافظ الهه افتاده بود. غزل فالی که چند وقت پیش اختر برام گرفته بود رو آوردم و برای چندمین بار اما این بار با یه حس دیگه خوندمش. دیدم چقدر فکری که می کردم با این اتفاقاتی که افتاده بود متفاوت بود. چون فقط به بیت اول توجه کرده بودم، حال اینکه تو بیتهای دیگه چیزای دیگه ای آدم دستگیرش می شد. به اختر نشون دادم. گفت یه فال براش بگیرم. گرفتم. اما نمی دونم چقدر با نیتش هماهنگ بود، خودم که چیزی دستگیرم نشد.

 

4:30 بود که تصمیم گرفتیم بخوابیم. من که خیلی خسته بودم و بدون هیچ مشکلی خوابم برد، اما بقیه انگار از دست الهه و امیر( خاقانی) ، سخت خوابیده بودن.

الهه با تکنیک خاصی همه رو برای نماز بیدار کرد، طوری که با اولین بار صدا کردن مثل میخ از جا می پریدیم. روح الله برام یه لیوان از آب کتری که ولرم بود آورد و رفتم تو پستو  وضو گرفتم، بنابر این سردم نشد. اما بقیه کلی لرز کرده بودن. علاءالدین هم خاموش شده بود.

بچه ها به هوای اینکه حجرۀ ما گرمتره، حجوم آوردن تا نماز رو اونجا بخونن.جایی برای خواب بعد از نماز نموند. تا خروج مجدد بچه ها نشستیم و بعد خواب تا 8:30 صبح و باز با صدای الهه پریدیم. هوا خوب شده بود. لباس گرمها رو عوض کردم و رسیدگی به وضع ظاهری و مسواک و آماده شدن برای صبحانه. همه منتظر بودن ببینن این رژیمی من چیه، ( غذای من به رژیمی معروف شده بود.) با بچه های حجره خودمون نشستیم خوردیم.

بعد از صبحانه که باز اشتهایی برای خوردنش نداشتم، رفتم تو دشت پیاده روی.

یه چندتا چاه پیدا کردم. بعد هم نمای دور کاروانسرا رو با بکگراند دریاچه نمک تماشا کردم و  صدای موسیقی رو قطع کردم و به صدای صبحگاهی پرنده های اطراف گوش دادم که چقدر آرامش بخش بود. دیدم مینی بوسی مقابل کاروانسرا توقف کرد و ازش کسی پیاده نشد. حدس زدم باید مینی بوس برای ما اومده باشه.

 برگشتم کاروانسرا. همه بیدار شه بودن. وسایل رو جمع کرده بودن و آماده بودن برای حرکت. منم صبح وسایلم رو جمع کرده بودم. یه کیک صبحانه برداشتم و کوله به دوش به سمت مینی بوس حرکت کردیم. وسایل رو تو ماشین جا دادیم. صندلی های بیشتری داشت اما فاصله بینشون کم و  این کلی دردسر برای بچه های قد بلند ایجاد می کرد.

با عاطفه رفتیم و از دور نمایی که من دیده بودم عکاسی کردیم و برگشتیم. آخرین لباس گرمها رو هم در آوردیم چون دیگه خیلی گرم شده بود. به سمت دریاچه نمک رفتیم.

شن. سکوت. نمک و طعم شوری که با وزش باد حس می کردی.

تا جایی پیش رفتیم که سفیدی نمک روی خاک و کلوخها به چشم می خورد. کمی چشیدم. تلخ و شور. اما می ارزید. عکس گرفتیم. برگشتیم.

توی مسیر یه مارمولک کوچولو دیدم. ویرم گرفت که بگیرمش. دیگه با همکاری بچه ها و پا رو دم گذاشتنش از زیر بغلهاش گرفتمش و مواظب بودم دمش رو به دستم نزنه. خیلی زیبا بود. حس خوبی بود. قلبش یکی در میون می زد. پوست نرم و نازکش مچاله شده بود. بچه ها یه چندتا عکس گرفتن و ولش کردیم تا بره به زندگیش برسه، مدتی طول کشید به حالت عادی برگرده.

 

با آب خنک و شور دست و روم رو شستم و آرزوی جرعه ای از آب تهران رو تو دل پروروندم.

سوار شدیم. طعم تلخ خاک هنوز تو دهنم بود.

 

حرکت کردیم. اول کار بچه ها میوره خوردن و  کار خاصی انجام ندادیم. یکمی که گذشت به شنزار رسیدیم. پیاده شدیم.

من عاشق شنهای بیابونم. سری قبل که رفتیم لذت لمسش رو چشیدم. هفته بعد از رفتن ما، گروه دیگه ای از بچه ها رفتن و سفارش دادم برام یه ظرف شن بیارن. روز تولدم بهم هدیه اش کردن. یکی از بهترین هدایای زندگیم بود.

هر وقت خیلی دلم گرفته، حالم خوب نیست و پکرم، می شینم بهش نگاه می کنم و لمسش می کنم و واقعاً معجزه می کنه. به عنوان هدیه احساسی یه بسته هم به پرستو دادم تا با خودش به استرالیا ببره، برق چشمش یادم نمی ره.خاک ایران. اونم کویر ایران...

 

سوار که شدیم موحد صدام کرد برم پانتومیم بازی کنم. چند نفری بیشتر نبودیم. (باقر، جلال، اسماعیلی و من تو یه گروه، موحد، محمد، سمیراو (؟) هم تو یه گروه) انتهای مینی بوس پانتومیم و ابتدای مینی بوس آواز در جریان بود.

به جرعت می تونم بگم بهترین پانتومیم زندگیم رو انجام دادم. اولش تو مینی بوس دو بخش بودم. پانتومیم و آواز. اما آخرای کار به گروه هامون آدم اضافه می شد و تمام مینی بوس متوجه ما و موضوعات و پانتومیم هامون بودن. عالی بود عالی.

اون بین توقفی برای ما تهرانی ها که به نماز ظهر و عصر نمی رسیم، صورت گرفت. نمازها رو خوندیم و سوار شدیم و ادامۀ پانتومیم. دیگه از حال داشتیم می رفتیم که بازی رو تموم کردیم.

 

رسیدیم قم. راننده یکمی مسخره بازی در آورد که ما رو به فلکه جهاد نرسونه. آخرشم با کلی غر و منت و حرفهای کلفت زدن به رانندۀ اصلی خودمون، به مقصد مورد توقع رسوندمون.

 

آی دی و تلفن گرفتن آخر رصد، معمولی ترین کاره و اینجا هم رواج داشت و حلالیت طلبیدن و خداحافظی، بدترین لحظه سفر.

 

قرار بود با طه و روح الله برگردم. مریم و (؟) رو تا یه جایی رسوندیم و به سمت تهران حرکت کردیم.

 

توی راه حرفهای خوبی شنیدم. جالب بود. دیدم رو بازتر کرد.

 

ایستگاه مترو نواب پیاده شدم . تو مترو و اتوبوس به حرفهایی که با روح الله و طه زده بودم و شنیده بودم فکر کردم...

 

7:30 شب به منزل رسیدم.

 

 

Sorry :> :>

 

 

پی نوشت:

دیشب یه بار این پست رو نوشتم و آپ کردم. خسته بودم و زود خوابیدم و صبح که دوباره خوندم یکمی اشکال داشت و اشکالاتش رو رفع کردم. اومدم بیام اینترنت دیدم هی یه نفر داره رو خط حرف می زنه. فکر کردم تلفن اشغاله، گوشی رو برداشتم و شماره گرفتم آقایی فرمودن: " مشترک گرامی تلفن شما به علت بدهی قطع می باشد. در صورت پرداخت صورتحساب و مراجعه به واحد آبونمان در مرکز مربوطه مجدداً وصل خواهد شد."

این یعنی چی؟ یعنی اینکه، اگرم نت برم هفته ای یه بار، زمانشم معلوم نیس. چت و مت و نامه و میل تموم شد و رفت. باهام تماس بگیرین.

به خاطر اینکه ممکنه به جای کافی نت برم دانشگاه مهندس و اونجا هم مسنجر نداره پیغامهاتون رو میل بزنین.

آلان با داش خان تو کافی نت سر کوچه ایم. دیرش شده و عصبیه. اماخب مگه چندتا آبجی مریم داره؟

خب دیگه، مواظب مدت استفاده از تلفنتون باشید، از شبکه هوشمند لعنتی هم استفاده نکنین. مواظب خودتون هم باشید. تا هفته دیگه خداحافظ. تنهام نگذارید.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: بار دیگر ... :.

 

.: بار دیگر ... :.

 

شهری که دوست می داشتم، با یه سری جزئیات خاص بود. با بوی بهار نارنج و باغهایی با درختهای میوه و پر بار. با دیدارهای هر روزه و ...

 

حقیقتاً مسخ جملات و عبارات شدم.

دیده بودم که تو وبلاگ حجم پنجره و دفتر سیمی(؟؟؟) تکه هایی از داستان رو نوشته بودن شاید به عنوان تکه های برتر، اما من هر بار اومدم جمله ای رو به عنوان بهترین انتخاب کنم باز دیدم نه، همه جملات بنظرم چنین خصلتی رو دارن.

توصیفات و حسهاش حال خوبی بهم داده بود. الآن بعد از چند روز که دارم می نویسم هم هنوز وقتی بهش فکر می کنم حس خوبی بهم دست می ده...

دیگه بیش از این حرفی برای گفتن ندارم، فقط اینکه پیشنهاد می کنم این کتاب رو با یه ذهن باز و با طمأنینه چند بار بخونین.

 

بازم با تشکر از سارا ...

 

پی نوشت:

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

نویسنده: نادر ابراهیمی

نشر: روزبهان

111 صفحه( چاپی در سال 1373 با 121صفحه)

 

 


نوشته شده در ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: نامه به یه موجود :.

 

.: نامه به یه موجود :.

 

نامه به کودکی که هرگز متولد نشده، می تونه چه جور نامه ای باشه؟

من خودم به خاطر بی علاقه گی شدیدی که به بچه ها و بچه دار شدن دارم ممکنه وقتی متوجه بشم یه موجود داره تو وجودم رشد می کنه عصبانی بشم  و چون تنــها راه آروم کردن خودم رو تو نوشتن می بینم، شروع کنم به نوشتن یه سری نامه های پر خاشگرانه به کودکم که،  چرا؟؟؟؟؟؟

اما خب این نامه ها رو که خوندم ، نمی دونم انگار دلم نرم شد. خب اون مادر هم نمی خواست. عصبانی بود. رنج کشیده بود و تصوراتش به زندگی تصورات سیاه و کثیفی بود. و حالا موجودی رو تو وجودش داشــت می پروروند و چون تنها بود شروع کرده بود به صحبت کردن باهاش. گاهی باهاش خوش بود و گاهی از وجودش به ستوه می اومد. چون اون رو از چیزی که قبل بود خیلی دور کرده بود. از کارش و زندگی روزانه اش و هر چیز دیگه ای که دوست می داشت...

خیلی من رو به فکر برد. به خودم فکر کردم و چیزی که باعث شده بود مامان بخواد که من باشم و الآن هستم. به چیزی که مادرها تو وجودشون یه دفعه شکوفا می شه و باعث می شه اون چیزی که قبل بودن رو فدای به وجود آوردن یه موجود دیگه بکنن تا اونم باشه و بخواد تا دیگران باشن و ....

 

با تشکر از سارا که این کتاب رو برام فراهم کرد

 

 

پی نوشت:

نامه به کودکی که هرگز متولد نشد

نویسنده: اوریانا فالاچی

ترجمه: یغما گلرویی

نشر: دارینوش

118 صفحه

 


نوشته شده در ساعت 7:59 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: کیمیای سعادت :.

 

.: کیمیای سعادت :.

 

می تونم به جرئت بگم تقریباً به طور کامل از بخش اول خیلی خوشم اومد. از توصیفات و حسهایی که داشت، از داستان و همه چیز. اما بخش دوم که بیش از نیمی از کتاب رو به خودش اختصاص داده بود:

هر فصل رو که می خوندم یه نظر و حسی داشتم که با نظرات قبلم در تضاد بود. از دو جنبه می شد به داستانش نگاه کرد.

  1. یا اینکه تمام اتفاقات رو واقعی تصور می کردی و داستان رو مستند
  2.  یا اینکه به طور کامل بدون در نظر  گرفتن شخصیتهای تاریخی به داستان نگاه می کردی.

اگر قرار بود با دید اول به داستان نگاه کنم، باید بگم از مزخرف ترین کتابهایی بود که خوندم، اما از دید دوم باید بگم از شخصیت پردازی و روندش خوشم اومد.

اوایل بخش دوم شمس و داستانهایی که ایجاد کرده بود من رو  به طور کامل از داستان زده کرد، بعد همین جور با خودم کلنجار می رفتم که فقط به عنوان یه رمان بهش نگاه کنم نه یه کتاب تاریخی. آخه مامان به تازگی (شاید کمتر از یه هفته) دیوان شمس رو از محل کارشون آورده بودن خونه. اولین بار بود شعری از مولانا و شمس می خوندم. بی نهایت جذبم کرد. قرار شد پولم رو جمع کنم تا علاوه بر لیست عریض و طویلی که هر سال برای نمایشگاه کتاب می نویسم دیوان شمس رو هم توش بگنجونم و وسع خریدش رو هم داشته باشم. هیجانم و علاقه ام جایی اوج گرفت که شعر تیتراژ پایانی فیلم شبکه دو که ماه رمضون نشون می داد(اسمش رو نمی دونم چون حتی یه صحنه اش رو هم ندیدم) رو پیدا کردم.

 

چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم      که ازین سوی کشندم که از آن سوی کشندم

...

 

خلاصه... آقا ما تازه کلی از اینها خوشمون اومده بود که این کتاب داشت بدجوری وجه شون رو برام خراب می کرد. من با خودم می گفتم به من چه که چی بوده و واقعیت چیه، آخه می خواستم بیفتم دنبال کتابهایی از زندگی شمس و مولانا که مهندس گفت بی خیال بشم بهتره. یعنی نه اینکه نخونم. بخونم. اما فقط در حد خوندن. چون خیلی موثق نیستند این کتابها و کلاً شمس و زندگیش مرموز بوده و این حرفها... (چقدر از این شاخه به اون شاخه می پرم) بعد رسیدم به یک سوم نهاییِ بخش دوم که به شدت به یاد بامداد خمار و رحیم و کارهای ناجوانمردانه اش افتادم و حس می کردم کپی برداری بی نقصی از اون کتاب صورت گرفته. و در نهایت آخر کتاب. حقیقتاً حال گیری بود. نمی دونم دائم فکر می کردم باید آخرش خیلی قوی تر از این حرفها باشه. نه اینکه بد تموم شد. اتفاقاً جالب بود.  اما، نمی دونم چرا انقدر خورد تو حالم.

خلاصه دوستانِ من، من از این کتاب هم خوشم اومد هم بدم اومد. باید از همون اول تکلیفم رو با خودم روشن می کردم و بعد می خوندم ولی تا همون آخرهای کتاب هم، همۀ شخصیتها و وقایع رو مستند تصور می کردم. شما خواستین بخونین به نظر من اینجوری فکر نکنین بهتره. من بعید می دونم داستان اینجوری باشه که این کتاب می گفت.

اما در کل توصیه می کنمش. چون بخشهای زیبا و توصیفات عالیش می ارزه به مابقی داستان که البته اگه به اونها به دید صرفاً رمان نگاه کنید چیز جالبی خواهد بود.

 

 

 پی نوشت:

خب از معرفی این کتاب که نفعی به من نمی رسه از لحاظ مادی. اما خودم هر جا بشنوم کتابی خوب بوده به این اطلاعات برای به دست آوردنشون نیاز دارم و به این فکر می کنم که ممکنه کسی بخواد این کتاب رو بخونه و با من هم تجربه بشه و فقط به همین منظور اینجا کتاب رو معرفی می کنم.

 

کیمیا خاتون

نویسنده: سعیده قدس

انتشارات: چشمه

285 صفحه

 

 

 


نوشته شده در ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: بادبادک باز :.

 

.: بادبادک باز :.

 

من هنوز هستم. نمی دونم خوشبختانه یا متاسفانه...

 

اوایل خیلی تلخ بود. تلخ مثل زهر مار. بی نهایت عصبی می شدم. نمی تونستم یه بند تا آخر بخونم. کم می آوردم. یه جاهاییش اگه آنتراک نمی دادم تا به حالت عادی برگردم، نمی دونم، شاید از ناراحتی دق می کردم. (سارا گفته بود خیلی گریه کرده. از اول تا آخرش. اما من گریه ام نمی گرفت. عصبی و ناراحت می شدم...)(سارا می گفت ما ایرانی ها از آلمانی ها هم نژاد پرست تر هستیم. نمی دونم. شاید... اما خب. نمی دونم. ولش...(یه عالمه جملۀ بی پایان))

تا وقتی که کتاب تموم نشده بود، همش منتظر یه فاجعه دیگه بودم. باورم نمی شد وقتی به صفحه آخر رسیدم و ... هر جا تا می اومد خیالم راحت بشه، یه بدبختی و یه گرفتاری جدید. به همین خاطر هنوز هم مطمئن نیستم که داستان تموم شده.

توی این رمــان، از اینکه هی گذشــته و حـــال و ذهن و خواب و رویا رو با هم قاطی می کرد خوشم می اومد و لذت می بردم.

 

* * *

 

قبلاً هر وقت اسم "افغانی" به گوشم می رسید یاد رنگ سیاه یا طوسی چرک می افتادم، یاد عمله و بناها می افتادم، یاد آدمهای چشم بادومی و کَل و کثیف و بو گندو که بی نهایت لاغرن ولی در عرض سه ســـوت تمــام اسباب و وسایل خونه ات رو از چند طبقه بالا یا پایین می بــرن در ازاش یه مزد کمـی می گیرن و بی حرف می رن و به کار دیگه ای می رسن، یاد خلاف کارها و شیره ای ها می افتادم، یاد گل شقایق و مواد مخدر و ...

اما حالا. اول از همه رنگهای یه جعبه مداد رنگی سی و شش رنگ به نظرم میآد. آدمهای خوش تیپ و خوشگل. یاد این می افتم که اون تصورم در مورد افغانی ها دقیقاً مربوط می شده به طالبان و بلاهایی که اونا سر افغانی ها آوردن، حالا که می گن افغانی یاد رسم و رسومشون می افتم، یاد آداب و رسومشون که چقدر هم جالبه و بعضی هاش به آداب و رسوم خودمون هم نزدیکه و یاد اینکه بی احتیاط و راضین به تقدیر، روزگار و روزمرگی ... و البته اینم بگم که یاد چیزهای بدی هم می افتم که نه فقط تو افغانستان بلکه ...

ولش...

 

سه روزه خوندمش. دو روز اول که مجموعاً 9 ساعت توی اتوبوس و مترو بود، و امروز از ساعت 6 صبح تا چند دقیقه پیش که ساعت 10 صبح بود. خلاصه اینکه. بعد از یک ماه بلاخره دوباره دوستم، کتاب، به سراغم اومد و دوباره آشتی. خیلی سر حالم.

 

سارا ! آخرش شبیه صحنۀ آخر "روی ماه خداوند را ببوس" نبود؟ اونجا هم بادبادک و بادبادک بازی مرد گنده با بچه ها...

شدم مثل افغانی ها. آخر داستان رو گفتم J.

 

حالا می خوام برم سراغ کتاب ادبیات دوم دبیرستانم و از بخش ادبیات برون مرزی شعر محمد کاظم کاظمی رو باز کنم یه بار با یه حس دیگه بخونمش.

 

 

* * *

 

وآتش چنان سوخت بال و پرت را

که حتی ندیدیم خاکسترت را

به دنبال دفترچۀ خاطراتت

دلم گشت هر گوشۀ سنگرت را

و پیدا نکردم در آن کنج غربت

به جز آخرین صفحۀ دفترت را:

همان دستمالی که پیچیده بودی

در آن مهر و تسبیح  انگشترت را

همان دستمالی که یک روز بستی

به آن زخم بازوی هم سنگرت را

همان دستمالی که پولک نشان شد

و پوشید اسرار چشم ترت را

سحر گاهِ رفتن زدی با لطافت

به پیشانی ام بوسۀ آخرت را

و با غربتی کهنه تنها نهادی

مرا آخرین پارۀ پیکرت را

کجا می روی؟ ای مسافر، درنگی

ببر با خودت پارۀ دیگرت را

 

* * *

 

می گم: "حالم بده"

مهندس می گه :" کدوم بد؟ بدی که بعد از خوندن من او بودی؟ یا بدی که بعد از آبی تر از گناه بودی؟"

هیچ کدوم. مخصوصاً که با این شعره به یاد امیرَ مو حسن ...

...

 

پی نوشت:

بادبادک باز

خالد حسینی

انتشارات مروارید

422 صفحه

فروش اینترنتی: www.iketab.com

طرح جلد: صفحه ای سفید، بادبادک قرمز و بادبادک باز که حلقه های بادبادک رو تشکیل داده.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.:یه روز خوب، یه خبر خوب:.

 

.:یه روز خوب، یه خبر خوب:.

 

یه پستی تک نگاره گذاشته بود که عکس یه پارکی بود و درخت و صندلی و تا بی انتها ....

یکی از دوستان نظر گذاشته بود :" جون می ده تو این جاده بدون روسری دوچرخه سواری کنیم". امروز به یاد اون بنده خدا بودم شدید. آخه جریان از این قرار بود که:

روز عید طبق معمول نهار رو خونه مامان بزرگم بودیم. عصر با بچه های فامیل نشستیم برای پنج شنبه یه برنامه گردش ریختیم.

* * *

رفتیم و بعد از صبحانۀ دسته جمعی، دیدم همه دارن وا می رن. دست ثنا و عزیزی و داش خان رو گرفتم رفتیم پیست دوچرخه سواری.

به اصرار عزیزی  من و ثنا بدون رغبت باهاشون همراه شدیم و رفتیم پیست بانوان. اما...

به محض ورود انگاری وارد بهشت برین شده بودم. خیلی شارژ شدم برخلاف چند لحظه قبلش...

یه محوطه وسیع با حصارهای چوبی که می شد به راحتی حجاب رو برداری و پدال بزنی و هوایی بخوری و به قول معروف حالش رو ببری. یه نعمت بود برای کسی مثل من، به خاطر یه سری چیزهایی که برام مهم هستن.

 

خلاصه اونجا بود که جای دوستمون رو کلی خالی کردم. دلم می خواست اونجا می اومد و اونم کِیف می کرد. (تمام امروز به این فکر بودم که اگه چهار تا دیگه از این محوطه ها تو پارکهای بزرگ شهر بزنن و ملت برن اونجا و از فضا و امکاناتش استفاده کنن چقدر خوب می شه. البته بگما، پارک دم خونمون یه همچین محوطه ای رو برای دستگاههای بدنسازی بانوان داره، اما پیست به این وسیعی و زیبایی و باحالی و ... که نداره.)

 

ثنا اصرار کرد تا برگردیم. وقتی ساعتم رو نگاه کردم تازه فهمیدم دو ساعته دارم یه بند پدال می زنم. درد ناجوری تو کتف و کمر و ستون فقراتم پیچید. پیاده شدم یکمی راه رفتم و نرمش کردم و خدا رو شکر خوب شدم. اما جالب بود اصلاً پاهام درد نمی کردن. هنوز می تونستم چند ساعت دیگه پدال بزنم. بی خیال شدم به خاطر ثنا و نماز.

 

خدا وکیلی وقتی می شه با این هزینه های کم و به این راحتی انرژی گرفت چرا به خودمون این لطف رو نمی کنیم؟؟؟

 

پی نوشت:

خب بچه ها، فکر کنم الآن فقط خواجه حافظ اونم به خاطر اینکه تو قبره ندونه که، تلفنم به زودی قطع می شه. برای تنبیه خودم.شاید برای دو سه ماه. تا جور کنم و پول اون شبکه هوشمند لعنتی(ببخشید) رو بدم. آخه ما یه کارتهای توپی دانشگاهمون می ده. سرعت محشر، قیمت عالی، کانکت بیست. اما خب تابستون بسیج دانشگاه بسته بود تا ازش بخرم. این کارت رو هم فقط اونجا دارن. منم دو ماه شب و روز تو اینترت بودم و ...

 

اهل کافی نت نیستم وگرنه سر کوچه مون یه دونه ADSLایش هست. اما از جَوّش خوشم نمیآد.

خلاصه اینکه خودم باید پول اینترنت خرج شده ام رو بدم و ندارم. آخه کارم کجا بود که پول داشته باشم؟؟؟ به همین خاطر کُلُهُم تلفن قطع. دوستانی که شماره تماسم رو دارن تماس بگیرن خوشحال می شم چون یه طرفه می شم دیگه. منم سعی می کنم ارتباطم رو با تلفن کارتی حفظ کنم.

دنبال خبر خوش می گردین؟؟؟ خب خبر خوش این بود که مدتی از دستم راحتین دیگه. اما بگم، برای همیشه نمی رم. بلافاصله که پول دستم بیاد بر می گردم... (یاد فیلمهای دهه 60 افتادم که ملت می رفتن ژاپن پول دربیارن). اما خب من باید از پول روزانه و گذشتن از رصد و ... خرجم رو در بیارم. هرچند که اینها کفاف اون عددِ نجومی قبض تلفن رو نمی ده. فعلاً هم نمی تونم دَم خان بابا رو ببینم تا حد اقل نصفش رو جور کنم...........................................

 

مواظب خودتون باشید

به امید دیدار مجدد

 

 

 

راستی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:

 سارا !!! بادبادک باز رو گیر آوردم. آقا حبیب! کیمیا خاتون هم در راهه.

 

JJJJJJ

 

 


نوشته شده در ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: