به نام خدایی که بودنش کافیست
سلام
من بر گشتم.
هیچ وزنی ندارم.
سبک. آروم. راحت، به لطف خدا و علی بن موسی رضا که درود خدا بر او باد.
می خوام براتون تعریف کنم. که چی شد رفتم. چی شد بین اوووووووون همه آدم بودم... ازاول اول.
من یه اتفاقی واسم افتاد که دلم تنگ شد. تنگ برای کسی نه، از چیزی. دل ِ یه مشتی ام شد یه سر سوزن. دلم ریز شد، شد قد یه اتم. دلم له شد.
قهر کردم. به خاطر این ریز شدن و تنگ شدن دل، قهر کردم. قهرم هم نه از نوع قهر بد باشه. قهر دلگیری. دل شکستگی بود. وگرنه من کی باشم.........؟؟؟
نرجس خیلی زور زد. خیلی زار زد. خیلی خواست. من اما نه. تنها کاری که کردم و اون رو هم با دلم انجام ندادم، رزرو بلیط بود. بر خلاف تصورم بلیط هم بود. فقط از یکی از کلاسهام می افتادم. گفتم ولش و روزرو کردم.
صبحها وقت صبحانه که "صبح عالی به خیر" می دیدم، گزارشهای مستقیم این هومن نمی دونم چی چی رو که می دیدم دلم تنگ تر می شد و قهرم عمیق تر. تمام اون یه هفته، من عنق رفتم دانشگاه و از اونجایی که عنق من با حال عادیم زمین تا آسمون فرق داره(یعنی خیلی خوش اخلاقم مثلاً بیاین از نرجس بپرسین!!!) دوستهام صداشون در اومده بود. بهم می گفتن عاشقی؟ چیزی شده؟ خبریه؟ چه می دونستن چه مرگم بود...
تمام این یه هفته صد کیلو وزن روحم بود. مغزم گنجایش اینهمه فکر و داغونی رو نداشت. نداشت. جداً نداشت....
تمام اینها رو گفتم که دلم نبود برم به یه سری دلایل و دلم بود که برم به یه سری دلایل دیگه.
تا روز آخر به جمع دونفری من و نرجس هی دو نفر اضافه شد، سه نفر کم شد و روز آخر نرجس موند تنها. وضعیت جامون هم مشخص نبود. دو سه نفر که به شدت باهاشون رو دروایسی داشتیم بهمون شماره دادن که بیاین پیش ما بلاخره جا رو یه کاریش می کنیم. اعصاب خردی اینکه بخوام برم وسط یه خانواده که اصلاً نمی شناسمشون که سه تا مرد هم همراهشونه و همه هم یک جا هستن، یا همراه دو نفر بشیم که با یکیشون آشنا نیستیم و با یکیشون هم رودروایسی در حد تیم ملی داریم، یا یه گروه خانم که برای خودشون هم جا کم بود چه رسد به ما که تازه دوستهای مامان بودن و مارو تا حالا ندیده بودن، دیوانه ام می کرد. من و نرجس هر دو اخلاقی داشتیم که توی جمع زود دوست و راحت بشیم، اما فکر اینکه غذامون به پای اونهاس، جا واسه خواب، حموم و غسل زیارت دم به دم و این چیزها تعذب آور بود حتی با خانواده چه رسد به غریبه ها ...
ولی بلاخره دل رو زدیم به دریا و بی خیال سفر نشدیم. گفتیم نهایتش یه جوری خودمون رو با شرایط وفق می دیم دیگه.
عصر دوتا کلاس داشتم. یکی رو رفتم اون یکی هم رفتم تکالیفم رو نشون دادم و گفتم نمیام سر کلاس، اگه تکلیفامو نبرده بودم راضی به اومدنم نمی شد. ولی به این وسیله غیبت هم برام نزد و پیچوندیم و راه افتادم به سمت خونه.
کلید رو انداختم توی قفل ِ در که، گوشیم زنگ خورد. هیچ دقت کردین امام رضا یه سری خادم اسمی و رسمی داره، که توی حرم هستن و لباس به تن. یه سری خادم عملی داره که بی نام و نشونن و واسه زائرای امام رضا کار می کنن؟ اسمش رضا بود. اونی که پشت تلفن بود. گفت با آقای اعتماد هماهنگ شدین. برین خدا به همراه و التماس دعا. آقای اعتماد. آقای اعتماد. آقای اعتماد..........
سوار ماشین شدیم. یکی از اون دو نفر ذکر شده، تماس گرفتن که ما سوئیت تر و تمیز گرفتیم. جا هم داره. عالیه و خوبه و می تونین بیاین پیش ما. منم گفتم فعلاً جا داریم. بریم ببینیم می پسندیم، اگه نه میایم اونجا...
رسیدم مشهد. نرجس نیم ساعت زودتر رسیده بود. اون از تهران رفته بود. همدیگرو بعد اووووه روز دیدیم و بوس و این حرفها. اول کار به توصیه همه عزیزان رفتیم بلیط برگشتمون رو بگیریم که گفتم روز حرکت بیاین تهیه کنین اونم حضوری. مام داغ بودیم حالیمون نبود چی شنیدیم. شاد و سر خوش گفتیم چشم و راه افتادیم.
تاکسی گرفتیم. رسیدیم. چمدونمون رو بردن بالا. ما اصرار که شما چرا آخه زحمته. اونام که نه خواهش می کنم خسته می شین، ما اینجائیم واسه این کارها. خب همش یه بار تو عمرم بیشتر هتل نرفته بودم. سفرهای ما هتل بردار نیست. ما بیابونی سفر می ریم. فکر کنین اگه بخوایم به جای کمپ تو هتل بخوابیم چقدر هزینه مون می شد. علاوه بر اون خواب توی کمپ و از سرما بیدار شدن، از صدای همسایه پریدن و از بوق ماشینها تب خال زدن صفای دیگه ای داره... جدی می گم.
بگذریم.
رفتیم بالا و گفتیم مهمون آقای اعتمادیم. تا کمر خم شدن واسمون. وارد اتاق که شدیم سرم گیج رفت. همینجور فکرهام از یه هفته پیش تا اون روز اومد و رفت. اومد و رفت. اومد و رفت....
بغضم گرفته بود نا فرم. نشستم روی تخت. به در نگاه کردم که آقاهه بدون انعام گرفتن برخلاف فیلمها، رفت... من و نرجس همدیگرو نگاه می کردیم و سر تکون می دادیم...
صبحانه سلف سرویس و رسیدگی خاص آقایون گارسُن...
اول البته سرد بودن. یواش یواش رفیق شدن. روز اول یه ساعت طول کشید بیان منو بیارن، روزهای بعد وقتی فهمیدن مهمون آقای اعتمادیم نفر اول می اومدن سر میز ما. روز آخر وارد که شدیم از جزء ترین کارگر رستوران تا مسئول رستوران اومدن سلام و عرض ادب می کردن. من و نرجس چشمامون گرد شده بود قد یه گردو. کوچیک هم نمی شد مثلاً قد یه نخود یا نه اصلاً قد یه فندق.
این از هتل...
بعد از صبحانه که رفتیم حرم. نگاهم که افتاد به آقا، ... دل تنگم، یواش یواش منبسط شد. باز شد. بهشون گفتم خجالت زدم. شرمنده ام....
در تمام ثانیه هایی که مشهد بودم، هر جا که بودم، از دلم هیچی نگذشت که بهش نرسیده باشم. از خوردنی بگیـــــــــر تاااااااااااااا حال و روز و ووووووووووووووووووو
من غدیر مشهد بودم، عاشورا مشهد بودم، تولد امام حسین مشهد بودم، شعبان رجب .... هیچ وقت هیچ وقت جمعیت اینجوری نبود. من و نرجس در عرض یک ثانیه ساعتها همدیگرو گم می کردیم. تو حرم گوشی آنتن نمی داد. حرم به حرم آنتن نمی داد. حرم به بیرون، بیرون به حرم چرا. نه اس ام اس می رفت و می اومد نه تماس برقرار می شد. آخرشم مادرها به دادمون رسیدم. مادر امام رضا و ام البنین......................
شب تولد آقا بود. رفته بودم بلیط بخرم. روز قبل از حرکت. گفت برای آمل تموم شده. خیلی اعصابم خرد شد. رفتم واسه نرجس بلیط گرفتم و موندم که چی کار کنم... از ترمینال، گنبد معلومه. ایستادم جلو گنبد آقا و گفتم چی کار کنم حالا؟؟؟ تنها راه برگشتن تهران بود و از اونجا آمل. این کار رو اکثر شهرستانی هایی که باید بر می گشتن انجام دادن. یه شیرازیه هم تو اتوبوسمون این کار رو کرد. برای تهران اتوبوس فت و فراوون بود. چه مصیبتی کشیدم!!! چقدر این بانکداری الکترونیک خداپسندانه است. در بدترین شرایط مالی، برام پول ریختن عصر رو پنج شنبه. چه حرصی خوردم چه حرصی خوردم... به نماز مغرب نمی رسیدم. خیابونها جای مورچه راه رفتن نداشت. پیاده رفتم. دسته راه می رفت. مثل دسته امام حسین. طبل و شیپور و سنچ. آهنگهای فیلم امام رضا و شعرهای مرتبط به امام رضا. ملت همه گل به دست. یه دسته شادمانی... بوی اسفند. وای ....
....................................................................................
روز تولد آقا... روزی که... و من .... من یه ....
آقا حتی نذاشت... نذاشت چشمم بیفته.... نذاشت دلم بلرزه. نذاشت اشکم اینجوری جاری بشه که حروم بشه..........
روز تولد آقا، بعد نماز جمعه. بعد نماز... با یه حال خاصی با نرجس رفتیم پیش آقا، زیارت نامه خوندیم، به نیت تمام کسایی که دلشون اونجا بود و نبودن. ایرانی خارجی زمینی آسمونی عرب عجم فارس و غیر فارس و ... یه نماز هم به همین نیت. که هر کی پرسید منو یاد کردی جواب داشته باشیم.
به یاد یه سری نبودم. خودشون می اومدن جلو چشمم. ما این رو نشون این می دونیم که دلشون اونجاست و محتاج دعا. کاری هم نداریم آیا واقعاً اینجوری هست یا نه. از اون جمله مهدی و هادی ِ استرالیا بودن. این رو نوشتم چون می دونم دنبال می کنن. می نویسم تا بدونن.
از اون جمله مهدی ِکانادا بود. از اون جمله انواع و اقسام فامیلها و دوستهای دور و نزدیک که اصلاً فراموش کرده بودم به یادشون باشم.
آخرین ساعت رو توی ایوون مقصوره بودیم. همه درهای ورودی به همه صحنا بسته بود از ازدحام جمعیت. خیلی تلاش کردیم به هر نحو شده آقا رو دوباره ببینیم. خدا رو شکر همه درهای حرم رو از بر بودیم و آخرین لحظه یکی که ممکن نبود بسته باشه به ذهنمون رسید و رفتیم و رسیدیم. جلو که چه عرض کنم، حتی تا سه چهار متری ضریح هم نمی شد رفت. دورادور حرفهای آخر رو زدم. و وقتی آخرین جمله رو می گفتم حس کردم روحم دیگه وزن نداره. دیگه حاضرم بیفتم بمیرم(جون خودم....)
می دونین؟! این سفر عاشقانه بود. این سفر عاشقانه ترین سفرم در تمام این ایام بود. نه به خاطر هتل چند ستاره. نه به خاطر احترامی که گذاشتن. نه به خاطر هیچ کدوم از این حرفها و کارها. به خاطر اینکه حرف به ذهنم نرسیده بود به گوش آقا می رسید. به خاطر حال خرابی که سالم شد. به خاطر دل اتمی ای که قد جهان هستی شد. به خاطر اینکه در 8/8/88 در جوار علی بن موسی رضا بودم........................
رفتیم سوار اتوبوس بشیم. یه راننده ای که احتمالاً باز آقای اعتماد فرستاده بود اومد جلوی در و ساکهامون رو گرفت و برد گذاشت توی اتوبوس و یه جای گرم و نرم هم تقدیممون کرد.
خدایا...
پی نوشت:
1- آقای اعتماد رو هیچ وقت ندیدیم. اصلاً نمی دونیم چه کاره اون هتل بود. چه داستانها که با نرجس، برای تک تک کارمندهای اون هتل ساختیم.
آقای اعتماد، بابا لنگ دراز بود.
آقای اعتماد آقای، اعتماد، بود. آقایی که می شه همیشه بهش اعتماد کرد. آقا علی بن موسی الرضا شاید...
2- یه روز که خیلی به این روزها دور نیست، نشستم یه داستان نوشتم به اسم "نور". و این امروز من رو دیوانه می کنه. به خاطر اینکه حتی یک کلمه اش رو خودم ننوشتم.
3- من بر نگشتم آمل. دلم نخواست که برم. موندم در آغوش خانواده.