تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
حرفهای کاملاً عمومی

.: جون دادن:.

به نام خدا

1-      چند روز پیش، در جوار یه متخصص آناتومی و کارشناس ارشد تربیت بدنی ِ عزیز بودم، داشتیم در مورد استعداد سنجی ورزشی حرف می زدیم، بین حرفهاش اشاره ای کرد که شاخام در اومد.

بر اساس آناتومی و فاکتورهایی که داشتیم در موردش حرف می زدیم، من، جون می دادم برای ورزش"قایق رانی". ولی گفت دیگه الآن یکمی دیره برای شروع. و من به تنها ورزشی که هیچ وقت فکر نمی کردم این بود.

فک کنننننن.

2-      آمل که بودم، یه دوست نقاش داشتم، نقاش حرفه ای. آموزشگاه داشت .... کارهای منِ آماتور که تازه دست به مداد و رنگ برده بودم و طراحیام که از نظر خودم افتضاح بود رو می دید، و می گفت تو جون می دی برای نقاشی.

بعد سر کار که رفتم، یکی از همکارا که کارهامو دید، می گفت تو جون می دی برای نقاشی و تذهیب و نقاشی های ظریف.

و الآن مشغول نقاشیم و از سرش بلند شدم تا بنویسم که چقدر از انجامش، وقتی حالش هست، لذت می برم.

3-      شوهر ِیکی از دوستهام، آهنگسازه. استاد آواز و آهنگسازی هم هست. یه روز رفته بودم پیشش که کارهای کمپیوتریشو انجام بدم، تایپ کردنمو دید، گفت تو جون می دید برای زدن "کیبور"(ساز).

 

من مانده ام با اینهمه چیز که برایش جان می دهم و ...

 


پی نوشت:

دارم برای دخترا و پسرای سنین دبستان، تصویرسازی می کنم.

از اونجایی که دختر دوست هستم، اول دخترونه اش رو کشیدم. و همش ترس داشتم که نکنه پسرونه اش قشنگ نشه و بعد بد بشه.

پسرونه اش رو هم یوهو، کشیدم بدون هیچ تمرین قبلی، برخلاف دخترونه اش. خیلی بهترتر شد.

حالا باید سینقول مینقول به دخترونه اش اضافه کنم کم نیاره...

 ***

اینست زندگی.

لذت بردن از اتفاقات کوچک شاد کننده. (قابل توجه سعیده، خاله کشکیِ مهربون)

 


نوشته شده در ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: ربیع یعنی بهار :.

به نام خدا

الحمد لله.

ربیع الاول هم رسید.

و محرم و صفر امسال هم تموم شد. با تمام حسهای فوق العاده ای که به آدم می ده.

عیدتون مبارک.

ربیع الاول کم از عید نداره بعد اونهمه غم.

 

 

حالم خوبه.

حال قلبی روحی روانیم.

از یه امتحان دیگه عبور کردم، خوب و بدشو فقط خدا می دونه.

ولی گذشت.

و ...

الآن دوره بعد از امتحان رو می گذرونم. ریکاوری مانند.

خدای من. خدای خوبم. مرسی. همیشه کمکم باش...

 


نوشته شده در ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: دوست داشتن :.


به نام خدا

یکی رو دوست داشته باشی.

یه دوسـت داشـتن زمینی.

یه عشق ساده و زمینی.

اون هم.

بعد به هر دلیلی نتونی بهش برسی.

ولی دوست داشتنت شکلش عوض بشه.

و تبدیل به نفـرت یا هـر حـس بد دیگـه نشـه.

خیلی حس خوبیه.

خیلی.

 


نوشته شده در ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: یا اللهُ یا اللهُ یا الله :.

به نام خدا

تمام امروز داشتم فکر می کردم :

خدا همیشه آدمها رو با چیزهایی امتحان می کنه که بسیار دوستش دارن.

یا

همیشه آدمها رو با چیزهایی آزمایش می کنه که ازش بیزارن.

یا

همیشه آدمها رو با چیزهایی آزمایش می کنه که ازش می ترسن.

یا

همیشه آدمها با چیزهایی آزمایش می شن که بهش یقین دارن.همیشه آدمها رو با چیزهایی آزمایش می کنه که بهش یقین دارن.

داشتم به این فکر می کردم که سالهای اخیر، خدا منو تو موقعیتهایی قرار داد، که اگه نبود، که اگه خودشو نشونم نمی داد، که اگه صدامو نمی شنید و جوابمو نمی داد، هیچی ازم باقی نمی موند. جدی می گم...

***

و اما الآن، با همه اینها درگیرم. همگی با هم منو از همه طرف تحت فشار قرار دادن.

حس می کنم تو یه جعبه در بسته هستم که از هیچ طرف هیچ منفذی نداره، و از همه طرف دیوارهاش داره به هم نزدیکتر می شه. گفتم جعبه، نه اتاق. یعنی فاصله من با دیوارها خیلی کمه خیلی. می ترسم که له بشم.

خدایا اسم اعظمت چیه بگم تا این دیوارها استخونهامو له نکنن.

خدایا بدجور نیاز دارم به کمکت.

یا اللهُ یا اللهُ یا الله

 


نوشته شده در ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: مامان :.

به نام خدا

یکی گفت، انقدر درس بخونیم، کار کنیم، تو اجتماع سری تو سرا در بیاریم، آخرش چی؟ باید بشینیم سر لگن و بچه داری کنیم دیگه...

انقدر از این حرفش غصه خوردم.

اینکه، مقام زیبای مادر بودن رو تا این حد پایین آورد.

حتی، همین لفظ بد، نشون دهنده گذشت بی اندازه مادره.

خلاصه اینکه، اگه مادر باشیم، نه فقط بچه ای رو به دنیا بیاریم، کاری کنیم که لایق عبارت بزرگ مادر باشیم، از هزار سری تو سرا در آوردن ارزشمند تره. این نظر منه.


پی نوشت:

1-      امروز ان شاء الله خاطره، که قبل برای مادر شدنش دعا کرده بودم، مادر می شه، براش دعا کنین. (چهارشنبه۲۸/۱۰/۹۰)

2-      یه مامان با سواد و داخل اجتماع به از یه مامان بی سواد و غیر وارد در اجتماعه. تربیتشون زمین تا آسمون فرق داره با هم.


نوشته شده در ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: سالار :.

به نام خدای شهدا

جای شما سرسبز، چیذر بودیم.

مراسم اربعین سالار شهیدان.

سالار شهیدان....

همیشه وقتی وارد امام زاده علی اکبر می شم، یا امام زاده ابراهیم آمل، با اونهمه شهید، یه حس خیلی خیلی خیلی خوبی که به بغض تبدیل می شه به سراغم میاد.

اینکه اونها هستن و من نمی بینمشون یه حس عجیبیه.

این بار، یه مهمون تازه وارد داشتن و تو تکاپو بودن.

هم شهدا، هم مردمی که برای بدرقه اون شهید اومده بودن.

صدای مداحی از داخل حسینیه می اومد، اما دلم رفت سمت چپ، سمت مزار شهدا، و ...

نشستم. انگار که نه، واقعاً داغ، داغ من بود. چه فرقی داشت با سید محمود شهید ما؟

می دونین، سر سید محمود هم به خاطر تخصصش خیلی غصه خوردم، نه اینکه مثل سید محمود کم باشن، نه، اما یکی شون کار راه اندازه و فقدان یکیشون خیلی جبران نیاز داره، عین همین شهید مون. شهید احمدی روشن.

بالا که بودم، نگاهم افتاد به مزارش که شلوغ بود. پیش خودم گفتم بَه، خوش به سعادتش. شب اول قبر رو تنهایی سپری نکرد، و از اون طرف وقتی می نشستی سر مزارش، صدای نوحۀ حسینیه می اومد و چه گریه ای برتر از گریه برای امام حسین (علیه السلام)، و اینهمه آدم سراغ اسم پدرشو گرفتن برای خوندن نماز لیلةالدفن...

خیلی غبطه خوردم. خیلی فاصله دارم. خیلی.........

خدایا معرفت بده...


نوشته شده در ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: جوّ :.

به نام خدا

یه روز وقت برگشت که سوار بی.آر.تی بودم، کنار یه خانم ایستادم که هم سن و سال خودم بود و ماسک معمولی گذاشته بود رو صورتش و برای اطرافیانش صحبت می کرد و همه خیلی دقیق به حرفهاش گوش می دادن.

هی از تیرگی لباس و معلوم نشدن کثیفیش گفت، از اینکه هوا دود داره و زیر روسری هم موهات بو می گیره. از اینکه باباش همش دعواش می کنه انقد که حمام می ره و ... که خب تا اینجاش مشکلی نبود. چند لحظه سکوت کرد و بو کشید، مدل بازیگرا، و همه رو به بو کشیدن دعوت کرد و ادامه داد،

"ببینین چه بودی بدی داخل اتوبوس میاد. واقعاً تهوع آوره، واقعاً چرا مردم اینجورین و ..."

من درست کنارش ایستاده بودم و همزمان و همراه بقیه بو می کشیدم بلکه بوی خاصی که این خانم ازش حرف می زد رو بفهمم. واقعاً از حالت عادی هم بوی اتوبوس بهتر بود. چند دقیقه طول نکشید که تمام اطرافیان خانمه، یواش یواش دستمالی روسری ای دستی چیزی جلوی بینیهاشون گرفتن و من هی بو می کشیدم و چیزی متوجه نمی شد. سرما هم نخورده بودم، بینیم هم کیپ نبود.

حالا شده ماجرا سرعت اینترنت.

هی می گن سرعت پایین اومده سرعت پایین اومده، پس چرا سرعت سرچ و اینهای من فرقی نکرده؟؟؟(گاهی حتی بیشتر هم شده)

شایدم ما اینترنتمون خارجیه. الله اعلم.

 


نوشته شده در ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: تو تو فقط تو :.

به نام خدا

غروبم، مرگه رو دوشـــم

طلوعـــم کن تو می تونی

تمـومم، سایه می پوشم

شـروعم کن تو می تونی

شدم خورشید غرق خون

مــیون مـغــــــــــــرب دریا

منو با چشـــــــمای بازت

ببـــــــر تا مشــــــرق رویا

دلــــــــــــــــــــــــــــــــــم 

با هــــــــــر تپـــــــــــــش 

با هـــــــر شــــــــکســتن

داره مـــــــــــی فـــــــهمه

که هر اندازه خوبه عشـق

همـــــــون اندازه بی رحمه

چه راهـــــــــایی که رفتم تا

بفهمــم جز تو راهی نیست

خلاصم کن از عشـــــــقایی

که گاهـــــــــی هســـــــت

و گاهـــــــــی نیســـــــــــت

تو خوب سوختنو می شناسی

سکـــــوتو از اونـــم بهـــــــــــتر

من آتیشـــــــــم یه کاری کــن

نمــــــــــــونم زیر خاکســــــــتر

می خــــــوام مثل همــون روزا 

کـــــه بارون بود و ابریشـــــــم

دوباره تو حـــــــــــــــــــــــریر تو

مثل چشـــــــــــمات ابری شم



پی نوشت:

نمی دونم چرا انقد افشین یداللهی حرفهاش شبیه ...



نوشته شده در ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: 9 دی :.

به نام خدا

همین روزها، همین موقعها، مشغول پروژه تصویر سازیم بودم و نوای خط به خط تصویرسازیام اینها به همراه اشک بود.

* * *

دلهای نامرد

دور از محبت

چون آهن سرد

ای آفتاب عشق برگرد

می سوزم از درد

در بین کوفه

از قوم نامرد

ای آفتاب عشق برگرد

 

به روی خانه هاشان سنگ و هیزم

برای پیشواز دختر حیدر همه ساعت شمارند

به سینه غیر بغض از زادۀ حیدر ندارند

بیا برگرد و رحمی بر دل زینب نما و خاطر این قاصد بیچاره را آسوده فرما

....

* * *

خدایا به خاطر اینکه اون روزها پیشم بودی، کمکم بودی، ازت ممنونم. به عدد نمی دونم چی. هر چی که بیشتره.

و ازت ممنونم که اون روزها تموم شد. 

                            

و ازت ممنون که اون روزها بود. یه سنگ محک. یه خط کش. یه میزان. ممنون.


الحمد لله رب العالمین

 

 


نوشته شده در ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: سه چیز :.

به نام خدا

1-      امروز اول صفره، صدقه ماه صفر فراموش نشه.

2-      امروز سالگرد زلزله بمه. و ما کلی دوست بمی داریم حالا. برای شادی روح امواتشون...

3-      سیرابی هم شد غذا؟؟؟


نوشته شده در ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: آخرالزمان :.


به نام خدا

این روزها چیزهایی می بینم، می شنوم، می خونم و ... که وقتی فکر می کنم، حس می کنم بی غیرت شدم، در بعضی از موارد بی حیا، که می گذرم و نادید می گیرم.

ولی دردم می گیره، قلبم فشرده می شه. داغون می شم.

....


 


نوشته شده در ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: اول دی ماه :.

به نام خدا

دیشب خدا قسمت کرد بلاخره تونستیم بریم سینما، آخرین فیلمی که دیده بودم، "سعادت آباد" و "یه حبه قند" بود. از شانسم به "راه آبی ابریشم" نرسیدم و دیشب رفتیم "بدرود بغداد".

حقیقتش، از بخشهای آمریکائیش خوشم نیومد. خیلی باسمه بود. اما، اما از بخشهای تنهایی عربی و آمریکایی حرف زدنهای هر کدومشون، چه زمانی، چه بهرام، چه پسر آمریکائیه، خیلی خوشم اومد. خوب بود. وای مخصوصاً حرفهای حسّیه پانته آ بهرام.

زاویه های دوربینش هم خیلی هنری بود. و تیتراژ. خلاصه اینکه خوشمان آمد.

بعدم اومدیم خونه. محمد اصرار داشت شب چله بگیریم. فقط اینو گفتم:

اون هفته ای که سید محمود شهید شده بود، تصوّر کن یکی می اومد جلوت می نشست تخمه می شکست، اصلاٌ چیپس و پفک می خورد، چه حالی می شدی؟ خودت همچین کاری می کردی؟

تو دلم گذشت که، حتی من که نه صمیمیت زیادی باهاش داشتم، نه زیاد رفت و آمد داشتیم هم همچین کاری نمی تونستم بکنم. لبخند به لبم نمی اومد.

تمام.

این پایان خواسته اش بود.

 * * *

اگه اسممون شیعه اس، اگه محبِّ اهل بیتیم، یه ذره نباید سعی کنیم غم و شادی اهل بیت رو بفهمیم؟ نباید ادای فهمیدنو در بیاریم بلکه بهمون عنایت کنن بفهمیم؟

یه شب دیرتر خوردن چیپس و پفک، و نخوردن تخمه، چیزی از آدم کم نمی کنه، اما، ادای ادب رو که می تونی در بیاری بلکه گوشه چشمی بهت بکنن.



پی نوشت:

دیشب شام غریبان حضرت سجاد علیه السلام بود.


 


نوشته شده در ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: یادگار کربلا :.

به نام خدا

جانم فدای حضرت سجاد (علیه السلام)

 


نوشته شده در ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: uae :.

به نام خدا

ینیا از وقتی دیدم عاشقش شدم. 

بعد قشنگیش اینه که آمریکا اینجوری زار می زنه، بعد اونها می گن ماکته. هه.


نوشته شده در ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: التماس دعا :.

به نام خدا

یه چند وقته، حدوداً یه ماه، هر کی سر راهم قرار می گیره، التماس دعای شدید داره.



ای خدای ناز. دریاب این ملتمسین دعا رو



نوشته شده در ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: آن هنگام که تمام معادلات مجهولند :.

 

به نام خدا

معادله داشتیم ، دو معادله یک مجهول، ازش چیزی سر در نمی آوردم.

یه معادله دیگه داشتیم دو معادله دو مجهول، از این هم چیزی سر در نمی آوردم.

و وای به روزی که می رسیدیم به یک معادۀ سه مجهولی.

حتی نمی دونم اینهایی که دارم می نویسم تو عالم ریاضی می شه باشه یا نه، اما در زندگی...

به به...

فتّ و فراوون.

و از رفوزه شدن می ترسم.

خیلی...

 خدایا پناه بر تو...............


پی نوشت شاید بی ربط:

یه مَرَضی که من تو ریاضی داشتم، بی حوصلگی بود.

فک کنم یه مرض خیلی خطرناک باشه. هنوزم که هنوزه گریبانمو گرفته.

این بی حوصلگیه وقتی بیاد، همراه با بی دقتی می شه و ... خسارات جبران ناپذیری رو منجر می شه.

مثال: درسی تو کاردانی داشتیم به اسم... یادم نی چی، که یکی از اون 20 و خورده ای واحد ریاضیمون بود. سر کلاس این درسه، تمرینهای استاد رو تند و تند حل می کردم می دادم بچه ها می بردن پای تخته حل می کردن و + می گرفتن. از اونجایی که استادِ کمی مریض بود، من هیچ وقت نمی رفتم و هیچ نمره کلاسی ای نداشتم.

روز امتحان، صبح یه امتحان دیگه داده بودم و عصر وقتی سر جلسه نشستم، خسته و بی حوصله بودم. فقط سیاه می کردم، و به هیچ وجه حوصله چک کردن جوابها رو نداشتم و اگه چک هم می کردم متوجه چیزی نمی شدم. آخرشم فک کنم بهم نمره داد پاس شدم. تا این حد...

هنوزم که هنوزه اونجوریم. برای این کارم، کمی خطرناکه، و ... الآن فقط از روی ترس ِ رئیس، و به کمک پنجره و میلاد، که چند وقته پیداش نیست و یا کم پیداست، سعی می کنم خستگی در کنم و خطا تو کارم نباشه. اصاً یه وضی...

 

 


نوشته شده در ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: نمی دونم چی :.

به نام خدا

امشب دلم می خواد بنویسم.

از هر چی. برام نه جملات مهمه نه ادیت. من فقط می خوام بنویسم و شما می تونین نخونین.

مثلاً از اون پنجره که برام یه دنیاس، و با کلام و جمله نمی تونم شدتشو بیان کنم.

یا از همون میلاد، که الآن چند روزی هست ابداً دیده نمی شه.

یا از دلتنگیام.

یا بازم از دلتنگیام.

یا شایدم باز از دلتنگیام...

دلتنگی رو ولش.

دلخوری هم که مهم نیست.

از کتابی بگم که دارم می خونم و چه لذت می برم؟ نه ولش کن.

از هیئت خیابون پایینی محل کار بگم که مال خوزستانی های مقیم مرکزه، و من چقدر دلم می خواست برم ببینم آیا عربی عزاداری می کنن یا نه که اگه آره، غش کنم، و اگه نه هم که رامو بکشم بیام، و نرفتم. نشد برم...

ئوووم.

ولش کن.

از حالم می گم.

حالم خوبه.

از 5 محرم حالم خوب بود. 5 محرم برام اول محرم بود. تا اون روز فرصت شرکت تو هیچ برنامه ای نداشتم. فقط تلویزیونِ شرکت رو می گذاشتیم هر جا عزاداری بود و حالی اگه بود، اینجوری بود. جلو هم، هم رومون نمی شد بریم تو حس. به برکت حضرت قاسم، محرممو شروع کردم. و خداروشکر خوب شروع شد.

می دونین، اگه بسپرید که براتون اونچه دوست دارن مقدر کنن، می شه اونچه باید بشه.

مثل سفر کربلامون، ما یه عالمه کار انجام ندادیم، نشد که انجام بدیم، نه حالش بود و نه وقتش. من می گم نخواستن که اون جور بشه و اون جوری که شد جور خاص و خوبی بود. برای این چند روزم، یه چیزهای خوشگلی جور می کردن برام. :) لذت بخش بود.

برام عجیبه ملتی که محرمو دوست ندارن. اینهمه حال خوب، حس خوب، چیز خوب. چطوری نمی تونن ببینن، چطوری نمی تونن غوطه بخورن تو این حال و حسهای محشر.

یه وقتهایی تو جلسات که خسته می شدم، یهو به خودم نهیب می زدم "مریم همین یه چند روز و چند ساعتو داری برای کل سالِت هااا" بعد باعث می شد با حس بهتری تو جلسه بشینم.

من می گم؛ یه بخشی از وجود آدم تو ماه محرم و صفر شکل می گیره، شکل گرفتنه و برداشتها هم کاملاً به خودت بستگی داره، و البته لطف و عنایت اهل بیت هم کهکار خودشو می کنه. مثل این می مونه که یه بشقاب غذا که می گذارن جلوت، هی باهاش ور بری. زیر و روش کنی و بلاخره با جون کندن بخوریش، مطمئناً آشپز(مامان، میزبان)، نمیاد بشقاب دوم رو برات بریزه، حالا شاید دوستش هم داشته باشیا. اگه دوست داری باید با اشتها بخوری.

یه وقتم هست غذاهه برات مفیده، شاید خیلی خوشمزه نباشه، باید برا فایده اش بخوری. با حس بهتر بخوری که اثر کنه، با اه و و اوه بخوری هیچ فایده ای برات نداره، هیچ فایده ای.

ماجرا محرمم همینه. دوستش داشته باشی، برات فایده داره، روحتو می سازه. نداشته باشی، هیچی که دریافت نمی کنی کنار، بدتر اعصابتم له می کنه، از اون طرف ممکنه رفتاری بر خلاف آنچه باید انجام بدی و نشه اونچه باید بشه........................

رمضان یه شکل. ربیع و شعبان و رجب یه شکل. محرم و صفر یه شکل. ذیحجه یه شکل. ذیقعهده یه شکل. خلاصه ماههای قمری، درست مثل ماههای شمسی، که یه سریش به درد عاشقی می خوره، یه سریش به درد سفر و ...، به یه دردهایی می خورن.

دم خدا گرم، همه چی برامون آفریده. مثل لوگو می مونه. کنار هم که قرار بگیره، می شه یه زندگی خوشگل.

غم اهل بیت، غم عمیق اهل بیت، در کنار شادی های عمیق و اعیاد اهل بیت کنار هم زیباست و دلنشین.

خدایا، درک و لذت درک محرم و صفر رو به ما(من) بچشون. عمیق. عمیق ِعمیق.



نوشته شده در ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: مکن ای صبح طلوع :.


به نام خدا


ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم                               ای بی خبر از لذت شرب مدام ما


میگن آخرین لحظات، معشوق و عاشق شبیه هم می شن. آب، کار آینه رو می کنه، می خواد ببینه شبیه شده؟؟؟

اینه که آب رو جلوتر می آره. فقط دلیل آب برداشتن همینه. و وقتی اطمینان حاصل کرد و خوب دید، آب رو رها می کنه. 

مسئله تشنگی تو این عاشقی، بی معناست...



نوشته شده در ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: گذار :.

 

به نام خدا

سفر این بار مشهد، با سفرهای دیگه م فرق داشت. اینکه زمانش کوتاه بود و قصد اول، زیارت نبود.

می گم براتون...

ساعت 10 شب از تهران حرکت کردیم و 10 صبح مشهد بودیم. تنها استراحتمون نماز صبح بود. بابا و محمد یه کلّه روندن.

اقامتمون تو جمع خانواده ای بود که داشتیم با هم فامیل می شدیم. هیچ شناختی نسبت به هم نداشتیم، کم کم خودمونو  فوق صمیمی یافتیمشون و شاد شدیم.

نمیشد به نمازظهر حرم برسیم. فُرادا تو خونه خوندیم و تندوتند کارهارو راست و ریس کردیم و وسایل رو جمع کردیم و بعد از نهار، آماده شدیم و با دوتا ماشین به سمت حرم حرکت کردیم.

توماشینهامون پُر آدم بود، و عروس و داماد، تو ماشین ما. :) و همه در حال خوندن اذکار وارده بودیم.

***

انقدر غبار تو مشهد شدید بود که تا وارد صحن فکر کنم طبرسی، نشدیم، گنبد رو ندیدم. و وقتی چشمم به گنبد افتاد، یه حال دیگه ای بودم. کلاً قصد داشتم تو این سفر فقط ببینم. فقط. عشق کنم و تشکر و برگردم.

باید می رفتیم پایین. دارالحجه. با خانمها رفتیم و نشستیم مقابل آقا، زیر لوستر سبز، هرکدوممون یه کار می کرد. و من خیلی دلم می خواست گریه کنم، اما نمی شد. بغضه می اومد، مژه هام رو هم خیس می کرد ولی اشک نمی شد بباره. مردها هرکی دنبال یه کار بود، چند نفر رفته بودن آقای سیدمون رو بیارن، چند نفر تو صف پارکینگ بودن، چند نفر هم دنبال پرس و جو و جمع آوری اطلاعات.

وقتی مردها اومدن، متوجه شدیم باید بریم جایی پشت پله های برقی که مکانی هست برای اون مقصودی که ما براش تا اونجا رفته بودیم. رواقی مخصوص خوندن خطبۀ عقد.

وارد که شدیم، یوهو همگیمونو جوّ گرفت. یه حالی می گم یه حالی می شنوین. یه انرژی خاصی داشت اونجا. بغضمون گرفته بود و هیچکی نمی تونست لام تا کام حرف بزنه. چقدر برام لذت بخش بود اون حال معنوی جاری تو اون فضا.

رفتیم و نشستیم و آماده شدیم. هم ما هم عروس و داماد.

درست همون موقع که باید، خطبۀ عقد خونده شد. و درست همزمان با اذان مغرب روز عید غدیر، نشان تعهد و تأهل رو به دست هم کردند و من، خواهر شوهر و خواهر داماد شدم. :)

نماز مغرب رو من و نرجس و عروسمون با هم خوندیم. یه جا پیش هم و دور از همه. و بعد از نماز خانواده عروسمون رفتن و ما و عروسمون، عضو جدید خانواده مون، رفتیم زیارت و کارهای دیگه تا 8 شب. هوا خیلی خوب بود. ولی داشت سرد می شد که راه افتادیم رفتیم خونه و بلافاصله شام و خواب.

صبح عروس و داماد با هم رفتن بجنورد، ما هم رفتیم حرم. تا ظهر حرم بودیم. و یک ساعت پایانی زیارت، من رفتم مقام امام جواد و فقط نگاه کردم. دعا کردم. تشکر کردم و به یاد خیلی ها بودم. خیلی ها.

عصر راه افتادیم. با چه الذّاریاتی بماند. هرچه می کردیم زودتر راه بیفتیم، سنگی پیش پامون قرار می گرفت، قفل در می شکست و ... و خلاصه دیر، 4 عصر، از مشهد خارج شدیم و این تمام زیارتمون بود.

سه ساعت تا بجنورد راه بود. وقتی رسیدیم، جشن داشت شروع می شد و من تازه حمام و بعد آرایشگاه.

وقتی اومدم، عروس و داماد هم رسیدن. همه چی به عهده خودم بود، کِل کشیدن، فیلم برداری، شلوغ کردن،... نرجس هنوز آرایشگاه بود، مامان هم که نهایت کاری که می تونست انجام بده نقل ریختن بود، کاری که دوست داشت و همیشه آرزوش بود. خواهر عروس هم بنده خدا کم نگذاشت تا جایی که می تونست، ولی کلاً خلوت و بی حس بود فضا.

تمام مراحل مراسم سفره عقد رو خودم تکی با دوربین و مامان انجام دادیم. تازه عسل خوردن هم یادمون رفت.

و بعد عکاسی. عکاسی ای که تمرین کرده بودم و به تازگی انجامش داده بودم. و بعد شام، تو رستوران خوشگل پتروشیمی و ...

:) کل فامیلشون رو شیرازی کردیم تموم شد رفت پی کارش، همه کِل زدن رو تمرین کردن و دیگه از بعد از رستوران، تنهامون نگذاشتن. و چه استعدادی داشتن ماشاءالله.

قسمت خوب برنامه شون از بعد از رستوران بود. همه شلوغ کاری ها و خوش گذشتن مال بعدش بود، که من و خواهر عروس و خانم برادر و زن دایی عروسی اینا با هم مجلسو گرم می کردیم.

هر چهارتا همسن بودیم. فروردین، اردیبهشت، خرداد و شهریور یه سال. واقعاً خوش گذشت و من یه خواهر دامادی عالی رو سپری کردم. تازه نرجس هم به عنوان گرم کننده خارجی حضور داشت و خلاصه خوب بود خیلی.

و در نهایت باز عکاسی.

و مِیِــِتی از خواب و رفتن به خونه برادر عروس، و اطراق در اونجا بدون حضور صاحب خانه، و شکه بودیم از اینهمه مهمان نوازی و محبت.

خواب خواب خواب.

***

صبح شایدم بهتر باشه بگم ظهر بیدار شدیم، خوردن صبحانه در منزل مادر خانم برادرمان (عجب کلمات سنگینی)، و حضور در جمع صمیمی و دلچسبشون. و ظهر، ساعت1:30 حرکت به سمت تهران؟!؟؟!؟!؟!؟!

عبور از جنگلهای الوان استان گلستان. و غش و ضعف و عکس و عکس.

شب شد و ما به تهران نرسیدیم، گرگان اما عزیزی رو داشتیم که باید بهش سر می زدیم. رفتیم و موندگار شدیم و یه شب لذت بخش دیگه رو اونجا سپری کردیم. و به این صورت، در سه شب گذشته، هر شب، در یکی از مراکز استانهای ایران عزیز بودیم(عین تلویزیونیا گفتم). مشهد، مرکز خراسان رضوی- بجنور مرکز خراسان شمالی- گرگان مرکز استان گلستان.

صبح فرداش، بعد از گشت و گذار در جنگلهای النگدره و نهارخوران، و خرید، حرکت کردیم. رفتیم و رفتیم و رفتیم و از ترافیکها گذشتیم وبا عبور از مازندران، یاد ایام دانشجویی کردیم و در نهایت 8 شب، تهران بودیم.

یه سفر عجیب غریب و جالب توجه دیگه رو سپری کردیم و تموم شد رفت پی کارش.:)

 


نوشته شده در ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: یا علی :.

به نام خدا

خدا قسمت کنه، غدیر نجف باشیم و دست بیعت بدیم.

بیعت راست راستکی، نه اونجور که بیعت کردن و بعد...

عیدتون مبارک

خیلی خیلی شادی کنیم برای این عید بزرگ


پی نوشت:

عازم مشهدم

نایب الزیارتون

 


نوشته شده در ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

درباره وبلاگ

  • اگر با آمدن ” آفتاب“، از ” خواب” بیدار شوی … دیگر نمازت ”قضا“ست …

فهرست

موضوعات

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

مترجم

قالب وبلاگ