به نام خدا
سفر این بار مشهد، با سفرهای دیگه م فرق داشت. اینکه زمانش کوتاه بود و قصد اول، زیارت نبود.
می گم براتون...
ساعت 10 شب از تهران حرکت کردیم و 10 صبح مشهد بودیم. تنها استراحتمون نماز صبح بود. بابا و محمد یه کلّه روندن.
اقامتمون تو جمع خانواده ای بود که داشتیم با هم فامیل می شدیم. هیچ شناختی نسبت به هم نداشتیم، کم کم خودمونو فوق صمیمی یافتیمشون و شاد شدیم.
نمیشد به نمازظهر حرم برسیم. فُرادا تو خونه خوندیم و تندوتند کارهارو راست و ریس کردیم و وسایل رو جمع کردیم و بعد از نهار، آماده شدیم و با دوتا ماشین به سمت حرم حرکت کردیم.
توماشینهامون پُر آدم بود، و عروس و داماد، تو ماشین ما. :) و همه در حال خوندن اذکار وارده بودیم.
***
انقدر غبار تو مشهد شدید بود که تا وارد صحن فکر کنم طبرسی، نشدیم، گنبد رو ندیدم. و وقتی چشمم به گنبد افتاد، یه حال دیگه ای بودم. کلاً قصد داشتم تو این سفر فقط ببینم. فقط. عشق کنم و تشکر و برگردم.
باید می رفتیم پایین. دارالحجه. با خانمها رفتیم و نشستیم مقابل آقا، زیر لوستر سبز، هرکدوممون یه کار می کرد. و من خیلی دلم می خواست گریه کنم، اما نمی شد. بغضه می اومد، مژه هام رو هم خیس می کرد ولی اشک نمی شد بباره. مردها هرکی دنبال یه کار بود، چند نفر رفته بودن آقای سیدمون رو بیارن، چند نفر تو صف پارکینگ بودن، چند نفر هم دنبال پرس و جو و جمع آوری اطلاعات.
وقتی مردها اومدن، متوجه شدیم باید بریم جایی پشت پله های برقی که مکانی هست برای اون مقصودی که ما براش تا اونجا رفته بودیم. رواقی مخصوص خوندن خطبۀ عقد.
وارد که شدیم، یوهو همگیمونو جوّ گرفت. یه حالی می گم یه حالی می شنوین. یه انرژی خاصی داشت اونجا. بغضمون گرفته بود و هیچکی نمی تونست لام تا کام حرف بزنه. چقدر برام لذت بخش بود اون حال معنوی جاری تو اون فضا.
رفتیم و نشستیم و آماده شدیم. هم ما هم عروس و داماد.
درست همون موقع که باید، خطبۀ عقد خونده شد. و درست همزمان با اذان مغرب روز عید غدیر، نشان تعهد و تأهل رو به دست هم کردند و من، خواهر شوهر و خواهر داماد شدم. :)
نماز مغرب رو من و نرجس و عروسمون با هم خوندیم. یه جا پیش هم و دور از همه. و بعد از نماز خانواده عروسمون رفتن و ما و عروسمون، عضو جدید خانواده مون، رفتیم زیارت و کارهای دیگه تا 8 شب. هوا خیلی خوب بود. ولی داشت سرد می شد که راه افتادیم رفتیم خونه و بلافاصله شام و خواب.
صبح عروس و داماد با هم رفتن بجنورد، ما هم رفتیم حرم. تا ظهر حرم بودیم. و یک ساعت پایانی زیارت، من رفتم مقام امام جواد و فقط نگاه کردم. دعا کردم. تشکر کردم و به یاد خیلی ها بودم. خیلی ها.
عصر راه افتادیم. با چه الذّاریاتی بماند. هرچه می کردیم زودتر راه بیفتیم، سنگی پیش پامون قرار می گرفت، قفل در می شکست و ... و خلاصه دیر، 4 عصر، از مشهد خارج شدیم و این تمام زیارتمون بود.
سه ساعت تا بجنورد راه بود. وقتی رسیدیم، جشن داشت شروع می شد و من تازه حمام و بعد آرایشگاه.
وقتی اومدم، عروس و داماد هم رسیدن. همه چی به عهده خودم بود، کِل کشیدن، فیلم برداری، شلوغ کردن،... نرجس هنوز آرایشگاه بود، مامان هم که نهایت کاری که می تونست انجام بده نقل ریختن بود، کاری که دوست داشت و همیشه آرزوش بود. خواهر عروس هم بنده خدا کم نگذاشت تا جایی که می تونست، ولی کلاً خلوت و بی حس بود فضا.
تمام مراحل مراسم سفره عقد رو خودم تکی با دوربین و مامان انجام دادیم. تازه عسل خوردن هم یادمون رفت.
و بعد عکاسی. عکاسی ای که تمرین کرده بودم و به تازگی انجامش داده بودم. و بعد شام، تو رستوران خوشگل پتروشیمی و ...
:) کل فامیلشون رو شیرازی کردیم تموم شد رفت پی کارش، همه کِل زدن رو تمرین کردن و دیگه از بعد از رستوران، تنهامون نگذاشتن. و چه استعدادی داشتن ماشاءالله.
قسمت خوب برنامه شون از بعد از رستوران بود. همه شلوغ کاری ها و خوش گذشتن مال بعدش بود، که من و خواهر عروس و خانم برادر و زن دایی عروسی اینا با هم مجلسو گرم می کردیم.
هر چهارتا همسن بودیم. فروردین، اردیبهشت، خرداد و شهریور یه سال. واقعاً خوش گذشت و من یه خواهر دامادی عالی رو سپری کردم. تازه نرجس هم به عنوان گرم کننده خارجی حضور داشت و خلاصه خوب بود خیلی.
و در نهایت باز عکاسی.
و مِیِــِتی از خواب و رفتن به خونه برادر عروس، و اطراق در اونجا بدون حضور صاحب خانه، و شکه بودیم از اینهمه مهمان نوازی و محبت.
خواب خواب خواب.
***
صبح شایدم بهتر باشه بگم ظهر بیدار شدیم، خوردن صبحانه در منزل مادر خانم برادرمان (عجب کلمات سنگینی)، و حضور در جمع صمیمی و دلچسبشون. و ظهر، ساعت1:30 حرکت به سمت تهران؟!؟؟!؟!؟!؟!
عبور از جنگلهای الوان استان گلستان. و غش و ضعف و عکس و عکس.
شب شد و ما به تهران نرسیدیم، گرگان اما عزیزی رو داشتیم که باید بهش سر می زدیم. رفتیم و موندگار شدیم و یه شب لذت بخش دیگه رو اونجا سپری کردیم. و به این صورت، در سه شب گذشته، هر شب، در یکی از مراکز استانهای ایران عزیز بودیم(عین تلویزیونیا گفتم). مشهد، مرکز خراسان رضوی- بجنور مرکز خراسان شمالی- گرگان مرکز استان گلستان.
صبح فرداش، بعد از گشت و گذار در جنگلهای النگدره و نهارخوران، و خرید، حرکت کردیم. رفتیم و رفتیم و رفتیم و از ترافیکها گذشتیم وبا عبور از مازندران، یاد ایام دانشجویی کردیم و در نهایت 8 شب، تهران بودیم.
یه سفر عجیب غریب و جالب توجه دیگه رو سپری کردیم و تموم شد رفت پی کارش.:)