تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

آبی بی انتها و زهره الهه زیبایی

اونی که می بینین زهره است که می درخشد در دل آبیِ آسمان


نوشته شده در ساعت 2:52 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

مسئولیت و امتحان

 

مسئولیت و امتحان

 

درست سه روز مونده به امتحانات پایان ترمم، مامان جان و آبجی جان عزم سفر کردند و به سلامتی تشریف بردن. منم طبق معمول سنگ صبورم نوشتن است.

مامان جان مقدار زیادی غذاهای رنگارنگ تهیه کردن و گذاشتن تو فریزر تا در مواقع لزوم از آنها بهره برداری به عمل بیاد.

اما باز شدن یخ این غذاها و گرم کردنشون از تهیۀ اونا به نظر من سخت تره.

منم هیچ زمانی برای درس خوندن ندارم. همۀ امتحاناتمم پشت سر هم هست و توی دو روز اول نصف بیشترشونو می دم. منم دانشجو شب امتحانی ... توی طول ترم کلمه ای هم برای رضای خدا نخوندم.

و الآن باید به فکر غذای داش و بابا خان باشم. بابا کمک می کنن اما دیگه اگه همۀ کارا رو هم بخوان انجام بِدَن حسابی شاکی می شن و روزگار من سیاهه اون وقت.

برنج پختن که کاری نداره. یه پاک کردن و شستنه و گذاشتن توی پلوپز و وقتی جوش اومد یه هم باید بزنمش. اما خورشت. باید دو سه ساعت قبل یادم باشه که از فریزر درش بیارم. بعد بگذارمش گرم شه و حواسم باشه که ته نگیره و اینها همه باید همزمان با حل مسائل مذخرف انتگرال یا نمودارها باشه یا حل یه برنامۀ مذخرف تر از سری فیبوناچی در زبان برنامه نویسیC  و .... بعد تازه باید مراقبم باشم که با داش خان در نیوفتم که دیگه تا روز آخری که مامان جان نیستن ریخت و قیافه برام نمی مونه ( از بس حرس و جوش می خورم) و باید بابا رو هم ساپورت کنم و پذیرایی و رسیدگی به پوشش و ...

آخه آدم  چطوری می تونه حواسشو به همه چی بده ؟

شاید مسخره کنین و بگین چه مشکلات حادی داری و ... اما واقعاً اینها در این شرایط بی مادری برام مشکل عظیمیه. مامان اگه بود تمام این کارها رو در کنار هم انجام می دادم و دچار هیچ مشکلی هم نمی شدم.  تازه با این کارها بین درس قوای جدیدی هم می گرفتم. ایشالا که زودتر صحیح و سالم بیاد و این وظیفه ای که به دوشم گذاشته رو از روی دوشم بر داره و راحتم کنه،  وظیفۀ (خانم خونه بودن) رو. کارها رو که گفتم همیشگیست اما اینکه خونه دست تو باشه و تو مسئول هماهنگی تمام امور باشی خیلی سخته.

 

امتحانات مرا از پای در نخواهد آورد. نمی گذارم که چنین کند. روزگار همیشه سخت بوده و هست و انسان برای سختی کشیدن پا به این دنیا گذاشته.

 

 


نوشته شده در ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

سانتا ماریا و ع.ش.ق

 

سانتاماریا و ع.ش.ق

 

حرفام تلنبار شده.

یک عالمه حرف دارم و موضوع برای حرف زدن که اگه الآن نگم ممکنه از مزه بیفته.

§        از کتاب سانتاماریا می گم.

متأسفانه تمومش کردم. اما کلاسا هم تموم شده و الآن فرجه های درس خوندنمه، اما ذهنم مشغوله و طبق معمول تا ننویسم آروم نمی شم.

تا آخرین داستان که جواب سوالم رو نگرفته ام.

سوالم را از دوستی که مُرید آقای شجاعی بود و کتابهای زیادی از ایشون خونده بود، پرسیدم.

آخه خودم کتاب زیادی ازشون نخوندم اما تو این دوتا مجموعه داستانی (سانتاماریا غیر قابل چاپ)  که خوندم، توی بیشترش سوالاتی که قبل هم گفته بودم برام ایجاد شده بود.

البته درست بعد از اون پُستم(سوالهای بی پاسخ) تِم دانستانها عوض شد. یه تعداد زیادی اش داستانها و حواشیِ جنگ بود که دوتا از آنها را سناریو کرده بودند و فیلمش را هم ساخته بودند و بقیه هم شیوۀ جدیدی بود از نَقل داستان جنگ که برانم جالب بود و تازگی داشت.

داشتم می گفتم که از اوون دوستم سوالاتی که برام پیش اومده بود رو پرسیدم.

بهم گفت:" عجله نکن! یه گزارش ازشون برات میفرستم، به جوابات می رسی."

الآن یک هفته بیشتره که قولش رو بهم داده و منم بی نهایت کنجکاوم که به جوابهام برسم، اما مسافرت رفته و در دسترس نیست. ( اگر به جواب رسیدم که توی یک پست برای شما ها هم می نویسم اما اگه نرسیدم که نمی دونم چی کار کنم....)

* * *

§          نمی دونم تا به حال براتون اتفاق افتاده که چندین نفر رو به یک اندازه دوست داشته باشین و اونا هم بی نهایت شما رو، و فقط اجازه داشته باشین که یکی از اونها رو بی نهایت دوست داشته باشین؟

نمی دونم می تونین این وضع رو برای خودتون متصور بشی؟

همه شون یکسری شرایط ایده ال و یک سری غیر ایده آل برای دوست داشته شدن دارن. یعنی مثلاً نسبت خوبی ها به بدی هایشون 2-2 باشه یعنی مساوی.

اوون موقع چه کار می کنین؟

کدومشونو انتخاب می کنین؟ کدومشون رو رد می کنین؟

شرایط سختیه قبول کنین. من بعد کلی کلنجار رفتن با خودم و فکر شبانه روز، به این نتیجه رسیدم که همه را رد کنم. آره درسته الآن برام چنین اتفاقی افتاده. توی اطرافیانم.

من قرار گذاشتم یا همه رو دوست داشته باشم یا هیچ کدوم رو.

دوست دارم بدونم شما چه راههای رو انتخاب می کنین ...

فعلاً بسه دیگه. دعا کنین مغزم خالی شه تا بتونم درس بخونم. ترم بعد(5) هر جور شده باید تموم کنم این درسِ ... رو.

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

نامی از هزار نام

 نامی از هزار نام

ای شما !

ای تمام عاشقان هر کجا !

از شما سوال می کنم:

نام یک غریبه را

در شمار نامهایتان اضافه می کنید ؟

 

یک نفر که تا کنون

رد پای خویش را

لحن مبهم صدای پای خویش را

شاعر سروده های خویش را نمی شناخت

گرچه بارها و بارها

نام این هزار نام را

از زبان این و آن شنیده بود

 

یک نفر که تا همین دو روز پیش

منکر نیاز سنگ بود

گریۀ گیاه را نمی سرود

آه را نمی سرود

شعر شانه های بی پناه را

حرمت نگاه بی گناه را

و سکوت یک سلام

در میان راه را نمی سرود

 

نیمه های شب

نبض ماه را نمی گرفت

روزهای چهارشنبه ساعت چهار

بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت

 

ای شما!

ای تمام نامهای هر کجا !

زیر سایبان دستهای خویش

جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید؟

 

ای دل نجیب را

ای لجوج دیر باور عجیب را

در میان خویش

                        راه می دهید؟

 (قیصر امین پور)

 


نوشته شده در ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

..سوالهایی بی پاسخ..

 

                                                            هو الرحیم

 

کتابخونی ام بد نیست. منظورم اینه که خیلی سریع کتاب می خونم. حالا این مزیتِ یا عیب رو نمی دونم. ولی می دونم که هر چی دستم بیاد سه سوته تا بازش کنم تا آخرش خوندم. (مخصوصاً رمان)

اما مدتیه یک کتابِ مجموعه داستان از سید مهدی شجاعی رو دست گرفته ام. قرار گذاشتم فقط در مسیر2-3 ساعته تا دانشگاه مطالعه اش کنم. چون وقت امتحانات هست و برای دورۀ اونا خیلی وقت کتاب خوندن ندارم.

به همین خاطر الآن بعد از حدود یک هفته تازه دارم به اواسطش رسیدم.

قصد ندارم زود تمومش کنم و می خوام روی هر کدوم از داستانهاش کمی تأمل کنم و بهشون فکر کنم.

کتاب اسمش سانتاماریاست( مریم مقدس).

تا به اینجایش که بسیار لذت بردم. این کتاب را از خودشون سر یک ماجرایی هدیه گرفتم و اولش را هم برام نوشتن و امضا کردن بنابر این برام خیلی کتاب با ارزشی به حساب می آد.

خلاصه مطلب اینکه:

همزمان با خوندن این کتاب که مواقع بیکاری به مطالب داخلش فکر می کنم.( مخصوصاً داستانهایی اش که اجتماعی_خانوادگیست). برام یه چندتا سوال پیش آورده که باید از خود آقای شجاعی بپرسم.

  • آیا واقعاً هر زندگی ای که از هم پاشیده می شود فقط یک علت دارد و آن هم زن است؟
  • آیا هر مردی که به انحراف کشیده می شود باعث و بانی اش یک زن بوده؟
  • . . . .

شاید بگویند نه. اما من که خودم دورادور یه آشنایی مختصری از ایشونو عقایدشون دارم یک همچین برداشتی از داستانهاشون برام پیش اومده. ببینید شاید، شاید که نه ، حتماً ایشون می خوان بگن آی خانوما آی آقایون حواستون به این مسائل هم باشه، این مسائل می تونه یک زندگی رو از هم بپاشونه.

اما حرف من چیز دیگری است.

تا به اینجایی که خوانده ام دائماً خانم داستان به زیر سوال رفته، اما نقاط منفیِ مرد هم که باعث بر هم خوردن زندگی شده در آن بین مطرح شده . . . نمی دونم . . . شاید به این نحو خواستن قضاوت رو به عهدۀ خواننده بگذارند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا . . .

 

امیدوارم تا پایان کتاب به نتیجۀ قابل قبولی برسم. مهم نیست به نفع کدوم جنس تموم بشه فقط قابل قبول باشه کافیه.

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

پریزاد...

 

هو الطیف

 

شعر باید خودش حرف بزنه.  امیدوارم خوشتون بیاد.

                                        فقط قبل از خوندن حتماً اول اینجا را کلیک کنین.

http://www.iransong.com/g.htm?id=21352&title=Parizad                      

 

ولوله ي ساز با تو شد آغاز
محو عبور قافله ي ناز
هلهله ي ماه ، چاره ي دلخواه !
پرنكش از من ، سلسله ي آه !
پريزادي و من دلتنگ تو
نشسته به سازم آهنگ تو
تو آشوب شهر خاموش من
گرفت عطر مويت آغوش من
بوداي پاييز ، از خلسه برخيز
از كوچه باغم ، عطر تو لبريز
خيال زارم ، سوز سه تارم !
لبخند و اشكم ، حال بهارم !
تو كه هم بغض شباويزي و هم رقص هما
چنگ باران به سر انگشت تو آيد به صدا !
پس چرا من نشنيدم ز لبت جز نت لا !؟
تو كه آتيش ترنجي و شرار گل ناز
پرنيان نفست شعله ي خاكستر راز
عشق سوزان خليلم ، تو گلستان نياز
تو ملاحت مژه اي ، غرق تماشاي توام
رو بگيري ! بزني ! يا بكشي پاي توام
لحن موسيقي من جذبه ي افسانه ي تو
زلف تو بركه ي شب ، زورق من شانه ي تو
روي تو روي پري ، معبد من خانه ي تو
ولوله ي ساز با تو شد آغاز
محو عبور قافله ي ناز
هلهله ي ماه ، چاره ي دلخواه !
پرنكش از من ، سلسله ي آه !
پريزادي و من دلتنگ تو
نشسته به سازم آهنگ تو
تو آشوب شهر خاموش من
گرفت عطر مويت آغوش من

 


نوشته شده در ساعت 2:59 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

آذار ماه و آذر و ...

 

هوالطیف

 

کتاب بهترین دوستیست که تا به حال داشته ام.

کسی را دوست خود می دانم که چیز یادم بدهد و خوب نقدم کند (نقد سازنده).

واضح است که کتاب چیزهای زیادی به انسان می آموزد هم چیزهای خوب هم چیزهای بد . . .

کتاب خوب می تواند انسان را به اوج برساند. اوجِ سعادت و آگاهی  . . . 

همۀ اینها را به این دلیل نوشتم که دوستم را معرفی کنم. نه نه نه منظورم کتابهایم نیست، منظورم آن کسی است که من را با این دوستانم بعد از یک وقفۀ طولانی دوباره آشنا کرد . . .

* * *

آذار ماه در آذر با اختر ملاقات کردم، درست زمانی که آفتاب چهره در خود فرو می برد.

هردو به قصد رصد آن تصویر ، به آذر سفر کرده بودیم ...

  

 

اصل دوستیمان از آن زمان و آن مکان آغاز شد و تا به حال ادامه پیدا کرده ، که تنها دلیلش ، صحبتهای او بوده.

پر انرژی و بسیار مثبت اندیش و فهمیده.

کتابها و نویسنده هایی را معرفی کرد. بعد از مطالعۀ کتابها احترامم به او صد چندان شد.

تا این زمان یکی از بهترین سنگ صبورها، مشاور ها و معلم هایی بوده است که داشته ام و تأثیر بسزایی  بر رفتار و تفکرم گذاشته است.

کتابهایی که اومعرفی کرد، گاهی بسیار شادم کردند گاهی بسیار غمگین.

گاهی با آنها از خنده روده بُر شده ام و گاهی به شدت گریسته ام. دوستی یعنی همین. با هم خندیدن و با هم گریستن.

o   قصد دارم حتماً پستی در مورد کتابهایی که خوانده ام بروم. آنهایی که خوانده ام و دوستشان دارم. کتابی را در دست دارم و به محضی که آن را نیز به پایان رساندم در این موارد بیشتر حرف خواهم زد.

 

حرف آخرم اینکه:

از نظر من زندگی بدون کتاب تلف کردن عمر است. کتاب اگر نباشد انسان نباشد بهتر است (البته کتاب خوب).

تنها انسان با کتاب است که رشد می کند و . . .

 

 


نوشته شده در ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.::پلور، پایِ غولِ سپیدِ پای در بند::.

 

بسمه تعالی

مورخ:

پنج شنبه و جمعه

۸۵/۰۳/۰۴-۸۵/۰۳/۰۵

 

--------------------------------------------------------------------------

با بچه ها قرار گذاشته بودیم که جایی بین راه من و آبجی خانم و خاله و مروارید رو، سوار کنن.

اول ما به محل قرار رسیدیم. نم نم بارون کم کم تبدیل به سیلی از جانب آسمان شد.

بچه ها آمدند، خیلی دیر و من که برای تماس گرفتن با آنها یکی دو کیلومتری را پیاده طی کرده بودم خیس خیس به آنها پیوستم.

لیدر رضا و داوود بودن. این بار تعداد بچه ها بیشتر شده بود و اتوبوس، وسیلۀ نقلیۀ سفرمان شده بود.(به خاطر کاهش هزینه)

برای اولین بار تعداد پسرها خیلی بیشتر از دخترها به نظر می رسید و می شود گفت رصد و سفرمان پسرانه بود.

پذیرایی شدیم با آب پرتقال و تی تاپ و میوه.

از تهران که خارج شدیم رفته رفته هوا رو به سردی برد و بر حجم ابر افزوده شد.

بین راه در چند روستا توقف کردیم یک بار به جهت رفتن به دستشویی( آخرین دستشویی ای که در تمام طول شب می توانستیم برویم) برای این مسئله حدود 30 دقیقه ای معطل شدیم چون تعداد زیاد بودند و دستشویی ها جواب گو نبودند.

دفعات بعد برای جمع آوری هیزم برای سوزاندن و گرم شدن در طول شب توقف کردیم که بعضی از پسرها به کمک لیدرها رفتن و کمک کردند.

به محل مورد نظر رسیدیم. حدود سه ساعتی در راه بودیم. هوا سرد بود و بیشتریها لباسهای گرم پوشیدیم( لیدرها از قبل چندین بار توصیه کرده بودند که با لباس گرم و کفش مناسب برویم. منطقه کوهستانی است و ...)

تعداد وسایلمان بسیار زیاد بود. بیشتر بچه ها با دستهای پر به کلبۀ سنگی ای که در دور دست به چشم می خورد و محل اقامتمان به حساب می آمد رفتند، بعضی هم جوانمرد بودند و این مسیر را چندین بار رفتند و برگشتند تا همۀ وسایل منتقل شد.

به محض رسیدن بچه ها چادرها را زدند. چیزی به غروب نمانده بود و هوا هنوز روشن بود.

مناظر اطراف بچه ها را به سمت خود می کشید. لیدرها هم دائم متذکر می شدند که چون نزدیک غروب است دور نشویم و زود بر گردیم.

آوای پرندگان، در لحظۀ غروبی که در پشت ابرها پنهان بود، من را به تنهایی خود فرو برد.

بر خلاف بقیۀ رصدها که نزدیک صبح بعد از یک کار رصدیِ طولانی آتش روشن می کردیم اینبار از همان ابتدای شب این کار را انجام دادیم( علی رضا و حجت آتش را برپا کردند).

محمد هم شد سلطان آتش و مسئول سر پا نگه داشتن آن تا صبح و الحق هم این کار را به نیکی انجام داد.

شام را دور هم داخل کلبه با مهربانی خوردیم. همه نوع غذایی داشتیم. کباب تابه ای، کالباس و دو زمانه (این اسم را خود محمد بر روی غذایش گذاشته بود. خوشمزه بود اما بی نهایت تند بود و معلوم نبود چی توش هست) و ...

بعد از شام همگی مثل قبل در دور آتش حلقه زدیم.

حجت صدایی داشت آینه و عالی. ما را به فیض رساند تا صبح. به قول خودمون مُلذذ شدیم و کلی وزنمون اضافه شد.

هوا بی نهایت صاف بود. همۀ ابرها رخت بر بسته بودند و هجرت کرده بودند. اما هیچ کس نه جرئت دوری از آتش را داشت و نه توانش را. باد به شدت می وزید و ما را بر سر جایمان ( دور آتش ) میخ کوب تر از قبل می کرد.

رضا حرس می خورد و تهدید می کرد که به کار مشغول شویم اما کسی گوشش بدهکار نبود. حتی علی که نفر اول ماراتن مسیۀ امسال شده بود. البته اوایل شب کمی کار کرد و چند جرمی گرفت اما بعد، او هم به پیش ما بازگشت.

صبح نمی شد که نمی شد. تازه 1 بامداد بود. سردم بود. به چادری رفتم و یک کیسه خواب توپ و نو پیدا کردم و خوابیدم.

در تمام طول این زمان از آنچه در اطرافم می گذشت با خبر بودم و می دانستم در هر چادر و دور آتش چه بحثی در جریان است. 

بین تمام صحبتها، بحث بچه های دور آتش برایم جالب تر بود و دوست داشتم که پیش انها باشم اما سرما بیش از حد در من رسوخ کرده بود و اجازه نمی داد از داخل کیسه خواب خارج شوم.

سه صبح نشده بود که بر سرما پیروز و از چادر خارج شدم. به اندازۀ شب سرد نبود اما باد همچنان می وزید.

علی مشغول کار شده بود و تعدادی از بچه ها دورش را گرفته بودند تا اجرامی که می گیرد را مشاهده کنند. دور آتش هم چند نفری ایستاده بودندو بازی می کردند. چند نفری از بچه ها هم در چادرها به خواب رفته بودند.

هم تلسکوپ داشتیم هم دوربین هم تعداد زیادی عکاس و دوربین عکاسی برای انجام کار علمی در آن هوای و آسمان پاک. اما هیچ کس کار خاصی نمی کرد. اپتیکها که رویشان را شبنم گرفته بود و کار عملاً غیر ممکن می نمود. بیشتر عکاسها هم که سرما حسشان را ربوده بود و دور آتش بودند.

برای رصد به پیش علی رفتم. شوانسمان واخمانِ( دنباله دار) چهار پاره و چندین جرم دیگر را به همراه بچه ها می دیدیم و لذت می بردیم.

نماز را در سرمای بسیار شدیدی خواندیم. به طوری که به وضوح می لرزیدیم و تکان می خوردیم.

آفتاب آرام آرام بالا می آمد تا مِهرش را بر جهان ارزانی دارد. به این امید بودیم که با بیدار شدنش گرما هم به میانمان بیاید.

طلوع آفتاب، زهرۀ زیبا و هلال صبحگاهی ذوق بچه ها را برای عکاسی بیدار کرد و آنها را مشغول کار کرد.

ما بقی رو به آفتاب به امید مورد لطف قرار گرفتنش نشستند.

باد بی نهایت حسادت می ورزید و اجازه نمی داد که فراموشش کنیم و هر لحظه بیشتر سوز و سرما را به ما هدیه می داد. آتش همچنان به لطف محمد بر قرار بود.

بچه ها از غول سپید پای در بند که تازه از چنگال ابرها آزاد شده بود و مناظر اطرافش عکاسی می کردند. کار با ارزش  بچه ها جمع آوری زباله ها و منتقل کردن آنها به خارج طبیعت بود.

هفت صبح با اتوبوسمان به مکانی به نام دشت شقایقها رفتیم ولی هیچ اثری از آنها نبود.

اما زیبا بود، رنگهای زردِ گلها، انواع سبزِ سبزه ها و علفها و بوته ها، قرمزِ خاک، آبیِ آسمان و سپیدی ابرها هر لحظه زیبایی هایی را می آفرید و روح را جلا می داد.

باد هم از اینهمه زیبایی به نوا در آمد، گلها و بوته ها را به سما وا داشته و آنها را واله کرد و به این طرف و آن طرف می برد.

بیشتر پسرها و نفیسه و زهرا فوتبال بازی کردند. نرجس هم تماشاچی بود. من هم  دور از جمع بچه ها به زیبایی ها می نگریستم و در فکر و حال خود بودم.

از بچه ها خیلی دور شده بودم. اتوبوس دو بوق با فاصله زمانی 5 دقیق زد. اولین بوق مرا به خود آورد و حرکت کردم. دومین بوق من را به تپه ای راند که در پای آن اتوبوس توقف کرده بود. خاله را در میانۀ راه دیدم که چه شیرین بر تخته سنگی به خواب فرور فته بود. بیدارش کردم و به سمت پایین تپه حرکت کردیم. بین راه موجودی همانند سمندر دیدم. سیاه و نقره ای. بسیار براق و زیبا بود. به نظرم آمد که سمی باشد و گرنه با خود به داخل اتوبوس می بردم.

سوار شدیم. بیشتر بچه ها که خواب بودند بیدار شدند. صبحانه نداشتیم . همه تنقلاتی که به همراه داشتند  را بین تمام اتوبوس تقسیم کردند و اینگونه خود را به امام زاده هاشم رساندیم... توقفی به جهت دستشویی که طرفداران زیادی داشت وخرید صبحانه صورت گرفت.

زیارتی هم رفتیم و وقتی به پای ماشین بازگشتیم، سمیرا با حلوایی که نمی دانم از کجا رسیده بود، حجت با گوجه سبز قوطه ور در آب زرد آلو و علی رضا با نانِ تازه ازما پذیرایی نمودند.

یکی دوساعت بعد اولین نفراتی بودیم که از گروه جدا و پیاده می شدیم.

خیلی خیلی خوش گذشته بود. مخصوصاً به خاطر باد که  سفری خاطره انگیز تر از قبل برایمان ایجاد کرده بود.

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 2:24 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |