تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: تکیه ای از بهشت :.

به نام خدای خدای خدا

نمی تونم فعلاً غیر سفر عاشقانه ام بنویسم.

همون موقعی که داشتم به این فکر می کردم که چقدر این سفر عاشقانه بود، ذهنم رفت پی سفرهای دیگه ام، سفر تابستون پارسال با بابا، سفر زمستون بیست روز قبل کنکورم، سفر خرداد و شروع رفاقتم با رقیه، سفر دو سال پیش برای محرم و ... هیچ سفری اینجوری نبود. امام رضای این سفر خیلی امام رضا(علیه السلام)  بود. شاید اینجوری بگم بهتر باشه، این بار به امام رضا(علیه السلام)  بودن امام رضا(علیه السلام)  خیلی بیشتر فکر کردم. یا بهتر تر بگم، این بار بیشتر فرصت فکر کردن به امام رضا بودن امام رضا(علیه السلام)  رو داشتم.

نشسته بودیم تو صف نماز، یه خانمی داستان آقای نخودکی رو تعریف می کرد که جلوی درب ورودی امام رو دیده بود که دست بر سر زوّار می کشید...، از اون طرف چندین بار داستان شیخ بهائی رو شنیدم که می خواست طلسمی سر در ورودی ها بگذاره که گناهکار وارد نشه و جواب امام که "به تو چه دخلی داره؟ کسی رو از در ما دور نکن و مَرون!"، خاطره ام از اون دوستم که برادرش مشروب خور خفن بود اما قسم راستش "به امام رضا(علیه السلام) " بود و تنها جایی که آروم می گرفت حرم امام رضا(علیه السلام) بود، و وقتی به این چیزها فکر می کردم، وقت اذن دخول گوشم می رفت تو دهن تک تک آدمهایی که می گفتن "الهم انی وقفتُ" ی پیر جوون زن مرد، هر کی به یه لحنی می خوند. همه زیبا و دلنشین، یکی با صوت و لحن، یکی به زور و با غلط، یکی با صدای قشنگ، یکی شمرده که اطرافیانش باهاش بخونن، یکی از سر حول و عجله، یکی با آرامش و درک و ... دلم می خواست تک تک صداها رو ضبط کنم ببرم مونتاژش کنم و وقتهای دلتنگی واسه خودم گوش بدم. یا توی حرم. یه بار بر عکس عمل کردم. به جای اینکه رو به امام رضا(علیه السلام)  بایستم و باهاشون حرف بزنم برگشتم و به آدمهایی که رو به روی حرم با امام حرف می زدن نگاه کردم. خیلی زیبا بود. زیباترین صحنه ها. دلم ضعف رفت برای امام رضا واسه امام رضا بودنشون. واسه اینکه اینهمه آدم نمی بیننشون اما درست جوری حرف می زنن انگار جلوی روشون هستن و توی چشمهاشون نگاه می کنن و حرفشون رو می شنون. بعد اونها زار می زنن. خواهش می کنن. هر کی به یه دلیلی. یکی بیچاره شده و رسیده به آقا، یکی اومده تشکر، یکی حاجت داره، یکی شکایت داره، و ... به زبون اومدم که کاش دوربین داشتم و فیلم می گرفتم، خادم از کنارم رد شد، شونه ام رو بوسید و گفت ولی اینجا ممنوعه. دلم ریخت. دلم از بوسۀ خادم امام رضای مهربون که روی شونه ام نشست، ریخت.

دلم واسه امام رضا ضعف می ره به خاطر امام رضا(علیه السلام)  بودنشون.

وای خدایا چقدر لذت بخشه حس اینکه تو هستی، ائمه هستن. می بینن می شنون، وقتی می گن نمک غذاتون رو هم از ما بخواین آدم خیالش راحته واسه خاطر هر چی، آدم خیالش راحته حرف که بزنه یکی هست که می شنوه، کار که انجام بده یکی هست که ببینه. خدایا... چقدر تو خوبی؟ چقدر تو خوبی! خدایا اگه تنها خوبیت به خاطر حضور ائمه بین ما بود، کافی بود، چه رسد به خدایی کردنت.

هر وقت به این فکر می کنم که امام رضا(علیه السلام)  که اینه خدا چیه، بند بند وجودم می لرزه.

دلم برای کسایی که امام رضا(علیه السلام)  ندارن، امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ندارن، امام جواد (علیه السلام) ندارن، امام علی(علیه السلام) امام حسین(علیه السلام)  امام حسن(علیه السلام)  امام سجاد امام باقر و صادق و کاظم و هادی(علیهم السلام)  و امام حسن عسگری(علیه السلام)  ندارن، می سوزه. خیلی ...


پی نوشت :

یه دوست مسلمون شیعه ای دارم که وقتی خیلی کارش گیر می کنه به مسیح (علیه السلام) متوسل می شه...

 


نوشته شده در ساعت 1:48 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: علی بن موسی الرضا :.

به نام خدایی که بودنش کافیست

سلام

من بر گشتم.

هیچ وزنی ندارم.

سبک. آروم. راحت، به لطف خدا و علی بن موسی رضا که درود خدا بر او باد.

می خوام براتون تعریف کنم. که چی شد رفتم. چی شد بین اوووووووون همه آدم بودم... ازاول اول.

من یه اتفاقی واسم افتاد که دلم تنگ شد. تنگ برای کسی نه، از چیزی. دل ِ یه مشتی ام شد یه سر سوزن. دلم ریز شد، شد قد یه اتم. دلم له شد.

قهر کردم. به خاطر این ریز شدن و تنگ شدن دل، قهر کردم. قهرم هم نه از نوع قهر بد باشه. قهر دلگیری. دل شکستگی بود. وگرنه من کی باشم.........؟؟؟

نرجس خیلی زور زد. خیلی زار زد. خیلی خواست. من اما نه. تنها کاری که کردم و اون رو هم با دلم انجام ندادم، رزرو بلیط بود. بر خلاف تصورم بلیط هم بود. فقط از یکی از کلاسهام می افتادم. گفتم ولش و روزرو کردم.

صبحها وقت صبحانه که "صبح عالی به خیر" می دیدم، گزارشهای مستقیم این هومن نمی دونم چی چی رو که می دیدم دلم تنگ تر می شد و قهرم عمیق تر. تمام اون یه هفته، من عنق رفتم دانشگاه و از اونجایی که عنق من با حال عادیم زمین تا آسمون فرق داره(یعنی خیلی خوش اخلاقم مثلاً بیاین از نرجس بپرسین!!!) دوستهام صداشون در اومده بود. بهم می گفتن عاشقی؟ چیزی شده؟ خبریه؟ چه می دونستن چه مرگم بود...

تمام این یه هفته صد کیلو وزن روحم بود. مغزم گنجایش اینهمه فکر و داغونی رو نداشت. نداشت. جداً نداشت....

تمام اینها رو گفتم که دلم نبود برم به یه سری دلایل و دلم بود که برم به یه سری دلایل دیگه.

تا روز آخر به جمع دونفری من و نرجس هی دو نفر اضافه شد، سه نفر کم شد و روز آخر نرجس موند تنها. وضعیت جامون هم مشخص نبود. دو سه نفر که به شدت باهاشون رو دروایسی داشتیم بهمون شماره دادن که بیاین پیش ما بلاخره جا رو یه کاریش می کنیم. اعصاب خردی اینکه بخوام برم وسط یه خانواده که اصلاً نمی شناسمشون که سه تا مرد هم همراهشونه و همه هم یک جا هستن، یا همراه دو نفر بشیم که با یکیشون آشنا نیستیم و با یکیشون هم رودروایسی در حد تیم ملی داریم، یا یه گروه خانم که برای خودشون هم جا کم بود چه رسد به ما که تازه دوستهای مامان بودن و مارو تا حالا ندیده بودن، دیوانه ام می کرد. من و نرجس هر دو اخلاقی داشتیم که توی جمع زود دوست و راحت بشیم، اما فکر اینکه غذامون به پای اونهاس، جا واسه خواب، حموم و غسل زیارت دم به دم و این چیزها تعذب آور بود حتی با خانواده چه رسد به غریبه ها ...

ولی بلاخره دل رو زدیم به دریا و بی خیال سفر نشدیم. گفتیم نهایتش یه جوری خودمون رو با شرایط وفق می دیم دیگه.

عصر دوتا کلاس داشتم. یکی رو رفتم اون یکی هم رفتم تکالیفم رو نشون دادم و گفتم نمیام سر کلاس، اگه تکلیفامو نبرده بودم راضی به اومدنم نمی شد. ولی به این وسیله غیبت هم برام نزد و پیچوندیم و راه افتادم به سمت خونه.

کلید رو انداختم توی قفل ِ در که، گوشیم زنگ خورد. هیچ دقت کردین امام رضا یه سری خادم اسمی و رسمی داره، که توی حرم هستن و لباس به تن. یه سری خادم عملی داره که بی نام و نشونن و واسه زائرای امام رضا کار می کنن؟ اسمش رضا بود. اونی که پشت تلفن بود. گفت با آقای اعتماد هماهنگ شدین. برین خدا به همراه و التماس دعا. آقای اعتماد. آقای اعتماد. آقای اعتماد..........

سوار ماشین شدیم. یکی از اون دو نفر ذکر شده، تماس گرفتن که ما سوئیت تر و تمیز گرفتیم. جا هم داره. عالیه و خوبه و می تونین بیاین پیش ما. منم گفتم فعلاً جا داریم. بریم ببینیم می پسندیم، اگه نه میایم اونجا...

رسیدم مشهد. نرجس نیم ساعت زودتر رسیده بود. اون از تهران رفته بود. همدیگرو بعد اووووه روز دیدیم و بوس و این حرفها. اول کار به توصیه همه عزیزان رفتیم بلیط برگشتمون رو بگیریم که گفتم روز حرکت بیاین تهیه کنین اونم حضوری. مام داغ بودیم حالیمون نبود چی شنیدیم. شاد و سر خوش گفتیم چشم و راه افتادیم.

تاکسی گرفتیم. رسیدیم. چمدونمون رو بردن بالا. ما اصرار که شما چرا آخه زحمته. اونام که نه خواهش می کنم خسته می شین، ما اینجائیم واسه این کارها. خب همش یه بار تو عمرم بیشتر هتل نرفته بودم. سفرهای ما هتل بردار نیست. ما بیابونی سفر می ریم. فکر کنین اگه بخوایم به جای کمپ تو هتل بخوابیم چقدر هزینه مون می شد. علاوه بر اون خواب توی کمپ و از سرما بیدار شدن، از صدای همسایه پریدن و از بوق ماشینها تب خال زدن صفای دیگه ای داره... جدی می گم.

بگذریم.

رفتیم بالا و گفتیم مهمون آقای اعتمادیم. تا کمر خم شدن واسمون. وارد اتاق که شدیم سرم گیج رفت. همینجور فکرهام از یه هفته پیش تا اون روز اومد و رفت. اومد و رفت. اومد و رفت....

بغضم گرفته بود نا فرم. نشستم روی تخت. به در نگاه کردم که آقاهه بدون انعام گرفتن برخلاف فیلمها، رفت... من و نرجس همدیگرو نگاه می کردیم و سر تکون می دادیم...

صبحانه سلف سرویس و رسیدگی خاص آقایون گارسُن...

اول البته سرد بودن. یواش یواش رفیق شدن. روز اول یه ساعت طول کشید بیان منو بیارن، روزهای بعد وقتی فهمیدن مهمون آقای اعتمادیم نفر اول می اومدن سر میز ما. روز آخر وارد که شدیم از جزء ترین کارگر رستوران تا مسئول رستوران اومدن سلام و عرض ادب می کردن. من و نرجس چشمامون گرد شده بود قد یه گردو. کوچیک هم نمی شد مثلاً قد یه نخود یا نه اصلاً قد یه فندق.

این از هتل...

بعد از صبحانه که رفتیم حرم. نگاهم که افتاد به آقا، ... دل تنگم، یواش یواش منبسط شد. باز شد. بهشون گفتم خجالت زدم. شرمنده ام....

در تمام ثانیه هایی که مشهد بودم، هر جا که بودم، از دلم هیچی نگذشت که بهش نرسیده باشم. از خوردنی بگیـــــــــر تاااااااااااااا حال و روز و ووووووووووووووووووو

من غدیر مشهد بودم، عاشورا مشهد بودم، تولد امام حسین مشهد بودم، شعبان رجب .... هیچ وقت هیچ وقت جمعیت اینجوری نبود. من و نرجس در عرض یک ثانیه ساعتها همدیگرو گم می کردیم. تو حرم گوشی آنتن نمی داد. حرم به حرم آنتن نمی داد. حرم به بیرون، بیرون به حرم چرا. نه اس ام اس می رفت و می اومد نه تماس برقرار می شد. آخرشم مادرها به دادمون رسیدم. مادر امام رضا و ام البنین......................

شب تولد آقا بود. رفته بودم بلیط بخرم. روز قبل از حرکت. گفت برای آمل تموم شده. خیلی اعصابم خرد شد. رفتم واسه نرجس بلیط گرفتم و موندم که چی کار کنم... از ترمینال، گنبد معلومه. ایستادم جلو گنبد آقا و گفتم چی کار کنم حالا؟؟؟ تنها راه برگشتن تهران بود و از اونجا آمل. این کار رو اکثر شهرستانی هایی که باید بر می گشتن انجام دادن. یه شیرازیه هم تو اتوبوسمون این کار رو کرد. برای تهران اتوبوس فت و فراوون بود. چه مصیبتی کشیدم!!! چقدر این بانکداری الکترونیک خداپسندانه است. در بدترین شرایط مالی، برام پول ریختن عصر رو پنج شنبه. چه حرصی خوردم چه حرصی خوردم... به نماز مغرب نمی رسیدم. خیابونها جای مورچه راه رفتن نداشت. پیاده رفتم. دسته راه می رفت. مثل دسته امام حسین. طبل و شیپور و سنچ. آهنگهای فیلم امام رضا و شعرهای مرتبط به امام رضا. ملت همه گل به دست. یه دسته شادمانی... بوی اسفند. وای ....

....................................................................................

روز تولد آقا... روزی که... و من .... من یه ....

آقا حتی نذاشت... نذاشت چشمم بیفته.... نذاشت دلم بلرزه. نذاشت اشکم اینجوری جاری بشه که حروم بشه..........

روز تولد آقا، بعد نماز جمعه. بعد نماز... با یه حال خاصی با نرجس رفتیم پیش آقا، زیارت نامه خوندیم، به نیت تمام کسایی که دلشون اونجا بود و نبودن. ایرانی خارجی زمینی آسمونی عرب عجم فارس و غیر فارس و ... یه نماز هم به همین نیت. که هر کی پرسید منو یاد کردی جواب داشته باشیم.

به یاد یه سری نبودم. خودشون می اومدن جلو چشمم. ما این رو نشون این می دونیم که دلشون اونجاست و محتاج دعا. کاری هم نداریم آیا واقعاً اینجوری هست یا نه. از اون جمله مهدی و هادی ِ استرالیا بودن. این رو نوشتم چون می دونم دنبال می کنن. می نویسم تا بدونن.

از اون جمله مهدی ِکانادا بود. از اون جمله انواع و اقسام فامیلها و دوستهای دور و نزدیک که اصلاً فراموش کرده بودم به یادشون باشم.

آخرین ساعت رو توی ایوون مقصوره بودیم. همه درهای ورودی به همه صحنا بسته بود از ازدحام جمعیت. خیلی تلاش کردیم به هر نحو شده آقا رو دوباره ببینیم. خدا رو شکر همه درهای حرم رو از بر بودیم و آخرین لحظه یکی که ممکن نبود بسته باشه به ذهنمون رسید و رفتیم و رسیدیم. جلو که چه عرض کنم، حتی تا سه چهار متری ضریح هم نمی شد رفت. دورادور حرفهای آخر رو زدم. و وقتی آخرین جمله رو می گفتم حس کردم روحم دیگه وزن نداره. دیگه حاضرم بیفتم بمیرم(جون خودم....)

می دونین؟! این سفر عاشقانه بود. این سفر عاشقانه ترین سفرم در تمام این ایام بود. نه به خاطر هتل چند ستاره. نه به خاطر احترامی که گذاشتن. نه به خاطر هیچ کدوم از این حرفها و کارها. به خاطر اینکه حرف به ذهنم نرسیده بود به گوش آقا می رسید. به خاطر حال خرابی که سالم شد. به خاطر دل اتمی ای که قد جهان هستی شد. به خاطر اینکه در 8/8/88 در جوار علی بن موسی رضا بودم........................

رفتیم سوار اتوبوس بشیم. یه راننده ای که احتمالاً باز آقای اعتماد فرستاده بود اومد جلوی در و ساکهامون رو گرفت و برد گذاشت توی اتوبوس و یه جای گرم و نرم هم تقدیممون کرد.

خدایا...


پی نوشت:

1-   آقای اعتماد رو هیچ وقت ندیدیم. اصلاً نمی دونیم چه کاره اون هتل بود. چه داستانها که با نرجس، برای تک تک کارمندهای اون هتل ساختیم.

آقای اعتماد، بابا لنگ دراز بود.

آقای اعتماد آقای، اعتماد، بود. آقایی که می شه همیشه بهش اعتماد کرد. آقا علی بن موسی الرضا شاید...

2-   یه روز که خیلی به این روزها دور نیست، نشستم یه داستان نوشتم به اسم "نور". و این امروز من رو دیوانه می کنه. به خاطر اینکه حتی یک کلمه اش رو خودم ننوشتم.

3-      من بر نگشتم آمل. دلم نخواست که برم. موندم در آغوش خانواده.


نوشته شده در ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: در 8/8/88 قرائت شود :.

به نام خدای بخشنده و مهربان

  1. از دور در او نگاه کردن، انصاف دهید کِی توانید؟؟؟؟ عشق اندُه و حسرت است و خواری عشق اندُه و حسرت است و خواری عشق اندُه و حسرت است و خواری، عاشق نشوید اگر توانید عاشق نشوید اگر توانید عاشق نشوید اگر توانید عاشق نشوید اگر توانید عاشق نشوید اگر توانید عاشق نشوید اگر توانید عاشق نشوید اگر توانید عاشق نشوید اگر توانید عاشق نشوید اگر توانید عاشق نشوید اگر توانید عاشق نشوید اگر توانید...
  2. بلاخره این سمفونی هشت ها فرا رسید. 8/8/88. امروز تولد امام رضای خوبمونه. ایشالا وقتی شما در حال خوندن این پست هستین، من در جوار اما رضای مهربونم هستم و نایب الزیاره شما. دعا کنین که به یادتون باشم اگر محتاج دعائید. بلاخره یه دعای بی اجابت هم برا خودش یه دعاس. مگه نه؟
  3. به این وسیله سالگرد دوسالگی دوستی خودم و رضوان رو اعلام می کنم. شاید براتون جالب باشه که چرا مثلاً جشن تولد دوستیم با سیمین رو نمی گیرم؟ یادم نیست کی بود اما چه جوریش رو یادمه. اون اونجا دل تنگ و تنها و دنبال جایی واسه دعا بود و منم اون شب از اون حالهای خاصم که صد هزار سال یه بار پیش میاد بهم روی آورده بود و یه چیزهایی در باب کانکت به بالا نوشته بودم و سیمین دلنگرون مادر و دل آشوب به من رسید. جمله اولین نظرش رو اینجوری شروع کرده بود،(الآن اصلاً یادم نیست کی و چه پستی بود)،

"نمی دونم کی هستی و کجایی، امشب حالم خیلی بد بود و به وبلاگت رسیدم ... "

و از اون به بعد می شه به یقین گفت تمام پستهام رو یک به یک خوند و خواهر و دوست و مشاور و منتقد و عزیز دلم شد و موند.

رضوان نه، این جوری نبود. رضوان طی یه ماجرا، من پیداش کردم، اون موقعها که خیلی بود، هر روز بیشتر به شباهتمهای خاصمون پی می بردم. هنوز هم گاهی پیش میاد اگر بنویسه یا بیاد. تمام اینها کنار، شروع دوستیمون رو دوست دارم. خیلی. و همیشه برای حال خودم یه یادمان می گیرم و اینجا می نویسم ...

تولد دوستیمون مبارک رضوان خانم سر شلوغ

  1. دیگه به راز اعتقاد ندارم.


پی نوشت:

مفهوم مد نظرم در مورد پست قبل این بود:

حجاب مصونیت است نه محدودیت

 

 

 


نوشته شده در ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: اعتقادم :.

به نام هنرمندترین

امروز رفته بودم شهر کتاب و ولو شده بودم روی زمین و تصویر سازی کتابها رو نگاه می کردم. مسئولینش مثل همیشه دور و برم نمی گشتن که "چه کمکی می تونم بهتون بکنم؟" و بعد فهمیدم انقدر بچه ها اومدن دقیقاً به همین منظور، اینها دیگه براشون مسلم شده که خریدار نیستیم و گذاشتن راحت باشیم.

همینجور هی از این قفسه به اون قفسه تمام کتابهایی که تصویرگری داشت رو ورق به ورق نگاه کردم تا رسیدم به کتابی با تصویر سازی "میر حسین موسوی".

تو نمایشگاه کتاب پوسترش رو دیده بودم اما کتابه رو نه. باز کردم و از طرز قرار دادن نقاشیهای بنده خدا اول از همه ناراحت شدم. کاغذ A3 رو در نظر بگیرین که 4 تا (شامل 9 مربع) کرده بودن و هر چند صفحه یکی چسبونده بودن به کتاب که کتاب رو درب داغون کرده بود. با جون کندن اون برگه های A3 تا شده رو باز کردم که ببینم این تصویر سازی چگونه است؟ که ... هیچی بماند...

منظورم اینه که تصویر سازی این بنده خدا رو (به عنوان یه هنرمند) دیدم مثل همه کتابهای دیگه که می دیدم. این مطلب اول.

مطلب دوم اینکه تقریباً همه تون من رو بیرون از این محیط دیدین.

با اینکه هنر می خونم هنوز همونجوری ام. (با شرمندگی سیمین در بدترین لباس من رو دیده_ بعد آخرین امتحان یه ترم به درد نخور _ سیمین جان دیگه به اون بدی هم نیستم البته.)

نوشتم با اینکه هنر می خونم.... نه اینکه فکر کنین این حرف من باشه ها، نه، حرف اطرافیان دانشگاهمه. دوستهام همه فَشِن مُسَما هستن. با هم خیلی دوستیم خیلی. تمام تابستون دل و جیگرمون واسه هم له شده بود. همیشه از روی خیر خواهی بهم توصیه می کنن کمی با رنگ و لعاب تر باشم "به ناسلامتی هنر می خونی!!!".

همیشه هنر برام مقدس ترین رشته بوده. نزدیک ترین رشته به خدا. اصلاً خود خود خدا. رنگها، حجمها، فرمها، تکسچرها و بافتها، همه اینها خدا هستن برای من. وقتی به اون جمله و این فکرهای خودم فکر می کنم، افسرده می شم. اینکه چرا خودمون رو باید با اسم رشته ها گم کنیم. اگر اسلام رو پذیرفتم، همه چیز دیگه باید از اون فیلتر رد بشه. توی قرآن حجاب واجبه. زینت نداشتن توی محیطهای خاص واجبه. لباسم رو توی قرآن مشخص کرده که اگه قصد تو اجتماع وارد شدن داری باید چه جوری باشی. و من دیگه به این واجبها اعتقاد پیدا کردم...

اون وقت ما هنریا یه کارهایی ازمون سر می زنه که مردم با تأسف برای توجیه مسائل می گن: "هنرین دیگه!!!"

اینها رو گفتم که یه چیز دیگه بگم:

من برام انجام کارهام به صورت انفرادی بیشتر حال می ده. سریع به کارهام می رسم و وقتم تلف نمی شه. بچه ها خیلی مِس مِس می کنن. کار دو ساعته رو از صبح تا غروب می کشونن کلی هم خرج رو دستمون می گذارن آخرشم کار تموم نمی شه. بنابر این من مخصوصاً این ترم تصمیم گرفتم کارهام رو تکی انجام بدم. یه بار بحثش شد تو سلف. اونها گفتن "وای نه تنهایی سخته، راحت نیستیم. اینجا همه به آدم بد نگاه می کنن و ... " اما من هیچ کدوم از حرفهایی که می زدن رو هیچ جا ندیده بودم. خب معلومه. با آرایش مدل خیابون ولی عصر تهران هر جا بری اون برخوردها رو می بینی. من اما تا ساعت 8 شب هم اینجا تنها تو خیابون باشم اذیت نمی شم. (به حمد الله و گوش شیطون کر) بچه ها من رو مرد خودشون می دونن. (منظورشون اون وجه ماجراس که یه مرد با آدم باشه کاری به کارت ندارن- اَ ه. خدا...)  

همه اینها رو گفتم، خودتون نتیجه گیری کنین...

 

لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم



آقای سینا تو دلت نگو خراب شه اون دانشگاهی که تورو پذیرفت. خب پیش میاد دیگه.  
ولی ممنون از ریز بینی و دقتتون.


نوشته شده در ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

درباره وبلاگ

فهرست

موضوعات

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

  • RSS
  • POWERED BY
    BLOGFA.COM

مترجم

قالب وبلاگ