..طلسم..
30 تیر ماه
1- امیر برای رصد به طور رسمی دعوتم کرد. همه چی فراهمه. من و آبجی خانم، وسایلمونو هم آماده کردیم ...
2- تلفن زنگ می زنه. مامان گوشی رو بر می دارن.
مادر بزرگ: عمه فردا مهمونی گذاشتن. محض رضای خدا همه تون بیاین.
مامان: آخه نمی شه دخترا فردا دارن می رن سفر.
مادر بزرگ: اینا که دائم دارن می رن سفر. یکمی هم به فکر روابط خانوادگی باشن. صلۀ رحم هم صواب داره به خدا...
مامان: چشم بهشون می گم. اما نمی دونم که بتوننن هماهنگ کنن یا نه.
3- تلفن بلافاصله بعد از تماس مامان بزرگ دوباره زنگ می زنه و دوباره مامان گوشی رو بر می دارن.
عمه: شنیدیم بچه ها فردا نمی خوان بیان.
مامان: نه...نه... ایشالا برنامه شونو جور می کنن. بلاخره خانواده مهم تره...
عمه: پس همه می آین. مطمئن باشم؟
مامان: بله ایشالا.
4- مامان: بچه ها نرین. عید دیدنی هم که نبودین به قول خودتون رفته بودین رصد کسوف. روز مادر هم که نیومدین. این بارم نیاین دیگه .... من راضی نیستم برین...
من و آبجی خانم : .....
5- من: امیر ما نمی آیم.
امیر: چرا؟ دیوونه نیاین دیگه می ره تا شهریورها.
من : نمی شه. اگه بیایم از خانواده طرد می شیم ...
امیر: صلاح مملکت خویش خوسروان دانند...
من: ایشالا یه فرصت دیگه...
* * *
5 مرداد ماه
ساعت 19 تلفن زنگ می زنه.
1- پروانه: مریم پایه ای بریم رصد؟
من: آره کجا؟
پروانه: دریاچه تار.
من: آره...
پروانه: با آبجی خانم دیگه؟
من: نه مشغول پایان نامه اس . تنها می آم.
پروانه: باشه. پس تا فردا.
2-بدو بدو وسایل رو جمع می کنم. همه چی مرتبه. ساعت 22. تلفن زنگ می زنه.
پروانه: مریم رصد کنسل شد.
من: آخه چرا؟
پروانه: حد نصاب نرسید. اونایی هم که پایه بودن (برای رصد آماده بودن) کنسل کردن.
من:…
* * *
11 مرداد ماه
1- عصر... مدتهاست از اختر بی خبرم. چایی عصرونه رو می ریزم و می رم تو اینترنت.
آفام رو می خونم. یه دفعه on می شه بعد از بیشتر از یک هفته بی خبری.
اختر: با یه سفر هیجان انگیز چه طوری؟
من: کجا؟ کِی ؟ چند؟
اختر: مرز بازرگان، پس فردا، مجانی.
من: دوتا گوش بلند رو سرم می بینی؟
اختر: به خدا جدی می گم.
من: چند روزه؟
اختر: سه چهار روزه.
من: اگه راست بگی آره. من و آبجی خانم.
اختر : باشه. منتظر پیغام من باش.
2- تا فردا نه زنگ زد نه آف گذاشت. زنگ زدم بهش. هنوز خبری نیست. یه روز سفر به تعویق افتاده. هنوز برای دخترها نتونستن شرایط سفر رو فراهم کنن. اگه خبری بشه بهم زنگ می زنن.
3- مامان یه عالمه کارای تابستونی ریخته سرم. هویج پاک کن... لوبیا پاک کن... بادمجون سرخ کن... خسته شدم. چرا این اختر تماس نمی گیره؟
4- ساکمون رو بستیم و آماده ایم که هر وقت گفتن جورابامونو بپوشیم راه بیوفتیم.
5- ساعت 24... می رم اینترنت. آفلاین اختر رو توی لیست می بینم. اول اون رو می خونم.
اختر: اگر بار گران بودیم رفتیم. اگر نا مهربان بودیم رفتیم.
من: ....
* * *
14 مرداد ماه
1- توی لیست آفلاینها یه پیغام که معلومه send to all هست از اختر دارم.
دعوت برای گردش در مشهد اردحال هست و شرایط و برنامه و هزینه ووو
یکمی هزینه برای یه همچین سفری زیاده. اما نمی خوام شانسم رو از دست بدم. بلافاصله آفلاین می گذارم و آمادگی خودم و آبجی خانم رو اعلام می کنم.
2- برای روز پدر، به خاطر اینکه این ترم، آخرین ترمی هست که کلاس زبان می رم و کلاسم تموم می شه بعد از 5-6 سال که شاگرد کارپسند هستم براش یه هدیه گرفته ام که کمتر از پدر نبوده برامون توی این چند سال. حتی قرونی برام باقی نمونده. با این حال سعی می کنم پول رو جور کنم.
3- آبجی خانم درگیر پایان نامه هست و اصلاً از پای کامپیوترش تکون نمی خوره. حتم دارم بعد از دفاع، شماره چشمش چند شماره ای بالا بره ... باهام هماهنگ نیست که بیاد ... تصمیم می گیرم برم. با اینکه از تنها سفر کردن بدون اوون لذت نمی برم.
4- دائم با اختر در تماسم و قراره نفر جور کنم. گویا آدم کم آورده.
در نهایت روز قبل از سفر دو نفر رو می تونم جور کنم و بهش خبر می دم.
5- برای مهمونی خونه مُری هستیم.
قراره شب برای هماهنگی نهایی اختر تماس بگیره.
هر چه می کنم بچه ها بلند نمی شن که زودتر بیایم خونه تا برای فردا آماده بشم.
بلاخره 9 شب به خونه می رسم.
مامان: مریم اختر تماس گرفت.
من: خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مامان: گفت برنامۀ فردا ... کنسل شده.
من: ...