به نام خدا
صبح آخرین روز بود. فاطمه به طور مداوم اعلام می کرد که چقدر خوشحالم این سفر به پایان رسیده. و من با بخش جدا شدن از گروهش موافق بودم، ولی جدا شدن از بچه ها...
بچه ها این چند روزه، هر بار که تو کوچه و روستا دیدنم، ازم پرسیدن خاله کی می ری. خاله می خوای بری؟ خاله نمی شه نری. یه بار که فهیمه، با اون زبون شیرین و روحیۀ خاصش و با نگاه غمگین، ازم این سوالهارو پرسید، وایسادم و کامل بهش جواب دادم. گفت خاله می خوای بری؟ گفتم آره خاله. گفت کجا می ری؟ گفتم تهران، خونمون. گفت نمی شه نری؟ گفتم نه خاله، خونه و زندگیم اونجاس. دلم برا مامانم تنگ شده. گفت مگه مامان داری؟ گفتم آره. پرسید اسمش چیه. گفتم. یه عاااالمه پرسید و با اینکه راضی نشد، ولی فهمید که رفتنم قطعیه. دستمو گرفت، قبلش داشت مسیر مخالفم می رفت، باهام تا آشپزخونه اومد. الآن که یادم می افته دلم آتیش می گیره...
وسایلو جمع کردیم. پتوهارو دسته کردیم و نشستیم سر صبحانه. مثل بیشتر روزهای دیگه صبحانۀ ریحانه، با من بود، یکی از کارهای لذت بخش دنیا، این بار به همراه کلیپ مانا مانا، که بیشتر و بهتر غذا خورد شکر خدا. من که مشغول بچه داری بودم، اومدن گفتن یه نیسان داره می ره 4 نفر باهاش برن. که به همین مناسبت، شاملشون نمی شدم الحمدلله.
یه عالمه صبحانه خوردیم و جمع کردیم. برادرا اومدن پتوهارو دسته کردن و پتوهای پنجره ها که با مکافات نصبشون کرده بودیم رو برداشتن و یه عالمه نور پاشیده شد تو خونه.
نشسته بودیم وحرف می زدیم. بچه های روستا اومده بودن تو و مارو نگاه می کردن. هیچ کار خاصی نمی کردن.

(دیشب، یه اتفاق جالب توجه توی روستا افتاد. ملت همه بچه های زیر 9 سال رو حنا بسته بودن. جویا شدیم، فهمیدیم ماجرا آل و این حرفهاست. مام گفتیم به ریحانه حنا نزدیم و الآن صحیح و سالم اینجا نشسته. کاری که باید بچه ها تو اردوهای بعدی روش کار کنن، مبارزه با خرافات.)
اهالی که دیشب برای خداحافظی به دیدارمون اومده بودن، به رسم همیشه، برامون هدیه آورده بودن. برای یه سری صنایع دستی، برای یه سری "لِیسی" که روسریهاشون به حساب میاد. صبح همچنان که نشسته بودیم، هدیه ها و دید و بازدیدها ادامه داشت.
خیلی طول کشید که فرمان حرکت دادن. یهو افسانه گفت وقت جایزه دادن، هیچی به کلثوم نداده. براش یه بازی فکری کنار گذاشته بودم. لایقش بود. هم مدیر بود هم مهربون و با بچه ها بازی می کرد. اومده بود بدرقه ام. بهش دادم. انگار دنیا رو بهش دادن. قبلش هم لبخند کاملش روی صورتش بود، انگار نه انگار که جایزه نگرفته، ولی بعد دادن هدیه شادی عجیبی توی چشمهاش دیدم.
دوربین به دست از محل اسکانمون خارج شدم و پیش پیش می رفتم و از بدرقه گرم اهالی عکس می گرفتم.
در همین حین یکی از دخترهای روستا بهم یه هدیه داد. اصلاً چهره اش یادم نیست. حیف.
زهرا و بچه ها رو سریع وایسوندم و عکس دسته جمعی گرفتن، رئیس گوشزد کرد عجله کنم، و زهرا از من و بچه ها عکس گرفت و با دعوای رئیس ِ اردو سوار ماشین شدیم.
بچه هام روی تپه ایستاده بودن. صدام می زدن. فقط نگاه می خواستن. معصومه... معصومه...

و من آمنه ندیده از روستا خارج شدم..........................................
حرکت کردیم. عکس می گرفتم.
..................
تا آنتن بود، زنگ زدم به مامانم و ساعت خروجمونو اعلام کردم و از اونجا تا سندرک موسیقی گوش دادم و با خودم بودم...
اذان ظهر گذشته بود که رسیدیم سندرک. همش یاد ملیحه بودم. چه خوب بود که بود. چقدر دوستش داشتم. چه زود رفت...
کولر گازی رو روشن کردیم نماز خوندیم و بعدش نشستیم سر سفره. الویه داشتیم. یه الویه فوق العاده خوشمزه و بلاخره بعد عمری یه نوشابه یا بهتر بگم یک مایع سرد، از گلومون پایین می رفت.
ظرف غذای من و ارسیان با هم بود. من نون لواش می دادم و اون می خورد. اطراف نون لواش که فوق خمیر و غیر خوردنی بود(چون خیلی حساسم روی اسراف، الکی چیزی رو نمی گذارم کنار) می گذاشتم روی در غذا. بعد هی نگاه می کردم می دیدم اضافه نونا نیست و نابود می شه. یه بار خمیر نون رو گذاشتم و دست نگه داشتم ببینم چی می شه. دیدم ارسیان بر می داره لقمه می کنه می خوره. انقــــــــــــــــــــدر خندیدم که نگو. شده بود کَهَر(بز به زبان جنوبی). به خودش گفتم، خودشم ضعف کرد از خنده. بعد توضیح داد که ما گفتیم جهادیه هر چی نون دادن بخوریم، صدامونم در نیاد.
بعد نهار، زهرا گفت رم دوربینتو بده عکسهارو منتقل کنم رو لب تاب که تو تهران برای انتقال اطلاعات مشکل نداشته باشیم. من روی رمم، روی دوربینم، خیلی حساسم. خیلی. و زیر بار این کار نمی رفتم. خیلی اصرار کرد تا راضی شدم. منتقل کرد. منم از روی لب تاب یه سری عکسهای خانوادگی + یه سری عکسهای شخصیم که تو این سفر گرفته بود رو دلیت کردم و رمو گذاشتم تو دوربینم و تمام.
خانم شفیعی اومد. نه با ما اومده بودن نه با ما بر می گشتن. الآن هم برای نهار خونه رئیس پاسگاه که چند روز دیگه عروسیش بود دعوت بودن. رفته بودن هدایای عروس رو بسته بندی کرده بودن و برای ما تعریف می کرد که سه تا چمدون شلوار بندری هدیه دادن. رسمشونه. حساب کردیم دورو بر 4-5 میلیون. البته برای اونا هزینه آنچنانی ای نداره. کار دست خودشونه. بعدشم که خنک شدن، زود راه افتادن و رفتن و اون آخرین دیدارمون بود.
بعد غذا و تنقلات و دیدن اولین قسمت کلاه قرمزی در نوروز 91، و یک خواب کوچک، اتوبوس ساعت 3 رسید و عازم تهران شدیم.
اتوبوس ِناراحتی بود. هم فاصله صندلی ها کم بود هم کوچیک. تا تهران بیست و خرده ای ساعت راه بود...
گرم بود. گرم بود. من سرخ سرخ بودم. خیلی حالم بد بود خیلی. جام هم راحت نبود. ابداً. خیلی بهم سخت گذشت. اتوبوس هم هر دو متر یه بار نگه می داشت. یه بار رئیس می رفت پول بگیره، یه بار برن اینو بخرن. اونو بخرن. راه نمیرفت که. دیوانه شدم. خیلی طول کشید تا بلاخره یه بستنی خریدن دادنمون و کمی از گرمام کم شد.
نماز مغرب رو خوندیم و توی اتوبوس بهمون شام دادن. مِنو داشتیم. تخم مرغ آب پز یا تن ماهی. هر دو بو دار. من و فاطمه تن ماهی خوردیم. خیلی هم خوردیم. تعجب بود بعد اینهمه روز چطوری انقدر اشتهامون وا شده اونم تو اون وضع وحشتناک که روغنش ولو می شد رو هیکلمونو ...
شب دوربینمو روشن کردم که چندتا عکسو به فاطمه نشون بدم، نخوند. کلاً رمو نخوند. انقدر ناراحت بودم انقدر ناراحت بودم که نگو. عکسهای خانوادگی مهم نبود. عکسهایی که شخصی گرفته بودم و پاک کرده بودم... میشه گفت به کل با زهرا سرسنگین شدم. چون می دونست حساسم و من اصرار داشتم که کپی نکنم... امید بستم به کامپیوتر. که برم تهران و رم رو درستش کنم...
آخر شب، مرضیه از همه مون حلالیت طلبید و کرمان، سیرجان، ازمون جدا شد. خب معلومه که حلالش کردم، اما این سفر خیلی راهها رو با توجه به رفتارهایی که باهام داشت، برام بست و خیلی راههای دیگه رو برام باز کرد... بتول گریه می کرد. من کاملاً بی حس بودم. کاملاً.
شب با هر مصیبتی بود خوابیدیم. نماز صبح میبد بودیم. سه بار نماز صبح خوندیم. به جماعت. دوبارش قبل از اذان بود. خنده بازاری شد.
بعد از نماز به پیشنهاد فاطمه من داخل خوابیدم فاطمه سر. تااازه خوابم برد. فاطمه هم.
صبح شد. 9 بود که بیدار شدیم. پشتم به کل درد گرفته بود. دلم نمی خواست دیگه بشینم. بیدار که شدیم، مسئول آماد، پسر گلم شهاب، برامون صبحانه تدارک دید، کیک و ساندیس که ساندیس مطبوع منو نداشتن و با یه دونه تی تاپ جزئی خودمو سیر کردم. مام که ساندیس خور

صبح همه قربون هم می رفتن. من عادی بودم. چه با کسی که خوشم می اومد ازش، چه با بقیه. حلال کردنها از اردستان، شروع شد. همه رو حلال کردم، اما هم توی نظر سنجی نوشتم هم یقین داشتم که دیگه نمی خوام با این گروه همکاری کنم. با ارسیان، فاطمه و افسانه قرار گذاشتیم بعد سفر از هم بی خبر نباشیم. با ملیحه هم که ارتباط داشتم.
نظر سنجی کردن کیا ترمینال پیاده می شن کیا بهارستان، یه تعداد گفتیم ترمینال، زهرا رفت و برگشت گفت می ریم بهارستان. نظر سنجی چه معنا داشت نمی دونم؟؟؟ بارم زیاد بود. چمدون، کوله، ساک دستی، سه پایه. مونده بودم از بهارستان چطور برم خونه. از ترمینال ماشینهای مستقیم به سمت خونه مون بود، ولی بهارستان یه جای دور افتاده بود برام. خیلی حرص خوردم. با فاطمه آخرش تصمیم گرفتیم آزانس بگیریم. تنها راه ممکن.
ساعت 1 رسیدیم تهران. زود از بچه ها جدا شدیم. به یکی از مغازه های اطراف رفتیم و شماره یه آژانس رو گرفتیم و منتظر موندیم. آژانس اومد سوار شدیم و زهرا زنگ زد که کجائین می خواستیم براتون آژانس بگیریم...
2:15 عصر خونه بودم.
سفرم تموم شده بود. سفری که دوستش داشتم. با تمام سختی هایی که بهم گرفتن. اذیتهایی که شدم. حرفهایی که شنیدم... طوری که همون روزها، همون روز، به کل از جهادی رفتن منصرف شدم...
بعد مدتها، با اون فردی که بهم این گروه رو معرفی کرده بود خاطرات سفر رو مرور کردم. خیلی چیزها گفت که برام خوب بود. و دقیقاً حرفم همین ها بود. ولی یه بار گفت، همه فکر می کنن که جهادی آسونه ولی نیست.
من اما اعتقاد دارم، جهادی، اگه برنامه داشته باشی و مطالعه و روحیه انتقال، ابداً سخت نیست، اگه فقط همون بخشش باشه که تو با مردم طرف باشی، قرار باشه یه کمکی کنی، هر چقدر سخت، هرچقدر ترسناک یا مواجهه با گروه و انجام کارهای گروهی عادی، اونم سخت نیست، اگه یه رئیس باشه، که بدونه چرا رئیسه که کارتهای ریاستشو الکی نسوزونه، اونم سر چیزهای بیخودی، سر زور گفتن و چشم گرفتن از یه عده که نظامی نیستن که "بله چشم" گو باشن و اگه نگن تخطی باشه و خطر برای خودشونو و گروهشون بوجود بیاد. سر احکامی که تو این یه سالی که سر کلاس یک روحانی می رم که خارج فقه می خونه و خودش می تونه مرجع باشه و بایدها و نبایدهای دین رو خیلی روشن و صریح برامون اعلام می کنه، مواجه نشدم با وجودی که کلاس مختلطه و همه اجازه و حق آدم مسلمان بودن دارن تو اون جمع.
خلاصه، من اعتقاد دارم جهادی مبارکه. عزیزه. خیلی فایده داشته، چه جهاد فرهنگیش(شامل بهداشت، فرهنگ و آموزش دین) و چه عمرانیش. گروههای زیادی برای این کار وجود دارن. نمی شه بهانه گروه رو آورد. نمی تونم بی تفاوت باشم. اگه ادعا می کنم عاشق ایرانم. اگه راهپیمایی می رم، اگه رأی می دم. اگه همش فکر و تلاشم اینه که کشورم رو خودم با دستهای خودم آباد کنم، نمی تونم نرم جهادی. اگه به چندین نفر برای خروج از ایران پاسخ منفی دادم که توی این آب و خاک رشد کنم و نفس بکشم، نمی تونم از جهادی بگذرم.
اینو هم بگم ها. جهادی فقط و صرفاً تو اون نقاط نیست ها. منِ طراح گرافیک سر کارمم باید جهاد کنم. من ِدانشجو. منِ دختر مسلمان و شیعۀ ایرانی.
جهادی حتماً کلنگ زدن نیست. جهاد حتماً نوازش و آموزش به بچه هایی با سطح زندگی پایین تو روستاهای دور افتاده نیست، جهادی اینه که وقتی همه دارن از کارشون می زنن، تو نزنی، تمام ساعت اداریتو کار کنی و خوب کار کنی که یکی بعد تو تازه نیاد خراب کاریهاتو درست کنه. من دانشجو اگه خوب درس بخونم خوووب ها نه فقط برای نمره، و کلی مخم پر باشه، و دلم برای جهاد کردن برای ایران آباد تر بتپه، از یه جا شروع می کنم و قد خودم یواش یواش سعی می کنم دورو برمو تمیز و مرتب کنم. چهار نفرو با سواد کنم، چهارتا بار رو حتی شده مجانی، از زمین بر دارم.
من دختر شیعه مسلمان، کاری نکنم که با تمسخر بگــن شیعه اینه هاااا . با احترام و تقدیر بگــن:
"شیعه اینه هاااا"
به شیعه بودنم به مسلمون بودنم عشق بورزم. اینها هم جهاده، جهادی همپایه اون جهاد و مکمل هم. از همینجاها شروع کنیم.
به نظر من، یکی مثل مهرجویی الآن یه جهاد فرهنگی انجام داده، با این فیلم"نارنجی پوش"ی که ساخته. آدمو نسبت به آشغال و آشغال ریختن حساس می کنه. نسبت به پوست تخمه. که بندازیم سطل آشغال نه روی زمین. که کشورمون بشه مثل خارج.
"بدون اینکه جریمه بشیم، آشغال روی زمین نریزیم".
کار کنیم. ادعا نکنیم، همش حرف نزنیم ایراد نگیریم.
داشتم می گفتم، گروههایی هم هستن که معتدل باشن. که آرامش داشته باشی. که خیالت راحت باشه می تونی یه هدیه خوب به اونی که دوستش داری مثلاً حضرت عباس(علیه السلام) بدی. و متأسفم از هدیۀ این بارم. باید سعی کنم که این کادوی بدون بسته بندی و در بعضی نقاط لبپَر شدگی رو ترمیم کنم و یه چیز بهتر تقدیمشون کنم.
پایان سفر جنوب و بشاگرد و جهادی
و این پایان تعطیلات و سفرنامه نوروز ۹۱ نیست
:D