تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: مهر امسال، تحصیل همراه با عبادت:.

 

.: مهر امسال، تحصیل همراه با عبادت:.

 

به دوستانی که پست قبلی رو خوندن(سمین عزیزم و آقا حبیب):

مرسی از محبتتون.خودمم نتونستم. این پست جدید شاید بهتر باشه نه؟

 

فرا رسیدن فصل پاییز، بازگشایی مدارس(به محصلین) و دانشگاهها ( به دانشجویان)، و ماه زیبای رمضان رو تبریک می گم.

 

بلاخره پاییز از راه رسید. فصلی که تو ماه دومش خیلی ها بدنیا اومدن. البته ماههای دیگه اش هم... اما ماه دوم روز هفتم ...

و فصل تحصیل و علم آموزی...

عادت ندارم از اول مهر برم سر کلاس. اما نمی دونم چرا این ترم اینجوری شده. تازه هم ثبت نام کردم. اما خب این اقدام نادر اتفاق افتاده دیگه. اینکه بلافاصله بعد از ثبت نام کلاسها شروع بشن...

ماه عزیز رمضان هم که پیش رومونه. تبریک می گم. نمی دونم شما هم از این ماه لذت می برین یا نه. اما خب بلاخره ماه خوبیه. اگه به نفسمون غلبه کنیم خیلی می تونیم ازش استفاده کنیم.

(برای رویت هلال رمضان بچه های ما فعال هستن ها. حتماً اسمی ازشون به میون خواهد آمد...)

حسابی التماس دعا.

 

در آخر: به خاطر دانشگاه و حجم سنگین درسهای این ترمم، خستگی ناشی از مسیر طولانی دانشگاه تا خونه و ماه رمضون که به خاطر سحری بیدار شدن و از اون طرف هم حضور به موقع سر کلاسها، باعث می شه یکمی خواهی نخواهی کم کار بشم.

شاید تو زمینه پست نویسی کم کار نشم اما تو زمینه سر زدن بهتون احتمالاً کم سعادت خواهم شد. عذر تقصیر رو بپذیرید. اگر مجالی دست داد، حتماً می رسم خدمتتون.

 

بازم التماس دعا و موفق باشید

 

 


نوشته شده در ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: هیچ وقت برای خوب بودن دیر نیست:.

 

.: هیچ وقت برای خوب بودن دیر نیست:.

 

اولِ اولِ اول باید از غزل، سیمین و علی آقای شاخه سبز خیال تشکر کنم. که حرفم رو توی بدترین حال شنیدن و کمی آرومم کردن.از آقا حبیب به خاطر درک بالاشون تشکر کنم و از تمام کسای دیگه ای که پستهام رو می خونن و در موردشون نظر می دن.

پست قبل رو بی خیال. برای همیشه.

 

از روزی که برای اولین بار به اون کوه رفتم بیشتر از سه ماه می گذره.

توی این سه ماه ذهنم، روحم و حتی جسمم رو خیلی عذاب دادم. یه جورایی حق النفس به گردنمه شدید(همون ظَلَمتُ نَفسیِ معروف).

من آدمی بودم که بچه ها، دوستهام، فامیل و خانواده در بدترین شرایطی که بودن، به من که می رسیدن حداقل تا زمانی که پیش من بودن شارژ بودن. یه جورایی ب_کمپلکس.

کمتر از سه ماه هست که از این رو به اون رو شدم. توی خودم بودم. با خودم... توی خونه، بیرون، هیچکی یه کلمه هم ازم نمی شنید. سرم رو با این دنیای مجازی گرم کرده بودم. هر چند که خیلی وقتها، حال همینجا رو هم نداشتم.

اون دفتر آبی یادتونه؟ تنها کسی که حرفهام رو می دونست اون بود. هرچند مامان خانم و آبجی خانم بدون اینکه سرکی هم بهش زده باشن تا آخرش رو خونده بودن...

 

من اصلاً آدمی نبودم گریه کنم، آدمی نبودم غصه بخورم، آدمی نبودم که بتونم یه هفته یا بیشتر توی خونه بمونم. خونه که باز واژه وسیع تریه، من بیشتر از یه هفته از اتاق آبی تکون نخوردم...

ظاهرم دیدنی شده بود. تو مهمونی ها همه جویای حالم بودن، از اون مریم... مریمی که ... هیچی نمونده بود. یه مریم ساکت و گوشه گیر. کنار گلدونی، پشت ستونی جایی می نشست کسی نبینتش و کسی رو نبینه...

 

دیشب اوج حال بدیم بود. تا حالا اینجوری نشده بودم. به غزل گفتم شاید امشب آخرین شب زندگیم باشه. نه که خودکشی. اهلش نیستم. اما هیچ کدوم از اعضای بدنم که برای حیاتم باید یه کاری می کردن مثل بچه آدم کار نمی کرد. قلبه یکی می زد ده تا نمی زد بعد یهو هزار تا می زد و بعد دوباره نمیزد. خیلی باحال بود. جاتون خالی.

 

و صبح. صبح بی نهایت مثل دیشب دلم می خواست گریه کنم. مدتی هست که گریه نکردم و صبح هم موفق نشدم. نشستم جلو آینه. طبق معمول زمانی که می خوام با خودِ خودم حرف بزنم. تمام حرفهام رو بهش زدم. داد زد سرم که:" دیوونه آخه بس کن. به درک. خودت رو بچسب. لیاقت. لیاقت. لیاقت."   گفتم:" آخه...."    گفت:" آخه بی آخه." بعد بهم لبخند زد.  گفت:" هیچ وقت برای خوب بودن دیر نیست. هیچ وقت. تو راهت رو درست رفتی. هر کاری که می تونستی کردی. حرفهات رو زدی. و تو کسی رو پیش کشیدی و وسط گذاشتی که همه حق مطلقه. و اگه بخواد یکی عین نور. عین ماه ..."

دلم نرم شد. اشکه خودش اومد. بدون اینکه بخوام. به یاد حرفهام افتادم. و دیدم هنوزم به حرفهام ایمان دارم. همۀ حرفهام.(سیمین! حتی به حرفهایی که دیشب ایمانم رو نسبت بهشون از دست داده بودم.)

می خوام اون کوه رو فراموش کنم. جدی می گم. شاید کوهنوردی رو هم فراموش کنم. اونم برای همیشه. اما کوه بهم خیلی چیزها یاد داد. کوه با تمام بدی هایی که داشت بهم ایمان قوی تر داد به حرفهام. به عقایدم. و اون قله... اون قله هم مثل اون کوه. فراموشش می کنم. البته باید بگم فراموشش کردم. به خودِ خودم قول دادم. همون جریان لیاقت. نمی تونستم با خودم و خدا رو راست نباشم و این تصمیم رو با توکل به اون گرفتم. می دونم که پشیمون نمی شم.  و اینکه، اونی که گذشت. دیگه گذشته. هر چقدر هم که سخت بوده.

 

الآن دیگه خیلی خوبم. به خدا راست می گم. حرف خودِ خودم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم:

 

" هیچ وقت برای خوب بودن دیر نیست."

 

پی نوشت:

خب حالا که خوبم. اونم خوبِ خوب به لطف خدا. می خوام این چند وقت یه چیز خوب رو آپ کنم.

انوشه انصاری رو دیگه همتون می شناسین. قبلاً هم ازش گفته بودم. امشب داره به سلامتی می ره. اون بالا. اونم درست عاشق دیدن چیزی هست که منم هستم. توپ آبی وسط اقیانوس فضا.  وای که چه دیدنیه. فیلم "آپولو 13" رو اگه دیده باشین می فهمین چی می گم. البته فیلم تا حقیقت خیلی فرق داره.

این چند شب یه سری بهم بزنین. شاید چیزهای جالبی بخونین. شاید.

 

از همه تون ممنونم

 

 


نوشته شده در ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.:قله و من-من و قله:.

 

.:قله و من-من و قله:.

 

امتحانات پایان ترم شروع نشده بود که یه حسی. یه موجی منو به کوه برد. یه کوه خیلی پر پیچ و خم. با شیب تند. اما نمی دونم یه چیزی بهم انرژی می داد و من رو پیش می برد. بالا رفتم. خیلی ها رو بین راه دیدم. صعود کرده بودن و حالا بر می گشتن. اما خسته...

من پیش می رفتم. هیچ چیزی جلو دارم نبود. نمی دونم چی شد یهو رسیدم به جایی که دیگه از اون بالا تری وجود نداشت. ایستگاه نبود. قله بود. کسی رو اون اطراف ندیدم. اما جای پاهای زیادی بود. یعنی کسای دیگه ای هم قبل از من اون قله رو فتح کرده بودن. لرز کرده بودم. نمی دونم از هیجان بود یا از سرما. حس کردم قله داره باهام حرف می زنه. می گه: "بازم می آی پیشم؟"

خب خوشم اومده بود ازش. یه جوری بود. با قله های دیگه فرق داشت. از اون بالاتری وجود نداشت. حس می کردم فقط چند قدم تا معبود راه دارم.

تصمیم گرفتم بازم برم.

 

گذشت... برای رسیدن به قله دچار مشکل شدم. خان بابا، مامان خانم، آبجی خانم و داش خان. هیچ کدوم مشکلم نبودن.(البته مامان خانم همیشه برای اینکه خیلی خسته می شم و بیشتر اوقات که از کوه می آم رنگ پریده و بی حال به نظر می رسم نگرانم هستن.) همه با اینکه برسم به قله و این راه رو طی کنم موافقن. همیشه بودن. فقط من باید می خواستم تا به قله ای برسم ... و حالا می خواستم. و باید تلاشم رو می کردم تا فتحش کنم.

مشکلم رو به کسی نمی گفتم. توی خودم بودم. مامان خانم فکر می کردن به خاطر مریضیه. آبجی خانم می گفت:" تو چه ات شده این چند وقت؟ قله ؟؟؟ " داداش خان هم گیرهای بیخودی می داد و به شوخی می گفت: " معتاد شدی؟ " خان بابا هم با نگاههای نگرانش. با اون چشمهاش که هر حرفی بخواد بزنه کافیه نگاهت کنه. با اون زبون بی زبونش می پرسید که چه ام شده. البته همه فهمیده بودن چه ام شده. می دونستن یه مشکلی توی کوه برام پیش اومده و اون مشکل هم دقیقاً به قله مربوطه.

بلاخره به آبجی خانم، مهربونم، دوستم، خواهرم، مشاورم و راهنمام، گفتم. همه چیز رو. گفتم کوره راهای رسیدن به قله کوه چیه، گفتم تنهایی نمی تونم، گفتم به تو و نظراتت، به کمکهات، به اینکه دستم رو بگیری و بکشی بالا نیاز دارم". گفتم: " اگه قله من رو نمی خواست من نمی خواستم تا بهش برسم و  ..."

بهم گفت:" من نه تخصصی تو کوه نوردی دارم نه تاحالا این کار رو کردم و نه به قله ای که می گی اینهمه هم سخت بهش می رسی رسیدم. باید اول قله و هدفت رو بفهمی.. قله هم باید تو و هدفت رو بفهمه. اون وقت تازه باید با کسی که کوهنورد حرفه ای هست و تخصصش اینه بری و حرف بزنی." گفتم:" از مامان خانم و خان بابا کمک بگیرم؟"

گفت: " چه فرقی می کنه. اونها هم کوهنوردی نکرده ان تا حالا. باید از همون کوهنورد و متخصص کوهنوردی و قله شناسی و ... کمک بگیری."

گفتم:" آخه من چه طوری می تونم قله رو بفهمم. من این پایین اون اون بالا. برای رسیدن بهش کلی عذاب می کشم. از کوهنوردی لذت نمی برم. فقط قله. فقط قله."

نگام کرد. از اون نگاههای مهربون. سرم رو گرفت تو آغوشش. "آبجی کوچولوی من..."

گفتم:" اون نمی خواد تا بفهممش. اگه می خواست اینهمه که من به جاش، اون بالا نگاه می کردم یه بار به من نگاه می کرد. به جام این پایین."

گفت:" مطمئنی به اینکه می خوای بهش برسی؟ مطمئنی که اونم چنین خواسته ای داره؟"

گفتم:" اون خواست که من خواستم. اما نمی دونم هنوزم می خواد یا نه. جای پایهای دیگه. همیشه اونها به ذهنم می آد. می گم یه کوه نورد بهتر. یه کسی که از من جون و توانش بیشتره ... البته هیچ وقت، وقتی اون بالا بودم اون اطراف کسی رو نمی دیدم... می دونی چند وقته کوه رو فتح نکرده ام و به قله نرسیدم؟؟؟؟ " حرفم رو برید و دوباره پرسید:" تو چی؟ خودت چی؟ تو می خوای؟"

گفتم:" هیچ قله ای رو با این اشتیاق که این رو فتح می کنم فتح نکردم. قله های دیگه به این حسودی می کنن. این رو بهم می گن. می شنوم صداشون رو. داد می زنن و می گن."

گفت:" راهش فقط صبور بودنه. صبور بودن و ایمان داشتن. به هدفت. و در کنارش کمک گرفتن از یه کوهنورد حرفه ای. "

 

تا به حال به کوه و قله فکر کردین. به اینهایی که من فکر می کنم فکر می کنین؟

 

 


نوشته شده در ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

..مبارک، خیلی مبارک..

 

..مبارک، خیلی مبارک..

 

میلاد امام عصر، مهدی موعود، عجل الله تعالی فرج الشریف، مبارک باد

 

زیباترین میلاد. یک تولد واقعی. با حضور صاحب مجلس. حی و حاضر. زنده و بر جا.

کاش یک روز برسه که هم باشم هم باشه... جشن بگیریم... وای فکرش رو بکنین... امام واقعی... دوازدهمین امام... باشه و ما تولدش رو جشن بگیریم... و جشن ظهور... خدا قسمتمون کن اون روز رو ببینیم و شاد باشیم تو این روز.

 

همیشه به اینجای فکرهام که می رسم، این نکته به نظرم می رسه که :

الهی ما رو توی صف پشت سرش قرار بده، نه مقابلش. بگید الهی آمین که هیچی توی آخرالزمان بعید نیست. خدا ما رو از وسوسه های شیطان دور کنه...

شاد شاد شاد باشید و شادی کنین که بهترین تولد رسیده...

 

 

الهم عجل لولیک الفرج

 

 


نوشته شده در ساعت 1:59 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.. بلاخره وقتش رسید ..

 

.. بلاخره وقتش رسید ..

 

به سلامتی بعد از سه ماه انتظار و کنسل شدن هفت تا سفر و گشت رصدی در عرض یک ماه،  درست زمانی که بیشترین نیاز به سفر رو داشتم، بلاخره این گروهمون یه رصد درست و حسابی گذاشت و ما هم موفق به شرکت در اون شدیم.

تصمیم گیری روز سه شنبه و روز و زمان حرکت، پنج شنبه ساعت 12:30 ظهر بود.

 

* * *

نکته!: این پست، وقایعی هست که معمولاً توی سفرهای ما اتفاق می افته و خیلی هاتون در موردش ازم پرسیده بودین. به همین خاطر هم می نویسم، شما هم صبوری کنید و تا انتها همراه باشید چون ممکنه یکمی طولانی بشه. خب بلاخره دو روز با جزئیات مورد نیازش داره نقل می شه...

 

* * *

قرار میدان ونک بود سر ساعت 12:30 و قرار بود در ازای هر 5 دقیقه تاخیر یه بطری آب معدنی جریمه داده بشه.

من و آبجی خانم از صبح تمام کارهامون رو هول هولکی انجام دادیم و برای اولین بار با وسایل حمل و نقل عمومی راهی شدیم. نه صبحانه خورده بودیم نه نهار...

ساعت 12:35 دقیقه به محل قرار رسیدیم. 5 دقیقه تاخیر اونم از این خواهران ؟؟؟ ( اتفاقی بسیار عجیب و بی سابقه)

باید جریمه می دادیم اما رضا(لیدر سفر) زیر سیبیلی رد کرد...

بعضی از بچه ها برام نا آشنا بودن. توی باشگاه دیده بودمشون اما نمی شناختم که کی هستن و چی کاره هستن. یه سری هم خیلی دیگه نا آشنا بودن و هیچ جا ندیده بودمشون.

زهرا و نفیسه و مریم بانو دخترهای آشنا بودن. با اونها بودیم. نماز خوندیم تا ساعت 12:45 تمام بچه ها اومدن ولی مینی بوس نه... همه ریخته بودیم سر مهدی(کسی که ماشین رو تهیه کرده بود) که این چه وضعشه و بی چاره دم به دقیقه با راننده در تماس بود و راننده رو سین جیم می کرد.

 

1:45 دقیقه راه افتادیم. اما مگه این تهران و ترافیکش تمومی داشت؟(شاید یه ساعت بعدش تازه از تهران خارج شدیم.)

اوایل با کمبود جا مواجه بودیم اما بعد با آوردن چهارپایه همه چی درست شد.

یکی دو ساعتی که از سفر گذشت با هم دیگه آشنا شده بودیم ... مراسم معارفه که طبق معمول شامل نام و نام خانوادگی و سن و تحصیلات و سابقۀ کار نجومی بود، انجام شد.

 

بازی و سر گرمی مورد علاقه گروه برای بین راه، پانتومیم هست و طبق معمول هر موضوع بی مزه و خنده دار بود که انتخاب و اجرا می شد و خنده و دعوا و جر زنی و ...

 

فقط یک بار بین راه توقف داشتیم، با این حال از ساعت 9 شب گذشته بود که به شهمیرزاد (بعد از استان سمنان) رسیدیم.

بین راه با مصطفی و محمد(.گ) و گاهی امین صحبت میکردم و برای خودم برنامه ریزی می کردم و مقایسه می کردم ببینم از کدوما بیشتر می تونم کمک بگیرم. خب محمد(.گ) فوق العاده بود. و البته علی که توی مسابقه صوفی نفر اول اپتیک دوچشمی شده بود (دوتا مسابقه مهم در نجوم وجود داره. یکی ماراتن مسیه که یه اشاره ای توی فیلم خیلی دور خیلی نزدیک بهش شده بود، یکی دیگه ماراتن صوفی بود که هفته گذشته برگزار شده بود ) اما مصطفی اندازه خودم بلد بود.

 

تا از ماشین پیاده شدیم کلی از بچه ها برگشتن توی ماشین تا لباس گرم بپوشن. هوا خوب بود یه سوز ضعیفی می اومد، اما خب یه سری زیادی سرمایی بودن.

 

نگاه کردیم دیدم به به به یه چادر اونجا حاضر و آماده برامون فراهمه با برق و پریز برای شارژ کردن دستگاههای شارژی.( بی نهایت تعجب آور بود، یه جورایی هتلی بود برای خودش)... رفتیم زیر اندازهامون رو توش پهن کردیم چندتا از بچه هانمازها رو تند خوندن. (هیچ کدوم نهار نخورده بودیم همه به فقان اومده بودن از گرسنگی. یه سری مثل ما صبحانه هم نخورده بودن. توی مینی بوس هم انقدر مشغول حرف زدن بودیم که متوجه گرسنگی نشده بودیم.)

خیلی سریع سفره انداختیم و شامهامون رو گذاشتیم سر سفره و تقسیم کردیم، کتلک، سمبوسه، کالباس، انواع و اقسام کنسرو، نون پنیر خیار و ..... یه شام شاهانه به تمام معنی. در عرض چند دقیقه شام رو خوردیم.(محمد از همه بچه ها بدون اینکه بفهمن فیلم می گرفت. بعد این فیلمها مونتاژ می شد و به دست تمام بچه ها می رسید. فقط وضع ظاهری بچه ها مخصوصاً پسرها رو تصور بکنین که بعد از یه روز گرسنگی چطور غذا می خوردن...)

 

بعد از شام  لباس گرم هامون رو پوشیدیم(حالا دیگه باد سردی می وزید. گرمای تهران که ازش فرار کرده بودیم تبدیل شده بود به سرمای 5-6 درجه سانتیگراد...) . داوود و امیر هم چادرهای گروه رو نصب کردن که بچه ها برای استراحت مشکلی نداشته باشن چون اون چادری که توش بودیم جا برای 23 نفر نداشت.

 

رسماً کار از چند دقیقه به 11 شب شروع شد.

با محمد(.گ) و آبجی خانم توی یه گروه کار می کردیم. دوربین دوچشمی 20×80 داشتیم. امین و طناز باهم کار می کردن یه تلسکوپ داپسونی "8 داشتن و مصطفی و نفیسه و زهرا هم توی یک گروه، اونا هم با دوربین دوچشمی کار می کردن، قرار شد تمرین مارتن صوفی رو انجام بدیم، داور هم علی بود و چقدر هم معرکه بود...

یه سری بچه های جدید که آماتور بودن(شایسته و مجید) به دست مهدی سپرده شدن تا با آسمون آشناشون کنه و صور فلکی و جرم های مهم سماوی رو براشون با دوربین دوچشمی بگیره تا ببینن.

بقیه هم عکاسی نجومی انجام می دادن یه عده هم استراحت می کردن.

آسمون محشر بود. به قول سیمین وقتی دستت رو دراز می کردی می تونستی یکی از ستاره ها رو بچینی، اما دستم رو بلند نکردم تا یه وقت حالم گرفته نشه.

 

صدای دندونهای بچه ها که از سرما به هم می خورد، از گوشه کنار شنیده می شد. چندین دست لباس هم نمی تونست به فریادمون برسه.

گروه ما به خاطر حضور محمد(.گ) اوضاع خوبی داشت و چندین جرم جلوتر از بچه های دیگه بودیم. 

ساعت 2 بود و من دیگه توان سرما رو نداشتم. یه خواب خیلی عجیبی هم به چشمم اومده بود. منی که اصلاً شبها نمی خوابم. یکمی رفتم قدم زدم بلکه هم ذهنم خالی بشه از افکاری که این چند وقت درگیرش بودم و هم ببینم خواب از چشمم می پره یا نه، که نه فکرها جایی رفت (تازه بدتر هم شد) و نه خواب از چشمم پرید.

رفتم توی چادر دیدم امیر و گروه مهدی هم اونجا هستن بعلاوه محمد که قصد داشت یه شاپرک رو روی لامپ شکار لنز دوربینش کنه، آخرش هم موفق شد.

یه گوشه دراز کشیدم. از سرما مچاله شدم. بیدار که شدم روم یه پتو کشیده بودن، بیشتر بچه ها هم توی چادر بودن. همه از سرما برای کمی گرم شدن اومده بودن. رضا هی با شوخی داد و بیداد می کرد بریم سر کارامون و البته کسی هم گوشش بدهکار نبود.

 

ساعت 3:30 بود که دوباره زدم بیرون اما حوصله نداشتم جرم بگیرم. رفتم یه گوشه روی زمین دراز کشیدم(مرتاز شده بودم چون وقتی صبح به جایی که دراز کشیده بودم نگار کردم دیدم پر از خار بوده) به آسمون خیره شدم و مثل همیشه حیران مونده بودم از اون همه عظمت، با صاحب اونهمه عظمت خیلی حرف برای گفتن داشتم و مشغول بودم...

اذان که شد، حجت با اون صداش که مثل آینه صاف بود اذان گفت.

مصیبت، توی سرما وضو گرفتن بود! پدرمون در اومد تا وضو گرفتیم و قبل از اینکه حسابی یخ بزنیم خودمون رو دوباره گرم کردیم. نماز خوندیم و برای رصد طلوع متفرق شدیم. زحل و عطارد هم در اومده بودن و اونها بعلاوۀ رنگهای فوق العادۀ افق که هر ثانیه تغییر رنگ می داد ـ بهترین سوژه ها برای عکاسی بچه ها به حساب می اومد و همه شون رو مشغول کرده بود.

دو سه تا تپه از بچه ها دور شدم تا توی خلوت خودم طلوع امید بخش خورشید رو ببینم.

بعد از طلوع بچه ها صدام کردن برای صبحانه.

چای خوردیم و یکمی تنقلات و Fast Breakfast  ( بیسکوئیت و کلوچه و ...) تا اینکه مصطفی که خوابیده بود بیدار شد و وسایل صبحانه که املت بود رو فراهم کردیم.( همه توی کولۀ مصطفی بود).

 

خب پسرها که کثیف کاری می کردن، وظیفه پخت رو به عهده گرفتم. گوجه ها رو خرد کردم و توی قابلمه کوچک روی پیک نیکی کوچکِ مصطفی یه قالب 100 گرمی کره انداختیم (کارهای بهداشتی با من بود بقیه کارها با مهدی) گذاشتیم تا خوب نرم شد. حالا بچه ها یکی یکی بیدار می شدن و صبحانه می خواستن و چشم انتظار به قل قل کوچیک قابله نگاه می کردن و دهنهاشون آب افتاده بود. از شب قبل یه کنسرو ماهی مونده بود اون رو هم ریختیم توی گوجه ها( بیشتر به خاطر اینکه نمک نداشتیم و می خواستیم یکمی غذا مزه بگیره)  و بعد نوبت رسید به تخم مرغها که من باید می شکوندمشون. کیسه تخم مرغ رو که باز کردم صحنه دلخراشی رو دیدم که حاضر به ادامه کار نشدم. تخم مرغها تمیز نبودن و ترک هم خورده بودن نمی شد بهشون آب زد. همه چی به هم قاتی پاتی شده بود...

مهدی با درصد بالایی از کثیف کاری در ملأ عام، تمام کارها رو انجام داد... همه بچه ها هم حالشون بد شده بود. این بین باد هم می وزید و توی غذا پر شده بود از شن و خاک. به قول مهدی یه مرحله از بهداشتی کردن غذاها استریلیزه هست یکی هموژنیزه و یکی هم شنیزه ...

از تمام مراحل تهیه و خوردن غذا فیلم بردای کردیم. جالب اینجا بود که تقریباً تمام بچه ها از اون غذا خوردن و چه تعریفی هم می کردن. تنها کسی که نخورد من و رضا و امین و طناز بودیم. بقیه از دم خوردن و به شوخی می گفتیم دیدار به قیامت و ... در کنار اون پنیر خامه ای هم داشتیم که صبحانه مقرری سفر بود + چای .

بعد از صبحانه و جمع آوری وسایل پسرها (زو) بازی کردن. بی نهایت خشن به پایان رسید. تقریباً همه شون تی شرتهاشون پاره شد. آخر هم داوود و مهدی ضرب دیدن. مهدی خیلی سریع دستش کبود هم شد ...

 

بلافاصله که سوار ماشین شدیم (ساعت 10 ) خوابمون برد و وقتی بیدار شدیم، فهمیدیم محمد از هممون در حالت خواب عکس گرفته. (خیلی ها عصبی شدن ولی من به تجربه بهم ثابت شده شیرین ترین مرحله سفر همین عکاسی از خواب هست.)

هوا گرم و کلافه کننده بود.حوصله بازی هم نداشتیم و ساکت بودیم و کار خاصی انجام نمی دادیم. بچه ها خوراکی هاشون رو تقسیم می کردن.

بقیه هم بیدار شدن و حالا دیگه یکمی همه سر حال اومده بودن. موسیقی های شاد گوش می دادیم و شیطنت می کردیم، این کلی بهمون کمک کرد تا گرما رو فراموش کنیم. بین راه سر اذان مقابل مسجدی توقف کردیم و رضا بستنی و آب میوه خرید و ما هم نمازهامون رو خوندیم سوار شدیم. بستنی و آب میوه هم کلی بهمون انرژی داد و دیگه از خستگی دیشب هیچ اثری نموند.(درست بود یکمی همه خوابیده بودیم اما همون چند ساعت رصد خیلی انرژی از آدم می گیره و خسته کننده است و اون نشاط ـ یکمی جالب بود و عجیب بود چون فقط با یک روز کامل خوابیدن خسته گی سفرهامون رفع می شه(معمولاً)).

 

2 رسیدیم تهران. بچه ها بین راه هر جا که به منازلشون نزدیک تر بود پیاده می شدن. ما هم 3 خونه بودیم.

{توی این سفر مریم ـ رضا ـ محمد ـ امیر و محمد(.گ) خیلی هوام رو داشتن. هر کدوم یه جایی به دادم رسیدن. ازشون تشکر می کنم هر چند که اصلاً اینجا رو بلد نیستن.}

 

یکی از بهترین و پر بار ترین سفرهایی بود که رفتم. بازم موندم توی کار خدا که چقدر به موقع هر کاری رو انجام می ده. اگه هر کدوم از سفرهای قبلی رو ایجاد می کرد به اندازه این سفر نه بهش احتیاج داشتم و نه از تک تک ثانیه هاش استفاده می کردم ...

خلاصه

اینم از یه سفر بدون مشکلمون. استاندارد استاندارد. جدی می گم.

از رصد خیلی ننوشتم چون تخصصی هست و ممکن بود متوجه نشین و حوصله تون سر می رفت.

فقط اینکه جای همه تون خالی بود .

 

 

پی نوشت:

دو تا محمد جالب توی این سفر داشتیم...

محمد(.گ): منجم آماتور و در نجوم آماتوری بی نهایت حرفه ای.

( منجم آماتور: به کسانی که رشته تحصیلی شون نجوم و شاخه های فیزیک که به نجوم مربوط می شه نیست اتلاق می شه.)

محمد: اول از همه عکاس بعد کارگردان و متخصص در همه زمینه های فیلم و نمایش و ... هست. تحصیلاتش سینما و این چیزها نیست اما به صورت آماتوری بی نهایت حرفه ای شده. یه جورایی بی نهایت عاشق حرفه اش هست.

 

مرسی که تحمل کردین

خدا قوت

 

 

 


نوشته شده در ساعت 7:20 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.. بازآ..

 

.. بازآ..

به نامِ : خداوند بخشندۀ مهربان. قادر مطلق . پروردگار جهانیان وووووو

 

شرایطی که این چند وقت باهاش مواجه بودم خیلی شرایط سختی بود. تصمیم گیری. اونم تصمیم گیری با نادیده گرفتن احساسات. با اون مسئله کنار اومدم. یعنی کنار میآم. نگران اون نیستم فعلاً حرفم چیز دیگه ای هست.

این مدت بیشتر از هر زمان دیگه ای حضور خدا رو توی تک تک ثانیه های زندگیم لمس کردم.

علی رغم تلاشهای زیادی که می کردم نمی گذاشت یه سری اتفاقها بیفته، اول ناراحت می شدم بعد که می گذشت می دیدم اگر اون اتفاق می افتاد چقدر بد می شد. یه سری اتفاقها برام می افتاد اولش خوشایندم نبود، بعد می دیدم وای اگر اتفاق نمی افتاد چه بد می شد.

می تونم بگم این چند وقت هیچ کدوم از تصمیماتی که گرفتم درست نبود و فقط خدا من رو پیش برده تا توی چاه نیفتم. ( داستان شن دریا و ردپا، کولی گرفتن از خدا و ...) حالا این هم باز حرفم نیست.

حرفم اینه که: شرمنده ام، خجلم، پشیمونم. بی نهایت. چون درست همین ایام هم بیشتر از هر زمان دیگه ای خدا رو فراموش کرده بودم. واقعاً اتفافاتی که این چند وقت افتاد ...

 

یاد پُست قادر مطلق افتادم. گفته بودم خدا باهام قهر کرده بود. یعنی فکر می کردم که خدا باهام قهر کرده بود ... الآن با اعتقاد کامل می گم : هر چی عصیان گر باشی، هر چی نافرمان باشی، هر چی بی توجه باشی، هر چی هر چی باشی، همیشه هوات رو داره. همیشه. باید ببینیش تا بفهمی که هوات رو توی تمام مراحل سختی هات داشته ...

توی بدی ها و خوبی هایی که اتفاق می افته یه عالمه درس و حرف هست. از کنارش راحت نگذریم و مثل من بی تفاوت و ناشکر نباشین. بی تعصب فکر کنین ببینین اگه اون مورد اتفاق می افتاد چی می شد که حالا نیفتاده یا، اگه اتفاق نمی افتاد چی می شد که حالا افتاده.

به قول درویش مصطفی: "حکماً حکمتی داره"

 

* * *

 

بازآ بازآ هرآنچه هستی بازآ  

                 

  گر مشرک و گبر و بت پرستی بازآ

                                                                             

این درگه ما درگه نومیدی نیست 

 

  صد بار اگر توبه شکستی بازآ

 

اما فقط بازآ ول نکن برو ... همه حرفم همینه ول نکن برو. بازآ. بازآ. بازآ .....

 

 


نوشته شده در ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

..چی بگم والا..

 

..چی بگم والا..

 

  • بعد از اونهمه سفر که کنسل شد طلسم مرداد ماه هم با سه سفر کنسل شدۀ دیگه تکمیل شد.
  1. منطقه پلور: به همراه گروه اختر اینها. دلایل زیادی داشتم که نرم. ولی بهانه ای که آوردم مهمون داشتن بود، درنهایت هم سفر کنسل شد. اختر برای خداحافظی این سفر رو قرار بود لیدری کنه اما نشد دیگه. الآن نایب الزیاره مون پیش پیامبر اعظم (صلوات الله علیه) هست. جامون پیشش خالی(به قول شیرازی ها:  جامون پیشش سبز) ...
  2. روستای مصر: از دوماه پیش برنامه ریزی ها شده بود. اما همین هفته آخر بچه ها برای رویت هلال شعبان ، سفر رو کنسل کردن. تنها سفری بود که فکرش رو هم نمی کردم کنسل بشه. البته مصر به محلات و در نهایت پلور تقلیل یافت ولی باز هم هیچ کدومش جور نشد.

اما مصر... خیلی دور خیلی نزدیک رو دیدین؟ اون منطقه ای که توش فیلمبرداری شده بود مقصدمون بود. گرما و مار و عقرب و بی آبی و ... فقط خدا می دونه که هر کدوممون چقدر انتظار این سفر رو کشیدیم و براش نقشه کشیده بودیم. آهِ مونم می گیره. بچه ها عمراً بتونن هلال رو رؤیت کنن حالا ببینین...

  1. منطقه پلور: وقتی سفر قبلی که قرار بود امشب باشه کنسل شد یه سری از بچه ها خودشون سفر دیگه ای رو ترتیب دادن. جوّ گروه مناسب نبود. از هیچ لحاظ همخونی ای بینمون نبود. نرفتم.

خب این از سفر ها...

  • اما پنجم دبستان که بودیم توی کتاب جغرافیا بخش نجومش سیاراتمون 9 تا بودن. من چقدر جون کندم تا حفظشون کنم مخصوصاً آخری ها رو... عطارد، زهره، زمین، مریخ، مشتری، زحل، اورانوس، نپتون، پلوتو. اما حالا به احتمال زیاد شده 12 تا. کپ نکنین. نه سیاره جدیدی کشف نشده. اما تعریفی که برای سیاره ها داشتیم به احتمال زیاد عوض می شه. الآن شده : عطارد، زهره، زمین، مریخ،سرس، مشتری، زحل، اورانوس، نپتون، پلوتو، کارون، UB 313.

خدا به داد بچه های امروز برسه. دلم واسشون کبابه[البته اگه اون چیزهایی رو که ما می خوندیم رو بخونن و گرنه که همون بیچاره خودمون که خوندیم و به هیچ دردمونم نخورد]. 

تا امروز منتظر موندم تا به طور قطع خبر رو بدم آخه موعد خبر نهایی امروز بود اما هنوز 100% نشده زحمتش پای خودتون... برای اطلاعات بیشتر اینجا رو کلیک کنین.

 

  • شنیدین که انوشه انصاری داره می ره فضا؟ اِ نشنیدن؟ خب عیب نداره. اگه می خواین بدونین کیه و جریان از چه قراره اینجا رو بخونین چون مُفَّصله من نمی تونستم خلاصه اش کنم.

 

  • حالم خوبه. مرسی از احوال پرسی هاتون و نگرانی هاتون شرمنده ام می کنین. فقط دعام کنین. خیلی زیاد. تا بهتر بشم.

 

  •  آخرین خبر از سیارات... کوچولوهای دبستانی و علاقه مندان به نجوم خیالشون راحت باشه. دیگه مشکلی برای حفظ کردن سیارات نخواهید داشت چون ۳ تا سیاره اضافه که نشد هیچ یکی هم کمتر شد. پلوتو از لیست سیارات حذف شد. الآن منظومه شمسی ۸ تا سیاره داره. عطارد، زهره، زمین، مریخ، مشتری، زحل، اورانوس، نپتون. اگه می خواین بیشتر بدونین اینجا رو بخونین.

 


نوشته شده در ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |