تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

..بعثت..

 

..بعثت..

 

خدایا امشب چه شبیه؟

چه عظمتی توی این شب اتفاق افتاده و ما انقدر راحت و بی تفاوت از کنارش می گذریم.

کاش هر کدوممون یک لحظه هم که شده به این مسئله فکر کنیم...

 

اقرا بسم ربک الذی خلق ...

 

چقدر امشب سنگینه. چقدر امشب مهمه. چه حالیم امشب...

شاد باشید و بدونین چرا شاد هستین.

 

الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 


نوشته شده در ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

::فراق...وصال::

 

::فراق...وصال::

لذتی که در فراق هست در وصال نیست زیرا که :

در فراق شوق دیدار هست و در وصال بیم فراق

 


نوشته شده در ساعت 4:11 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

(:

 

(:

 

اول از همه، جا داره از همه تون تشکر کنم که نگرانم شدین بابت پست قبل و عذر بخوام که نگرانتون کردم.

 

حالا پست جدید :

فکرشم نمی کردم یه روز بخوام در این موارد مطلب بنویسم. ولی حالا پیش اومده و نوشتم.

 

کاملاً غیر ارادی دستم به کاغذ و روانویس رفت و نشستم به نوشتن. اصلاً روش فکر نکردم. جالب اینجاست که خوش خط نوشتم. چون بعد از اینکه نوشتم و رفتم به کارهام رسیدم و برگشتم و برگه رو رویِ میزم دیدم، گفتم : " اَ اَ  َاَ اَ اَ اَ چه خوش خطه؟ اینو کی نوشته؟ " (کلاً آدم خوش خطی نیستم)

 

طبق معمول بَد نوشتم، ولی غلیان درونیه ...

 

* * *

...

پروردگار، عشق را برای امید آفرید و برای رهایی مادی تن از تنهایی.

برای اینکه در کنارت و دوش به دوشت کسی را برای همراهی داشته باشی. برای طی کردن یک جادۀ طولانی و سخت و پر فراز و نشیب به نام زندگی.

و عشق ... حرف اول در زندگیست.

و عاشق ... تنها رهگذریست که می تواند با موفقیت این جاده را طی کند.

و ای کاش همه عاشق باشیم و عاشق بمانیم...

 

ای خدا ...

برایمان شرایطی را فراهم کن که بی تو از این جاده نگذریم و عاشق تو باشیم و با تو باشیم در کنار معشوق زمینیمان ... و برای تو عاشقش باشیم و عاشقش بمانیم...

 

ای خدا...

عشق را برایمان ایجاد کن برای اینکه به تو هر لحظه نزدیک تر شویم نه دورتر... آن هم در این روزگار رسواییِ عشقهای شیشه ای و شکننده ...

 

اما نه ... کاش عشقمان شیشه ای باشد، نه برای شکننده بودنش، به خاطر شفافیتش ... شیشه ای و الماس گون...

....

 

 

 


نوشته شده در ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

..تقدیر..

 

 

..تقدیر..

 

خیلی راحت تر از اونی که فکرش رو بکنم از دست دادمش

 

باکی نیست ... ما هم خدایی داریم

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 3:38 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

..جلای روح..

 

..جلای روح..

 

خدا بزرگتر است

به نام خداوند بخشندۀ مهربان

حمد و سپاس مخصوص پروردگار جهانیان است

مهربان و بخشنده است

مالک روز جزاست

خداوندا... تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم

مارا به راه راست هدایت فرما

راه آنان که نعمت داده ای

نه غضب شده گان و نه گمراهان

به نام خداوند بخشندۀ مهربان

بگو اوست خدای یگانه

خداوند بی نیاز است

نه زاده و نه زاییده شده است

و هیچ کس هم کفو او نیست

 

پاک و منزه است پروردگار بزرگ من و من به حمد او مشغولم

 

پاک و منزه است خداوند برتر من و به حمد او مشغولم

...

سپاس مخصوص خداست

شهادت می دهم هیچ خدایی جز او نیست

و شهادت می دهم محمد رسول خداست

صلوات بر محمد و آل او باد

 

پاک و منزه است خدا و حمد مخصوص اوست و هیچ معبودی جز او نیست و خدا بزرگتر است

...

سپاس مخصوص خداست

شهادت می دهم هیچ خدایی جز او نیست و تنهاست و هیچ شریکی ندارد

و شهادت می دهم محمد رسول خداست

صلوات بر محمد و آل او باد

سلام و رحمت خدا بر تو باد ای پیامبر

سلام بر ما و بر بندگان نیک و صالح خداوند

سلام و رحمت خدا بر شما باد

خدا بزرگتر است

خدا بزرگتر است

خدا بزرگتر است

 

قبول باشه

 

 


نوشته شده در ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

..طلسم..

 

..طلسم..

 

30 تیر ماه

1- امیر برای رصد به طور رسمی دعوتم کرد. همه چی فراهمه. من و آبجی خانم، وسایلمونو هم آماده کردیم ...

 

2- تلفن زنگ می زنه. مامان گوشی رو بر می دارن.

مادر بزرگ: عمه فردا مهمونی گذاشتن. محض رضای خدا همه تون بیاین.

 مامان: آخه نمی شه دخترا فردا دارن می رن سفر.

مادر بزرگ: اینا که دائم دارن می رن سفر. یکمی هم به فکر روابط خانوادگی باشن. صلۀ رحم هم صواب داره به خدا...

مامان: چشم بهشون می گم. اما نمی دونم که بتوننن هماهنگ کنن یا نه.

 

3- تلفن بلافاصله بعد از تماس مامان بزرگ دوباره زنگ می زنه و دوباره مامان گوشی رو بر می دارن.

عمه: شنیدیم بچه ها فردا نمی خوان بیان.

مامان: نه...نه... ایشالا برنامه شونو جور می کنن. بلاخره خانواده مهم تره...

عمه: پس همه می آین. مطمئن باشم؟

مامان: بله ایشالا.

 

4- مامان: بچه ها نرین. عید دیدنی هم که نبودین به قول خودتون رفته بودین رصد کسوف. روز مادر هم که نیومدین. این بارم نیاین دیگه .... من راضی نیستم برین...

من و آبجی خانم : .....

 

5- من: امیر ما نمی آیم.

امیر: چرا؟ دیوونه نیاین دیگه می ره تا شهریورها.

من : نمی شه. اگه بیایم از خانواده طرد می شیم ...

امیر: صلاح مملکت خویش خوسروان دانند...

من: ایشالا یه فرصت دیگه...

 

* * *

5 مرداد ماه

ساعت 19 تلفن زنگ می زنه.

1- پروانه: مریم پایه ای بریم رصد؟

من: آره کجا؟

پروانه: دریاچه تار.

من: آره...

پروانه: با آبجی خانم دیگه؟

من: نه مشغول پایان نامه اس . تنها می آم.

پروانه: باشه. پس تا فردا.

 

2-بدو بدو وسایل رو جمع می کنم. همه چی مرتبه. ساعت 22. تلفن زنگ می زنه.

پروانه: مریم رصد کنسل شد.

من: آخه چرا؟

پروانه: حد نصاب نرسید. اونایی هم که پایه بودن (برای رصد آماده بودن) کنسل کردن.

من:

 

* * *

11 مرداد ماه

1- عصر... مدتهاست از اختر بی خبرم. چایی عصرونه رو می ریزم و می رم تو اینترنت.

آفام رو می خونم. یه دفعه on می شه بعد از بیشتر از یک هفته بی خبری.

اختر: با یه سفر هیجان انگیز چه طوری؟

من: کجا؟ کِی ؟ چند؟

اختر: مرز بازرگان، پس فردا، مجانی.

من: دوتا گوش بلند رو سرم می بینی؟

اختر: به خدا جدی می گم.

من: چند روزه؟

اختر: سه چهار روزه.

من: اگه راست بگی آره. من و آبجی خانم.

اختر : باشه. منتظر پیغام من باش.

 

2- تا فردا نه زنگ زد نه آف گذاشت. زنگ زدم بهش. هنوز خبری نیست. یه روز سفر به تعویق افتاده. هنوز برای دخترها نتونستن شرایط سفر رو فراهم کنن. اگه خبری بشه بهم زنگ می زنن.

 

3- مامان یه عالمه کارای تابستونی ریخته سرم. هویج پاک کن... لوبیا پاک کن... بادمجون سرخ کن... خسته شدم. چرا این اختر تماس نمی گیره؟

 

4- ساکمون رو بستیم و آماده ایم که هر وقت گفتن جورابامونو بپوشیم راه بیوفتیم.

 

5- ساعت 24... می رم اینترنت. آفلاین اختر رو توی لیست می بینم. اول اون رو می خونم.

اختر: اگر بار گران بودیم رفتیم. اگر نا مهربان بودیم رفتیم.

من: ....

 

* * *

14 مرداد ماه

1- توی لیست آفلاینها یه پیغام که معلومه send to all هست از اختر دارم.

دعوت برای گردش در مشهد اردحال هست و شرایط و برنامه و هزینه ووو

یکمی هزینه برای یه همچین سفری زیاده. اما نمی خوام شانسم رو از دست بدم. بلافاصله آفلاین می گذارم و آمادگی خودم و آبجی خانم رو اعلام می کنم.

 

2- برای روز پدر، به خاطر اینکه این ترم، آخرین ترمی هست که کلاس زبان می رم و کلاسم تموم می شه بعد از 5-6 سال که شاگرد کارپسند هستم براش یه هدیه گرفته ام که کمتر از پدر نبوده برامون توی این چند سال. حتی قرونی برام باقی نمونده. با این حال سعی می کنم پول رو جور کنم.

 

3- آبجی خانم درگیر پایان نامه هست و اصلاً از پای کامپیوترش تکون نمی خوره. حتم دارم بعد از دفاع، شماره چشمش چند شماره ای بالا بره ... باهام هماهنگ نیست که بیاد ... تصمیم می گیرم برم. با اینکه از تنها سفر کردن بدون اوون لذت نمی برم.

 

4- دائم با اختر در تماسم و قراره نفر جور کنم. گویا آدم کم آورده.

در نهایت روز قبل از سفر دو نفر رو می تونم جور کنم و بهش خبر می دم.

 

5- برای مهمونی خونه مُری هستیم.

قراره شب برای هماهنگی نهایی اختر تماس بگیره.

هر چه می کنم بچه ها بلند نمی شن که زودتر بیایم خونه تا برای فردا آماده بشم.

بلاخره 9 شب به خونه می رسم.

مامان: مریم اختر تماس گرفت.

من: خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان: گفت برنامۀ فردا ... کنسل شده.

من: ...

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

..تازه ترین کتابی که خوندم..

 

..تازه ترین کتابی که خوندم..

 

قبل از اینکه امتحانای پایان ترم شروع بشه تعریف کتابای نادر ابراهیمی رو شنیده بودم. توی امتحانام از اونجایی که آدم تا سر درس می شینه تازه یاد کارها و آرزوهاش می افته دائم به خودم می گفتم:" دندون رو جیگر بگذار این امتحانای لعنتی که تموم شد می ری هر کتابی دلت خواست با خیال راحت می خونی."

خلاصه. امتحانا تموم شد. سرمم خلوت شد ولی فرصتم برای کتاب خوندن حتی نصف زمان قبل هم نرسید. یه کتاب مذخرف هم که بعد در موردش حرف می زنم می خوندم و اصلاً از کتاب خوندن زده ام کرده بود.

 

تو یکی از پستهای دفتر سیمی به یک تکه از داستان بار دیگر شهری که دوست می داشتم، برخوردم. و توصیۀ او و کسانیکه نظر گذاشته بودن حاکی از این بود که این کتاب خوندنیه.

دیگه گفتم نمی شه. باید شروع کنم.

با هر جون کندنی بود اوون کتاب مذخرفه رو تموم کردم و رفتم دنبال این کتابه.

از دوستای کتابخونم که فکر می کردم ممکنه این رو خونده باشن یا داشته باشن، پرسیدم. همه خونده بودن ولی نداشتنش. اونا هم خوندن این کتاب رو توصیه کردن.

منو می گین... دیگه داشتم پرپر می زدم.

رفتم کتابخونه محلمون. اصلاً امیدی نداشتم که هیچ کتابی از این نویسنده داشته باشن. تیری تو تاریکی انداختم.  بار دیگر شهری که دوست می داشتم رو نداشتن. ولی... یک کتاب به نام تکثیر تأثر انگیز پدر بزرگ رو بهم دادن.

از در کتابخونه که اومدم بیرون تا به دم ماشین برسم دو صفحه اش رو خوندم. اصلاً شبیه کتابایی که تاحالا خونده بودم نبود. جملات خیلی سنجیده بود. تلفظ های صحیح با دقت و تأکید مشخص شده بود.

 

تا خونه تخته گاز رفتم و لباسام رو عوض کردم و روی تختم ولو شدم و دِ بخون.

 

نثر برام تازگی داشت. جملات قابل تأمل بود. گاهی بعضی جمله ها رو دو سه بار می خوندم تا کاملاً بفهمم چی می خواد بگه.

خلاصه...

از ظهر تا شب فقط یه بار(برای نهار) از اتاقم بیرون اومدم و تمومش کردم. خیلی خیلی خوشم اومده بود.

 

تا قبل از اینکه جملۀ آخر رو نخونده بودم یه استرس و ترس یا نا امیدی بهم دست داده بود و جملۀ آخر تیر خلاص بود برای من و تفکراتم و ... که خیلی آرومم کرد.

 

قبلاً گفته بودم که همیشه طبق شرایط روحی ای  که دارم کتابا به دستم می رسه. این بار هم ... خیلی خوب بود. خیلی. این خدا عجب خدائیه ها!!!

 

 

بچه ها... لطفاً به من کتابای خوب رو معرفی کنین. معاصر بیشتر می پسندم.

 

نکته! تحت هیچ شرایطی، دیگه کتاب های خارجی نمی خونم.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 4:52 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

فصل تقسیم

 

فصل تقسیم

 

چشمها پرسش بی پاسخ حیرانیها

دستها تشنۀ تقسیم فراوانیها

 

با گل زخم، سر راه تو آذین بستیم

داغهای دل ما، جای چراغانیها

 

حالیا دست کریم تو برای دل ما

سر پناهی است در این بی سر و سامانیها

 

وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی

ای سر انگشت تو آغاز گل افشانیها

 

فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید

فصل تقسیم غزلها و غزلخوانیها

 

سایۀ امن کسای تو مرا بر سر بس

تا پناهم دهد از وحشت عریانیها

 

چشم تو لایحۀ روشن آغاز بهار

طرح لبخند تو پایان پریشانیها

 

(قیصر امین پور)

 

 

 


نوشته شده در ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

شب آرزوها

 

شب آرزو ها

 

1. همیشه این گفته توی ذهنمه که :" هر وقت یه حال خوبی پیدا کردی و تونستی به اوس رحیم کانکت بشی، برای ظهور دعا کن"

 

2. یکی برام آف گذاشته بود که:" فرشته ها از خدا می پرسن : اگه انقدر بنده هات رو دوست داری واسه چی غم رو آفریدی.

می دونین خدا چی جواب می ده؟

خدا جواب می ده: من بنده هامو می شناسم، تا وقتی غم به سراغشون نیاد به سراغ من نمیان."

 

3. لیله الرغایب( شب آرزو ها ) ... خیلی هامون حال خوبی پیدا می کنیم، می ریم می رسیم به خود اوس رحیم ... خیلی هامون غمگیمنیم و بازم میریم میرسیم به خود اوس رحیم ... کار داریم، گرفتاریم، مشکل داریم و دلمون شکسته، میریم میرسیم به خود اوس رحیم...

 

می شه یه چیزی بخوام؟

اینکه بی خیال خودمون بشیم. حد اقل این بار. دعا کنیم که ظهور کنه. بیاد . درسته اصلاً آماده نیستیم، جارو نکردیم، خونمون نامرتبه، سرو وضع مناسبی نداریم. عیب نداره. بیاد . بلاخره یه جوری از خجالتش در می آیم. سر زده بیاد ولی بیاد.

 

بیاین تو این شب آرزو ها از خدا طلبش کنیم. حتی اگه عمرمونم کفاف نداد، چون براش دعا کردیم با اوون حال خوبمون، برامون دعا می کنه با اوون حال خوبش. حداقل اگه این خونه به دردمون نخوره به درد اوون خونمون که می خوره.

 


نوشته شده در ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |