.. بلاخره وقتش رسید ..
به سلامتی بعد از سه ماه انتظار و کنسل شدن هفت تا سفر و گشت رصدی در عرض یک ماه، درست زمانی که بیشترین نیاز به سفر رو داشتم، بلاخره این گروهمون یه رصد درست و حسابی گذاشت و ما هم موفق به شرکت در اون شدیم.
تصمیم گیری روز سه شنبه و روز و زمان حرکت، پنج شنبه ساعت 12:30 ظهر بود.
* * *
نکته!: این پست، وقایعی هست که معمولاً توی سفرهای ما اتفاق می افته و خیلی هاتون در موردش ازم پرسیده بودین. به همین خاطر هم می نویسم، شما هم صبوری کنید و تا انتها همراه باشید چون ممکنه یکمی طولانی بشه. خب بلاخره دو روز با جزئیات مورد نیازش داره نقل می شه...
* * *
قرار میدان ونک بود سر ساعت 12:30 و قرار بود در ازای هر 5 دقیقه تاخیر یه بطری آب معدنی جریمه داده بشه.
من و آبجی خانم از صبح تمام کارهامون رو هول هولکی انجام دادیم و برای اولین بار با وسایل حمل و نقل عمومی راهی شدیم. نه صبحانه خورده بودیم نه نهار...
ساعت 12:35 دقیقه به محل قرار رسیدیم. 5 دقیقه تاخیر اونم از این خواهران ؟؟؟ ( اتفاقی بسیار عجیب و بی سابقه)
باید جریمه می دادیم اما رضا(لیدر سفر) زیر سیبیلی رد کرد...
بعضی از بچه ها برام نا آشنا بودن. توی باشگاه دیده بودمشون اما نمی شناختم که کی هستن و چی کاره هستن. یه سری هم خیلی دیگه نا آشنا بودن و هیچ جا ندیده بودمشون.
زهرا و نفیسه و مریم بانو دخترهای آشنا بودن. با اونها بودیم. نماز خوندیم تا ساعت 12:45 تمام بچه ها اومدن ولی مینی بوس نه... همه ریخته بودیم سر مهدی(کسی که ماشین رو تهیه کرده بود) که این چه وضعشه و بی چاره دم به دقیقه با راننده در تماس بود و راننده رو سین جیم می کرد.
1:45 دقیقه راه افتادیم. اما مگه این تهران و ترافیکش تمومی داشت؟(شاید یه ساعت بعدش تازه از تهران خارج شدیم.)
اوایل با کمبود جا مواجه بودیم اما بعد با آوردن چهارپایه همه چی درست شد.
یکی دو ساعتی که از سفر گذشت با هم دیگه آشنا شده بودیم ... مراسم معارفه که طبق معمول شامل نام و نام خانوادگی و سن و تحصیلات و سابقۀ کار نجومی بود، انجام شد.
بازی و سر گرمی مورد علاقه گروه برای بین راه، پانتومیم هست و طبق معمول هر موضوع بی مزه و خنده دار بود که انتخاب و اجرا می شد و خنده و دعوا و جر زنی و ...
فقط یک بار بین راه توقف داشتیم، با این حال از ساعت 9 شب گذشته بود که به شهمیرزاد (بعد از استان سمنان) رسیدیم.
بین راه با مصطفی و محمد(.گ) و گاهی امین صحبت میکردم و برای خودم برنامه ریزی می کردم و مقایسه می کردم ببینم از کدوما بیشتر می تونم کمک بگیرم. خب محمد(.گ) فوق العاده بود. و البته علی که توی مسابقه صوفی نفر اول اپتیک دوچشمی شده بود (دوتا مسابقه مهم در نجوم وجود داره. یکی ماراتن مسیه که یه اشاره ای توی فیلم خیلی دور خیلی نزدیک بهش شده بود، یکی دیگه ماراتن صوفی بود که هفته گذشته برگزار شده بود ) اما مصطفی اندازه خودم بلد بود.
تا از ماشین پیاده شدیم کلی از بچه ها برگشتن توی ماشین تا لباس گرم بپوشن. هوا خوب بود یه سوز ضعیفی می اومد، اما خب یه سری زیادی سرمایی بودن.
نگاه کردیم دیدم به به به یه چادر اونجا حاضر و آماده برامون فراهمه با برق و پریز برای شارژ کردن دستگاههای شارژی.( بی نهایت تعجب آور بود، یه جورایی هتلی بود برای خودش)... رفتیم زیر اندازهامون رو توش پهن کردیم چندتا از بچه هانمازها رو تند خوندن. (هیچ کدوم نهار نخورده بودیم همه به فقان اومده بودن از گرسنگی. یه سری مثل ما صبحانه هم نخورده بودن. توی مینی بوس هم انقدر مشغول حرف زدن بودیم که متوجه گرسنگی نشده بودیم.)
خیلی سریع سفره انداختیم و شامهامون رو گذاشتیم سر سفره و تقسیم کردیم، کتلک، سمبوسه، کالباس، انواع و اقسام کنسرو، نون پنیر خیار و ..... یه شام شاهانه به تمام معنی. در عرض چند دقیقه شام رو خوردیم.(محمد از همه بچه ها بدون اینکه بفهمن فیلم می گرفت. بعد این فیلمها مونتاژ می شد و به دست تمام بچه ها می رسید. فقط وضع ظاهری بچه ها مخصوصاً پسرها رو تصور بکنین که بعد از یه روز گرسنگی چطور غذا می خوردن...)
بعد از شام لباس گرم هامون رو پوشیدیم(حالا دیگه باد سردی می وزید. گرمای تهران که ازش فرار کرده بودیم تبدیل شده بود به سرمای 5-6 درجه سانتیگراد...) . داوود و امیر هم چادرهای گروه رو نصب کردن که بچه ها برای استراحت مشکلی نداشته باشن چون اون چادری که توش بودیم جا برای 23 نفر نداشت.
رسماً کار از چند دقیقه به 11 شب شروع شد.
با محمد(.گ) و آبجی خانم توی یه گروه کار می کردیم. دوربین دوچشمی 20×80 داشتیم. امین و طناز باهم کار می کردن یه تلسکوپ داپسونی "8 داشتن و مصطفی و نفیسه و زهرا هم توی یک گروه، اونا هم با دوربین دوچشمی کار می کردن، قرار شد تمرین مارتن صوفی رو انجام بدیم، داور هم علی بود و چقدر هم معرکه بود...
یه سری بچه های جدید که آماتور بودن(شایسته و مجید) به دست مهدی سپرده شدن تا با آسمون آشناشون کنه و صور فلکی و جرم های مهم سماوی رو براشون با دوربین دوچشمی بگیره تا ببینن.
بقیه هم عکاسی نجومی انجام می دادن یه عده هم استراحت می کردن.
آسمون محشر بود. به قول سیمین وقتی دستت رو دراز می کردی می تونستی یکی از ستاره ها رو بچینی، اما دستم رو بلند نکردم تا یه وقت حالم گرفته نشه.
صدای دندونهای بچه ها که از سرما به هم می خورد، از گوشه کنار شنیده می شد. چندین دست لباس هم نمی تونست به فریادمون برسه.
گروه ما به خاطر حضور محمد(.گ) اوضاع خوبی داشت و چندین جرم جلوتر از بچه های دیگه بودیم.
ساعت 2 بود و من دیگه توان سرما رو نداشتم. یه خواب خیلی عجیبی هم به چشمم اومده بود. منی که اصلاً شبها نمی خوابم. یکمی رفتم قدم زدم بلکه هم ذهنم خالی بشه از افکاری که این چند وقت درگیرش بودم و هم ببینم خواب از چشمم می پره یا نه، که نه فکرها جایی رفت (تازه بدتر هم شد) و نه خواب از چشمم پرید.
رفتم توی چادر دیدم امیر و گروه مهدی هم اونجا هستن بعلاوه محمد که قصد داشت یه شاپرک رو روی لامپ شکار لنز دوربینش کنه، آخرش هم موفق شد.
یه گوشه دراز کشیدم. از سرما مچاله شدم. بیدار که شدم روم یه پتو کشیده بودن، بیشتر بچه ها هم توی چادر بودن. همه از سرما برای کمی گرم شدن اومده بودن. رضا هی با شوخی داد و بیداد می کرد بریم سر کارامون و البته کسی هم گوشش بدهکار نبود.
ساعت 3:30 بود که دوباره زدم بیرون اما حوصله نداشتم جرم بگیرم. رفتم یه گوشه روی زمین دراز کشیدم(مرتاز شده بودم چون وقتی صبح به جایی که دراز کشیده بودم نگار کردم دیدم پر از خار بوده) به آسمون خیره شدم و مثل همیشه حیران مونده بودم از اون همه عظمت، با صاحب اونهمه عظمت خیلی حرف برای گفتن داشتم و مشغول بودم...
اذان که شد، حجت با اون صداش که مثل آینه صاف بود اذان گفت.
مصیبت، توی سرما وضو گرفتن بود! پدرمون در اومد تا وضو گرفتیم و قبل از اینکه حسابی یخ بزنیم خودمون رو دوباره گرم کردیم. نماز خوندیم و برای رصد طلوع متفرق شدیم. زحل و عطارد هم در اومده بودن و اونها بعلاوۀ رنگهای فوق العادۀ افق که هر ثانیه تغییر رنگ می داد ـ بهترین سوژه ها برای عکاسی بچه ها به حساب می اومد و همه شون رو مشغول کرده بود.
دو سه تا تپه از بچه ها دور شدم تا توی خلوت خودم طلوع امید بخش خورشید رو ببینم.
بعد از طلوع بچه ها صدام کردن برای صبحانه.
چای خوردیم و یکمی تنقلات و Fast Breakfast ( بیسکوئیت و کلوچه و ...) تا اینکه مصطفی که خوابیده بود بیدار شد و وسایل صبحانه که املت بود رو فراهم کردیم.( همه توی کولۀ مصطفی بود).
خب پسرها که کثیف کاری می کردن، وظیفه پخت رو به عهده گرفتم. گوجه ها رو خرد کردم و توی قابلمه کوچک روی پیک نیکی کوچکِ مصطفی یه قالب 100 گرمی کره انداختیم (کارهای بهداشتی با من بود بقیه کارها با مهدی) گذاشتیم تا خوب نرم شد. حالا بچه ها یکی یکی بیدار می شدن و صبحانه می خواستن و چشم انتظار به قل قل کوچیک قابله نگاه می کردن و دهنهاشون آب افتاده بود. از شب قبل یه کنسرو ماهی مونده بود اون رو هم ریختیم توی گوجه ها( بیشتر به خاطر اینکه نمک نداشتیم و می خواستیم یکمی غذا مزه بگیره) و بعد نوبت رسید به تخم مرغها که من باید می شکوندمشون. کیسه تخم مرغ رو که باز کردم صحنه دلخراشی رو دیدم که حاضر به ادامه کار نشدم. تخم مرغها تمیز نبودن و ترک هم خورده بودن نمی شد بهشون آب زد. همه چی به هم قاتی پاتی شده بود...
مهدی با درصد بالایی از کثیف کاری در ملأ عام، تمام کارها رو انجام داد... همه بچه ها هم حالشون بد شده بود. این بین باد هم می وزید و توی غذا پر شده بود از شن و خاک. به قول مهدی یه مرحله از بهداشتی کردن غذاها استریلیزه هست یکی هموژنیزه و یکی هم شنیزه ...
از تمام مراحل تهیه و خوردن غذا فیلم بردای کردیم. جالب اینجا بود که تقریباً تمام بچه ها از اون غذا خوردن و چه تعریفی هم می کردن. تنها کسی که نخورد من و رضا و امین و طناز بودیم. بقیه از دم خوردن و به شوخی می گفتیم دیدار به قیامت و ... در کنار اون پنیر خامه ای هم داشتیم که صبحانه مقرری سفر بود + چای .
بعد از صبحانه و جمع آوری وسایل پسرها (زو) بازی کردن. بی نهایت خشن به پایان رسید. تقریباً همه شون تی شرتهاشون پاره شد. آخر هم داوود و مهدی ضرب دیدن. مهدی خیلی سریع دستش کبود هم شد ...
بلافاصله که سوار ماشین شدیم (ساعت 10 ) خوابمون برد و وقتی بیدار شدیم، فهمیدیم محمد از هممون در حالت خواب عکس گرفته. (خیلی ها عصبی شدن ولی من به تجربه بهم ثابت شده شیرین ترین مرحله سفر همین عکاسی از خواب هست.)
هوا گرم و کلافه کننده بود.حوصله بازی هم نداشتیم و ساکت بودیم و کار خاصی انجام نمی دادیم. بچه ها خوراکی هاشون رو تقسیم می کردن.
بقیه هم بیدار شدن و حالا دیگه یکمی همه سر حال اومده بودن. موسیقی های شاد گوش می دادیم و شیطنت می کردیم، این کلی بهمون کمک کرد تا گرما رو فراموش کنیم. بین راه سر اذان مقابل مسجدی توقف کردیم و رضا بستنی و آب میوه خرید و ما هم نمازهامون رو خوندیم سوار شدیم. بستنی و آب میوه هم کلی بهمون انرژی داد و دیگه از خستگی دیشب هیچ اثری نموند.(درست بود یکمی همه خوابیده بودیم اما همون چند ساعت رصد خیلی انرژی از آدم می گیره و خسته کننده است و اون نشاط ـ یکمی جالب بود و عجیب بود چون فقط با یک روز کامل خوابیدن خسته گی سفرهامون رفع می شه(معمولاً)).
2 رسیدیم تهران. بچه ها بین راه هر جا که به منازلشون نزدیک تر بود پیاده می شدن. ما هم 3 خونه بودیم.
{توی این سفر مریم ـ رضا ـ محمد ـ امیر و محمد(.گ) خیلی هوام رو داشتن. هر کدوم یه جایی به دادم رسیدن. ازشون تشکر می کنم هر چند که اصلاً اینجا رو بلد نیستن.}
یکی از بهترین و پر بار ترین سفرهایی بود که رفتم. بازم موندم توی کار خدا که چقدر به موقع هر کاری رو انجام می ده. اگه هر کدوم از سفرهای قبلی رو ایجاد می کرد به اندازه این سفر نه بهش احتیاج داشتم و نه از تک تک ثانیه هاش استفاده می کردم ...
خلاصه
اینم از یه سفر بدون مشکلمون. استاندارد استاندارد. جدی می گم.
از رصد خیلی ننوشتم چون تخصصی هست و ممکن بود متوجه نشین و حوصله تون سر می رفت.
فقط اینکه جای همه تون خالی بود .
پی نوشت:
دو تا محمد جالب توی این سفر داشتیم...
محمد(.گ): منجم آماتور و در نجوم آماتوری بی نهایت حرفه ای.
( منجم آماتور: به کسانی که رشته تحصیلی شون نجوم و شاخه های فیزیک که به نجوم مربوط می شه نیست اتلاق می شه.)
محمد: اول از همه عکاس بعد کارگردان و متخصص در همه زمینه های فیلم و نمایش و ... هست. تحصیلاتش سینما و این چیزها نیست اما به صورت آماتوری بی نهایت حرفه ای شده. یه جورایی بی نهایت عاشق حرفه اش هست.
مرسی که تحمل کردین
خدا قوت